نوشته: بابک شهاب

آشنایی من با ادبیات روس زمانی آغاز شد که به قول فروغ فرخ‌ زاد هنوز پسربچه‌ ای بودم با موهایی درهم و گردنی باریک و بر دخترکی عاشق بودم که اتفاقاً از احساس و نبوغ فروغ هیچ بهره ‌ای نبرده بود! در آن روزها ادبیات روس برایم در کتابی با قطع پالتویی خلاصه شده بود به نام دختر کاپیتان؛ گمان‌ می ‌کنم از آثار انتشارات پروگرس بود که در همان سال‌ های دور برگ‌ هایش دیگر کهنه و کاهی شده بود.

این پرسش در ذهن کودکانه ‌ام که بر آن دختر کاپیتان بر عرشه‌ کشتی پدرش چه ماجراهایی گذشته جالب بود، اما نثر نه چندان روان کتاب که به اقتضای زبان ادبی زمان ترجمه‌ی اثر، آمیختگی زیادی با اصطلاحات و ‌کلمات عربی داشت و از طرفی نام‌های عجیب روسی (مثل کنستانتین میخائیلویچ و امثال آن) ماجراهای داخل کتاب را برایم دور و دست‌نیافتنی می‌کردند. از حق نگذریم، سن ‌و سال هم جبر خود را روا می‌ داشت و نهایتاً زدن نوک دمپایی خاک‌گرفته به توپ پلاستیکی دو لایه و بالارفتن هراس ‌آلود از دیوار برای بهره‌ جستن از یک جفت گیلاس همزاد که در آن سال ‌ها از گوشواره‌های سرخ هر دختری وسوسه ‌ناک ‌تر بودند، تفریحاتی بس مفهوم ‌تر و فرح ‌بخش‌ تر از تعمق در ماجراهای زندگی دختر کاپیتان جلوه می‌کردند.

هنوز چند سالی از آن ایام شیرین شباب نگذشته بود و هنوز پشت لبم سبز نشده بود که به جبر روزگار به دیار همسایه‌ شمالی کوچیدم و با ضربه ‌ای که در ناباوری هیچ مایه از ضربه‌ میلاد شاملو کم‌نداشت، خود را شانه به شانه‌ وارثان راستین نگارنده‌ دختر کاپیتان یافتم.

با گذراندن یک دوره‌ مقدماتی کوتاه به تشخیص مربیان مدرسه و بر اساس نمرات ریاضی و فیزیک مرا در کلاس نهم پشت نیمکتی براق و جلاخورده در کلاسی روشن نشاندند تا در کنار هم ‌کلاسی ‌های بعضاً ستبر و سیه‌ چرده مجلدهای قطور جنگ و صلح، جنایت و مکافات و نثر گره‌ خورده‌ پاسترناک را بخوانم. دبیر ادبیات را با خاطرات تابستان گذشته‌ ما کاری نبود؛ او از ما می‌ خواست تا در انشا تحلیل کنیم که چرا در منظومه‌ی یوگنی آنگین، آنگاه که یوگنی با معشوقش تاتیانا صحبت می‌ کرد، یوگنی بر نیمکت لمیده و تاتیانا ایستاده بود؛ باید می ‌دانستیم که در جنگ و صلحِ تالستوی، وقتی آندری با تنی زخمی، بعد از نبرد، بر زمین افتاده بود و ناپلئون در کنارش نمایان شد و نگاه آندری ابتدا به آسمان بلند و سپس به قامت کوتاه ناپلئون افتاد، چه انقلابی در روح آندری حادث شد یا دلیل این‌ که مایاکفسکی در اوج جوانی با گلوله ‌ای نقطه‌ پایان بر قصیده‌ حیات پرشروشورش نهاد، چه بود.

در آن سال ‌های «جاهلیت» بر آن دسته از هم‌ کلاسی ‌هایم که پرورده‌ روسیه بودند، به زبان روسی مثل زبان مادری تسلط داشتند و هنگام روخوانی، کلمات را با تکیه ‌های صحیح ادا می ‌کردند، از ته دل غبطه می ‌خوردم. 

سال ‌های دانشجویی تقریباً بی ‌بهره از ادبیات روس گذشت: دورانی بود تفته، پرتنش، پراضطراب و سخت پرمشغله.

دوران پس از دانشگاه زمان تنهایی ‌ها بود و تفکرات عمیق درونی… درست در این زمان بود که شیفته‌ پوشکین شدم، دوران پرشور آن نوجوان سیاه ‌چرده را با مطالعه‌ کتاب یوری تینیانف در کنار یاران باوفا و دوست ‌داشتنی ‌اش – کیوخلبکر و دلویک – زندگی کردم و هوای تازه و شور جوانی تسارسکایه سلو را با تمام وجود استنشاق کردم.

لرمانتف، کوپرین، بونین، مایاکفسکی و داستایفسکی هم از دیگران ستارگانی بودند که در آن سال‌ ها دنیای درونم را روشنایی بخشیدند، هرچند پرفروغ‌ ترین آنان همیشه پوشکین بود و هم ‌اینک نیز هست…

اما زمانی که به قول شاملو در پی ریحان و پیاز مشت ‌کوب ایرانی، با دهان ‌بند زردوز به زادگاهم بازگشتم، دانستم کتاب مکعب ‌نما از چیست که به گفته‌ پاسترناک چنین دودناک است.

