نقدي فرماليستي بر شعر “هديه” سروده فروغ فرخزاد
نوشته: داوود افتخار

در جايي كه به دليل جنسيت شاعر حساسيت بر جنبه هاي مختلف زندگي فروغ فرخزاد و رخدادهاي بيروني تأثيرگذار بر شعر او از ابتدا وجود داشته است، خلاء يك رويكرد فارغ از ملاحظات حاشيه اي به اشعار وي تا به امروز عميقا احساس مي شود. نوعي از نقد كه تنها با تحليل زبان در ساختار اثر و بي اعتنا به زندگينامه، نقل قول ها، و اشارات پراكنده به قصد و نيت شاعر به دركي اصولي از منطق دروني اشعار در ارتباط با شكل برسد.

 

 

من از نهايت شب حرف ميزنم

من از نهايت تاريكي

و از نهايت شب حرف ميزنم

 

اگر به خانه ي من آمدي، براي من اي مهربان چراغ بيار

و يك دريچه كه از آن

به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم

 

شعر “هديه” از جمله موجزترين سروده هاي فروغ فرخزاد به دليل كوتاهي و غنايي بودن و نيز از آن جهت كه در آن شكل به طرز بارزي ترجمان محتوا است، نمونه  مناسبي جهت اعمال رويكرد فرماليستي بنظر مي رسد، رويكردي كه تمام تمركز را تنها بر متن اثر مي گذارد. شاعر از تاريكي به ستوه آمده و از عمق شب مايوسانه ناجي مهربان خود را خطاب مي كند. آرزوي چراغي دارد كه به خانه اش روشني دهد و نيز پنجره اي تا از فرصت آن خوشبختي و ازدحام كوچه را نظاره كند. شاعر در انزوا به سر مي برد و آرزوي رهايي از اين موقعيت اندوهبار و سهيم شدن در جنب و جوش و زندگي آن سوي ديوارهاي خانه تاريكش را فرياد   مي كند. ايده  انزوا و جداافتادگي در بند نخست و تمناي چراغ و پنجره ي واصل در بند دوم ابراز مي شوند. در نتيجه معناي شعر از تباين بارز اين دو بند استنباط مي گردد. تباين ميان تاريكي و روشنايي، انزوا و ازدحام، تيره بختي و خوشبختي، مرگ و زندگي، انفعال و تحرك.

حال بايد چگونگي بيان مضامين فوق را در شعر بررسي نمود و ميزان توفيق شاعر را در كاربرد واژگان و پي ريزي ساختار متن براي بيان مقصود خويش سنجيد. از اين طريق      مي توان دلالت هاي معنايي و نيز تناقض نماهاي موجود در كليت اثر را كشف كرد و با رفع ابهام از آنها به معاني پنهان شعر دست يافت. و نيز رابطه ميان تك تك واژه ها و شكل كلي متن را در ارتباط با مضمون شعر تشريح نمود.

قالب شعر آزاد است و مشخصا از دو بند مجزا تشكيل يافته است. كلمات مي زنم و بنگرم در انتهاي بندها ايجاد قافيه مي كنند. بند نخست حاوي جملات كوتاهتري نسبت به بند دوم است و نيز فاقد علائم سجاوندي است، حال آنكه در بند دوم ميان جمله شرط و جواب شرط علامت سجاوندي “،” آمده است. ساختار شعر يكسره بر تباين بنا شده است و همچنان كه خواهيم ديد  تمهيدات آوائي، ايماژ، و نيز سجاوندي اين تباين را تشديد مي كنند.

مشخصه  مشهود در بند نخست عنصر تكرار است. تعمد در تكرار واژه  نهايت در هر سه سطر بند اول در تركيب هاي “نهايت شب” و “نهايت تاريكي” حاكي از اصرار و تأكيد شاعر بر تلخي تجربه تاريكي است، زيرا واژه نهايت از حيث ايماژ به عمق و از نقطه نظر كيفي به آخرين حد از تجربه اي اشاره دارد.

