نوشته: نسترن خسروی

khiabanمجموعه داستان «دوباره از همان خیابان ها» ی بیژن نجدی برای اولین بار در سال ۱۳۷۹ به کوشش همسر ایشان، پروانه محسنی آزاد، منتشر شد. داستان های نجدی پُراند از نوستالژی به وقایعی تاریخی مانند کودتای ۲۸ مرداد و گاهی واقعه سیاهکل و جنگ ایران و عراق.

رئالیسم و سوررئالسیم مکاتب عمده ای هستند که نویسنده برای نوشتن داستان های خود از آن ها بهره برده است. از ویژگی های بارز نثر نجدی در این مجموعه، توصیفات بدیع، جان بخشیدن به اشیاء و استفاده از صفات به جای اسامی است و روایت او گاهی لحن فیلم نامه ای به خود می گیرد. شخصیت های محوری در بیشتر داستان ها اسامی تکراری دارند: مرتضی، طاهر و عالیه؛ و حتی اگر در دوران ها و مکان های مختلفی زندگی می کنند، وجوه اشتراکی مثل درگیر بودن در مسائل سیاسی و از دست دادن دوست و یا معشوقی را می توان در همه آن ها مشاهده کرد. شخصیت پروانه نیز اغلب به صورت آنیما در تعداد کمی از داستان ها به چشم می خورد.

مرتضی، به عنوان شخصیت محوری در بیشتر داستان ها حضور دارد و یا از او یاد می شود. او انسانی معمولی از طبقه پایین جامعه است که دست به شورش می زند و با این که بی گناه است، سرنوشت او همواره مرگ محتوم است. او گاهی یک قربانی، و گاهی یک شهید، و همواره روشنفکری است که از راه مشاهده و لمس دنیای اطرافش آن را می شناسد و ناهنجاری ها را درک می کند و ناامیدانه قائل به تغییر آن ها است. این خصوصیات را می توان به وضوح در داستان «بی گناهان» یافت.

داستان «یک سرخپوست در آستارا» داستان دردی مشترک است که مرتضی را به سرخپوستی کمونیست که به دنبال اوتوپیای لنین به روسیه می رود، پیوند می زند. راوی، مرتضی را انسانی متعادل نمی داند اما خود او سال ها پس از مرگ مرتضی به سراغ معجونی که او از سرخپوست گرفته بود می رود و برخلاف انتظارش، وقتی دستانش را در آن فرو می کند، همان طور که مرتضی گفته بود، انگشتانش به اندازه سوزن ته گرد می شوند.

هم دردی مرتضی با مردم طبقه خود در داستان «بیمارستان نه، قطار» هم قابل مشاهده است. مرتضی مردی را که دو قلتشن از قطار به بیرون پرت کرده بودند و دچار ضربه مغزی شده بود، با کمک طاهر و بعد از از سر گذراندن دردسرهای بسیار، در ایستگاه بعدی به قطار می رساند. او در جواب طاهر که می پرسد: «این وسط، چی گیر من می آد؟» می گوید: «هم پولت را می گیری، هم می فهمی که مردم چطور سوار قطار می شن و چطور پرت می شن…». در انتهای داستان، از فریاد مرتضی که می گوید: «کثافتها» متوجه می شویم که مرتضی به بیرون پرت شده است.

مرتضای «بی فصل و نادرخت»، دستفروش جوانی است که بساط کتابش را جمع کرده اند و او به جای التماس کردن، با ماموران درگیر شده است. مرتضی که بی کار مانده، نیاز دارد خشمی را که این واقعه در او انباشته به طریقی بروز دهد اما نمی تواند. نجاری به او قاب پنجره ای می دهد تا آن را به شیرخوارگاهی ببرد و در ازای آن پول دریافت کند. مرتضی نکبت خیابان ها را از پشت قاب پنجره می بیند و وقتی به شیرخوارگاه می رسد با دیدن کودکان معلول و بی پناهی که طبیعت از اجرای عدالت به آن ها امتناع کرده، تحمل خود را از دست می دهد. مرتضی پنجره را «مال خود» می داند و می خواهد با پناه گرفتن پشت آن، از ناهنجاری های این دنیا فاصله بگیرد. پس پنجره را برمی دارد و از شیرخوارگاه خارج می شود.

در داستان «می دانست که دارد می میرد»، مرتضی در هیئت یکی از چریک های واقعه سیاهکل، از دست ژاندارم ها فرار می کند، تیر می خورد و جسد او چنان با جنگل یکی می شود که ژاندارم ها از یافتن آن عاجزاند. در داستان آخر مجموعه، «به چی می گن گرگ، به چی می گن…»، مرتضی اعدام شده و طاهر سرانجام تصمیم می گیرد یک شب را تا صبح بیدار بماند تا گرگ و میش را به چشم خود ببیند اما نمی توان مطمئن بود که موفق به این کار شده باشد.