رؤیاهایی در سر داشتم… رؤیای برگردان هر سه ماه یک اثر از نویسندگان روس و انتشار آن… رؤیای گذران زندگی با شغل فرهنگی و محبوب ترجمه… اولین تَرک‌ها را قصر شنی آرزوهایم زمانی برداشت که بعد از پیگیری انتشار کتابی از ناشری دانستم که «انسانی عجولم که تا حالا کتابی منتشر نکرده!» و آن ‌گاه «ندارم‌های» ناشر بود و «خودت کتاب‌هایت را بفروش» و انتشار دزدکی کتاب ‌ها و تهدیدها…

در ایران دانستم که می ‌توان با ترجمه‌ تنها یک داستان از کتابی متشکل از صد داستان، مترجمِ کتاب نام گرفت یا نه، حتا یک داستان از کتاب  ترجمه نکرد و باز هم مترجم شد یا با انتشار برگردانِ دیگران دل ناشری را شاد کرد. دانستم که حتا بزرگانِ ادبِ ما خود را به این گند آلوده ‌اند، هرچند بزرگی آن نام‌ها از پلشتی این سرقت‌ها نمی‌ کاهد…

در زادگاهم دانستم که عاشق ‌شدن پسربچه ‌ای پنج ‌ساله بر دایه ‌اش چنان قبیح است که بایسته نیست کتابی به لوث آن آلوده شود یا آثار پوچ ‌گرایان یا نویسندگان دگرباش ارزش خواندن ندارند…

در زادگاهم هم ‌وطنانم را دیدم که با راندن موتورسیکلت پشت خودرو برای پنهان ‌کردن شماره ‌اش از دید دوربین‌های راهنمایی و رانندگی امرار معاش می ‌کنند یا در گورها می‌خوابند… آن ‌گاه شمارگان بودند که از دو هزار به هزار رسیدند و آن ‌گاه به پانصد و سپس به سی ‌صد… 

چنین بود که به خود گفتم اگر در کشوری با هشتاد میلیون شهروند، شمار خوانندگان برگردان ‌هایم از سی ‌صد کم‌ تر است، چه پسندیده ‌تر که با برگردان‌ هایم هر از گاه تنها دل یک‌ صد دنبال‌کننده ‌ام را در صفحه‌ مجازی و شخصی ‌ام انبساطی درونی بخشم… 

«بیا بنگر چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده

وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ‌ام به این پرستوها و ماهی‌ ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی…»

شهریور ۱۳۹۶

 

فهرست آثار منتشرشده از بابک شهاب در سال های اخیر به شرح زیر است:

  1. همكاري با نشريات كلك ، شوكران ، دانشمند ، خانواده سبز و دانش ومردم (ترجمه مقالات علمي و ادبي ، اخبار كوتاه)
  1. ترجمه كتاب به سلامتي خانم هامجموعه داستان هاي كوتاه چخوف ، نشر آهنگ ديگر ، چاپ اول سال 1382 ، چاپ دوم سال1383 (كتاب پنج بار تجديد چاپ شد)
  2. ترجمه كتابآقايي از سان فرانسيسكو ، مجموعه داستان ‌هاي ايوان بونين ، نوبل‌گرفته روس ، نشر ني ، چاپ اول سال 1384  (نامزد جايزه بهترين کتاب سال 1385)
  3. ترجمه كتاب راهنماي تجارت با ايران (فارسي به روسی ، شركت تگفا ، 1385)  
  4. ترجمه كتاب خروس ، دريا و خورشید ، مجموعه داستان‌ هاي نويسندگان روس ،‌ نشر نگيما، چاپ اول سال 1385
  5. ترجمه کتاب اگر من زرافه بودم ، مجموعه قصه ‌های مردمی روس، نشر نگيما، 1386 
  6. ترجمه کتاب تاريخچه موسيقی راک ، اثر جرمی پاسکال ، نشر آهنگ ديگر ، 1386 
  7. آنتولوژي شعر روس،از ديروز تا امروز ، نشر ثالث ، 1386 –

ترجمه نمونه اشعار شعراي روس از دویست  سال پيش تاكنون

  1. ترجمه كتاب برايم ترانه بخوان ، مجموعه اشعار آلكساندر پوشكين، نشر لاهيتا ، 1387
  2. ترجمه كتاب ساده چون صداي گاو ، مجموعه اشعار ولاديمير ماياكوفسكي ، نشر مينا
  3. ترجمه کتاب داستانهای بلکين ، اثر آلکساندر پوشکين، نشر به ‌نگار ، 1392 
  4. ترجمه کتاب نزاع ايوان ايوانويچ و ايوان نيکيفورويچ ، اثر نيکلای گوگول ، نشر به ‌نگار ، 1392 
  5. ترجمه کتاب عاشقانه های تورگنف ، اثر ایوان تورگنف ، نشر لاهیتا ، 1394