با رجوع به لغت نامه به سادگي مي توان دريافت كه شب و تاريكي دلالت هاي معنايي يكساني دارند. شب مقابل روز و تاريكي ضد روشني است. به علاوه، تاريكي مجازا به تيرگي و سياهي شب اشاره دارد و نيز شب خود كنايه از سياهي است. جز اين تاريكي مجازا به معناي كدورت و مقابل صفا و روشني به كار مي رود. بنابراين هاله هاي معنايي اين دو واژه كمابيش يكسانند و به مفاهيم واحدي اشاره دارند. پس از جايگزيني و افزودن آنچه به قرينه حذف گرديده بند نخست را به شكلي كه در زير مي آيد مي توان بازنويسي نمود؛

من از نهايت تاريكي حرف مي زنم

من از نهايت تاريكي حرف مي زنم

من از نهايت تاريكي حرف مي زنم

مي توان ديد كه شكل بند اول بر صفحه  كاغذ فريادهاي انساني را تداعي مي كند كه تقاضاي كمك دارد. به علاوه، خطوط در بند اول به دليل فقدان علائم سجاوندي به سهولت و بلاانقطاع خوانده مي شوند و اين خود به القا لحن ملتمسانه و فوريتي كه شاعر براي رهايي از انزواي خويش قائل است منجر مي شود. آنچه اين تأثير را برجسته مي كند كوتاهي نسبي جملات در مقايسه با بند دوم است. تمهيدات آوائي نيز به سهم خود فضاي اندوه و كسالت بند نخست را ملموس تر مي كنند. با دقت در الگوهاي صوتي بند اول مشاهده مي كنيم كه صداهاي “م” و “ن” بترتيب شش و هفت بار تكرار شده اند. “م” و “ن” اصطلاحا خيشومي يا واكدار هستند و از لحاظ آوائي رسا مي باشند. تراكم اين دو صدا در بند اول يكنواختي و اندوه را القا مي كند و فضاي حزن آلودي را در ذهن خواننده تداعي مي كند. به عنوان نمونه اي از تأثير تراكم اين دو صدا در برانگيختن حس اندوه و ماتم زدگي به عبارت زير از شعر “سرزمين هرز” اثر ت. اِس. اليوت توجه كنيم؛

The murmur of maternal lamentation

بند دوم از هر حيث نقطه مقابل بند اول است. جملات طولاني ترند. از علامت سجاوندي “،” در سطر اول براي ايجاد مكثي بجا جهت انتقال حس عدم اطمينان شاعر به خواننده استفاده شده است. به علاوه، وجود واژه هاي خانه، چراغ، دريچه، ازدحام، كوچه و خوشبخت تراكم مشهودي را از صداهاي “خ”، “ح”، “ز” و “چ” پديد آورده است. “خ”، “ح” و “ز” از لحاظ آوائي سايشي محسوب مي شوند و صداي “چ” نيز انفجاري است. تجمع اين صداها در بند دوم شلوغي، تحرك و ازدحام را به ذهن متبادر مي كند و يكباره درونمايه موسيقي شعر را از تيرگي و غمناكي به جنب و جوش و روشنايي بدل مي كند.

عليرغم اين تباين ساختاري آشكار عاملي به جز قافيه مندي بايد وجود داشته باشد كه بند اول و دوم را از حيث معني پيوند دهد. طبيعتا، اين جست و جو را بايد با رفع ابهام از بند نخست آغاز كرد. عبارت “من از نهايت شب حرف مي زنم” را مي توان به دو صورت قرائت نمود؛ “من راجع به تاريكي حرف مي زنم” و يا “من در قلب تاريكي واقعم و از آنجاست كه سخن مي گويم”. كليد رفع اين ابهام را در بند دوم شعر بايد جست. در نخستين سطر از بند دوم شاعر چراغي آرزو مي كند كه به خانه اش روشني دهد. بنابراين مي توان گفت كه در بند نخست مقصود شاعر از تاريكي، تاريكي خانه اوست.

