ترجمه: آرش خوش­ صفا

ریچارد فورد Richard Ford در گفت ­وگوی خود با برنامه ستاره دنباله­ دار شبکه لوئیزیانا Louisiana در دسامبر سال ۲۰۱۲ پس از انتشار رمان کانادا، برداشت خود از ادبیات را این گونه ابراز می­ کند:

تعریف من از ادبیات همان تعریفی است که اِف. آر. لیوِس F. R. Leavis ارائه داده، این که «ادبیات، ابزار فاخری است که می­ توان به کمکش زندگی احساسی و عاطفی ­مان را بازیابیم.» که این همان نوع جدیدی از حس آگاهی است. من خودم همیشه به این دلیل کتاب می­ خوانم تا به همین نوع جدید آگاهی دست پیدا کنم، تا زندگی احساسی و عاطفی ­ام را بازیابی کنم. به همین خاطر هم ادبیات برایم حیاتی است، چون وقتی که بچه بودم زندگی برایم کافی نبود. می ­بایست به جای دیگری نقل مکان می­ کردم تا زندگی برایم کافی به نظر برسد. اما چیز دیگری که در آن سوی این دوگانگی، این جور احساس، وجود دارد این است که ادبیات را آدم­ های معمولی می­ سازند؛ آدم ­هایی مانند یودورا وِلتی Eudora Welty که همان طور که در خانه ­­اش توی خیابان پاین Pine نشسته با همان افکار روزانه و همیشگی،­ یک­ مرتبه حس می­ کند چیزی دارد که می ­تواند بنویسدش. پیکاسو Picasso می­ گوید «هنر بومی است.» اما منظورش این نیست که هنر مثلاً تنها در روستای آدم اتفاق می ­افتد و بس. منظورش این است که هنر در قلب آدمی شکل می­ گیرد، با یک سری افکار و انتظارات و دیدگاه­ های ساده و در دل همین دیدگاه ­های ساده است که یک اثر هنری جای گرفته که در نهایت به یک چیز بسیار شگفت­ انگیز تبدیل می شود. و این ویژگی هنر است که نمی ­توانم در برابرش مقاومت کنم؛ این که همه چیز با یک جرقه آغاز می­ شود.