تصوير محوري در شعر خانه است كه مضمون دو بند شعر را پيوند مي دهد و نيز در تباين با كوچه به عنوان نماد دنياي خارج قرار دارد. كاركرد نمادِ خانه در حين تحليل استعاره ها به تفصيل شرح داده خواهد شد. اما پيش از ان لازم است به بررسي اهميت انتخاب واژگان در بند دوم بپردازيم.

در سطر اول بند دوم شاعر ناجي خود را مخاطب قرار مي دهد و از او مي خواهد كه اگر به خانه او آمد برايش چراغ و پنجره اي هديه بياورد. همچنان كه ذكر شد علامت سجاوندي “،” در اين سطر خواننده را به اندكي مكث و تأمل وامي دارد. تأثير اين مكث در ايجاد لحن منفي است. گويي واقعيت تلخ اين است كه هرگز كسي از سر مهرباني به ديدار شاعر نخواهد آمد و او در تاريكي خود محبوس خواهد ماند. از اين رو است كه شاعر به جاي درخواست “به   خانه ام بيا” عبارت “اگر به خانه ي من آمدي” را به كار مي برد كه مأيوسانه و پرترديد است.

واژه ديگري كه در عين ظرافت به كار رفته است فعل “بيار” بجاي معادل نوشتاري “بياور” مي باشد. واژه ي “بيار” كاربردي محاوره اي تر و صميمانه تر از فعل امر “بياور” دارد و به طرز مؤثري حس قرابت شاعر را با مخاطب خود القا مي كند و نيز از اين جهت انتخاب صحيح تري است كه از بعد عاطفي در لحظه  التجا و ياري خواستن زبان مورد استعمال از تكلف و پيرايه هاي رسميت عاري مي شود.

با اين حال، ابهام حل ناشدني در اين سطر عبارت است از هويت مخاطب يا ناجي كه تنها به خصلت مهرباني موصوف است. درباره او بجز مهرباني اش هيچ نمي دانيم و گويي شاعر تلويحا اهميت اصلي را در شعر براي چراغ و پنجره اي كه تقاضا دارد قائل است و موجز بودن كلام ايجاب مي كند كه ماهيت ناجي در هاله اي از ابهام بماند.

در بند دوم آرزوي غائي شاعر اين است كه از پنجره اش به “ازدحام كوچه  خوشبخت” بنگرد. انتخاب واژگان دراين عبارت وصفي حائز اهميت است. واژه  كوچه به معناي محله  كوچك و يا راه كوچك و تنگ مي باشد و ازدحام، هجوم و انبوهي كردن معني مي دهد. تأكيد بر اين كه اين هجوم و انبوهي در محله اي كوچك و تنگ رخ مي دهد، مفهوم شلوغي و هياهو را در حد تصويري اغراق آميز از جاري بودن حيات برجسته مي كند.

كوچه محل ملاقات و فعاليت است. كوچه خوشبخت است، زيرا در تعارض با تاريكي و محدوديت خانه قرار دارد. در تقابل با انزواي شاعر آنچه در اين تركيب وصفي برجسته     مي شود ازدحام و حضور آدمها و نه صرفا مجال كوچه در برابر خفقان خانه است. اما هنوز ابهام عمده اي در كليت شعر باقي است كه جز با درك لايه هاي زيرين و دلالت هاي معنايي نمادهاي به كار رفته توسط شاعر رفع نمي گردد. اين ابهام را بدين صورت مي توان عنوان كرد كه در بند نخست شاعر از نهايت شب و تاريكي شكايت دارد و براي زدودن ظلمت، چراغ كفايت مي كند. پرسشي كه مطرح مي شود اين است كه كاركرد نماد دريچه چيست و نگريستن به ازدحام كوچه از چه بابت براي شاعر حياتي است. و اساسا چرا شاعر داشتن پنجره اي را آرزو مي كند و نه دري كه از آن عبور كند و به ازدحام و خوشبختي كوچه بپيوندد.

به اين دشواري ها تنها با پرداختن به دلالت هاي نمادین كليد واژه ها در بطن شعر مي توان پاسخ داد. نمادهای كليدي متن شعر عبارتند از؛ “شب”، “تاريكي”، “خانه”، “چراغ”، “دريچه”. همچنان كه قبلا اشاره شد خانه حكم تصوير محوري را در شعر دارد. در بند اول تصويري از خانه اي تاريك و شب زده ترسيم مي شود و در بند دوم شاعر آرزوي چراغ و پنجره اي براي خانه اش دارد. در زبان نمادها خانه نمايانگر تن آدمي و يا تفكر و به عبارتي حيات انسان است. در حيطه رؤيا نيز خانه نماد لايه هاي مختلف روان است.

در نتيجه تركيب “خانه تاريك” در معناي استعاري اش دلالتگر وضعيتي دردناك از ذهن و روح شاعر خواهد بود، زيرا شب در معناي نمادین خود عبارت است از عنصر منفعل و واجد همان اهميتي است كه “مرگ” و “رنگ سياه” دارند. تاريكي نيز معادل جوهر و ماده و نماد بي نظمي اوليه عالم است، همچنين به نيستي و هيچي دلالت دارد و با نيروهاي منزه نشده و متعادل نشده در ارتباط است. بنابراين، مي توان مدعي شد كه تعبير “خانه  تاريك” استعاره ازذهن آشفته، منفعل و غير خلاق و روح افسرده و هيچ انگار شاعر است كه تصويري از كالبدي بي جان را تداعي مي كند.

دلالت هاي معنايي چراغ و پنجره در تضاد كامل با هاله هاي معنايي شب و تاريكي قرار دارند. چراغ نمايانگر بينش و آگاهي و نيز روح و جان است و پنجره جز آنكه به مضامين رخنه كردن و امكان اشاره دارد و به دليل شكل هندسي اش دلالت هاي عقلاني و دنيوي را شامل مي شود، همچون چراغ نمايانگر هوشياري و آگاهي است. پس مي توان گفت كه شاعر با به كاربردن استعاره ي “چراغ” دميده شدن روح و جان را به كالبد بي جان و ذهن منفعلش آرزو مي كند. بينش و آگاهي در قطب مخالف مرگ و انفعال جا دارند. ازاين رو، فصل مشترك دلالت هاي معنايي چراغ و پنجره كه همانا هوشياري و آگاهي است بغرنجي موجود در شعر را برطرف مي سازد و معلوم مي كند كه در بطن شعر صحبت از مرگي معنوي است و شاعر از فقدان پويايي شكوه دارد.

در آخر، شايد بتوان استعاره تاريكي در برابر روشنايي و يا انفعال در برابر تحرك را به تعارض ميان ذهن عقيم و خلاقيت شاعرانه و درونمايه ي شعر را به آرزوي شاعر براي سرودن و رهائي از ذهني سترون و ناتوان از تخيل نسبت داد. همان طور كه اشاره شد خانه را مي توان استعاره از ذهن شاعر دانست و در اين چارچوب پنجره استعاره از هنر خواهد بود كه دريچه هاي ذهن را بروي دنياي بيرون مي گشايد و امكان ارتباط را بي آنكه به      جابه جايي جسماني و يا عبور از دري نياز باشد فراهم مي كند و در حقيقت در خانه ي تاريكي شاعر را به تصور خورشيد مي رساند. در اين خوانش از شعر چراغ كنايه از الهام و يا آفرينش هنري خواهد بود كه به مثابه تابش نور به زواياي تاريك روح بشر است.