هستی بابایی

ديشب خواب ديدم قوري نارنجي هستم و مادرم مرا به آغوشش فشرده و مي بوسد. چشمانم را باز كردم ونيم خيز روي تخت نشستم و در آيينه رو به رويم خودم را ديدم. و شروع كردم بلند بلند خنديدن، قهقهه مي زدم، حتي مسعود هم كنجكاو شده بود بداند به چه مي خندم. چنان مي خنديدم كه عضلات شكمم منقبض شده بود. مسعود در حركت بي سابقه اي از كاناپه اش جدا شد تا ببيند به چه چيزي مي خندم. برايش تعريف كردم. ولي موقع تعريف كردن نمي دانم چرا بغضم گرفت. گردن مسعود را گرفتم و زارزار گريه كردم. گريه ام كه تمام شد مسعود شروع كرد به گريه كردن. دوتايي مثل دوتا مادرمُرده لبه تخت نشسته بوديم و گريه مي كرديم.

مي دانيد مسئله اين است كه همه چيز به طرز مسخره اي بي معناست. و ما آدم ها به شكل رقت انگيزي اشتباهي هستيم. من اشتباهي هستم چون كه بايد قوري مي شدم. اين هم خانه اي ام، مسعود را مي گويم، او هم اشتباهي است چون اصلاً نبايد مي بود. مي خواهد بميرد. بيشتر روز را مي خوابد كه تمرين مردن كند. از بعدازظهر كه از سر كارش برمي گردد تا صبح كه دوباره بخواهد سر كار برود. يعني تقريباً هميشه مي خوابد. روي كاناپه خودش. كاناپه قالب بدنش شده است يعني اگر من روي آن دراز بكشم قطعاً احساس راحتي نخواهم كرد. ما دو سال است كه در آپارتماني كه مادرش برايش به ارث گذاشته است زندگي مي كنيم. مادرش داخل پاكت سند خانه برايش نامه اي گذاشته بود كه عزيزم، پسر ناخواسته من با به دنيا آمدنت تمام برنامه هاي من را به هم زدي، بيست سال برايت خانواده بودم، حالا هم مي خواهم بروم دنبال سهم خودم از زندگي ام. موفق باشي. جالب ترين نامه اي بود كه ديده بودم. حداقل مادرش چند كلمه حرف زده بود. پدرو مادر من كه كلاً از من قطع اميد كرده اند.

اولين باري كه ديدمش در مترو بود، مسعود را مي گويم، يعني شايد قبل تر هم ديده بودمش ولي به چشمم نيامده بود؛ بليط مي فروخت من هم هر روز بليط لازم بودم چون هيچ وقتِ خدا كارت مترو ام را به موقع پيدا نمي كردم. همين طور بي هوا ازم پرسيد: «اسمت چيه؟»
منم كه تهِ كيفم دنبال پول خرد مي گشتم و اميدوار هم بودم كه كارتم را پيدا كنم گفتم: «سحر.»
«من مسعودم.»
و نه ديگر او چيزي پرسيد نه من چيزي گفتم. بعد از آن به جاي «سلام، يه بليط دو طرفه.» مي گفتم: «سلام مسعود! يه بليط دو طرفه.» و او هم مي گفت: «سلام سحر … بفرما.»

چند وقت به همين شيوه ی «سلام مسعود!»، «سلام سحر، چه خبر؟ كجا كار مي كني؟ چي خوندي؟ هوا چقدر گرمه يا مثلاً
چقدر سرده؟ يا چه شال قشنگي!» گذشت تا اين كه يك روز گفت :«شماره تو بهم مي دی؟»
من هم از كيفم دستمال توالتي بيرون آوردم و پرسيدم: «خودكار داري؟»
«واستا، ماژيك دارم. بگیر.»
با ماژيك قرمزي كه جلويم گذاشت شماره موبايلم را برايش نوشتم و همزمان گفتم: «مي شد تو گوشيت هم سيوش كني، اين طوري گم نميشد.»
پشت گوشش را مي خارانَد و ابرويي بالا مي اندازد و مي گويد: «چند روزه گوشي مو گم كردم آخه.»
«آهان، پيدا كرديش بهم زنگ بزن.»
چند هفته بعد زنگ زد و خواب آلود گفت: «سحر؟! مسعودم. مي دوني گوشيم كجا بود؟»
«كجا بود؟»
«زير كوسن كاناپه.»
«آهان.»
«خب، كاري نداري؟»
«نه.»

هر روز ساعت ۶ به هم تلفن مي كنيم. «سلام مسعود!»، «سلام سحر!» و گاهي فقط سكوت و آخر هم مي پرسيدم «خب ديگه كاري نداري؟» و هر دفعه يك كدام از ما دگمه قرمز را فشار مي دهيم.
در يكي از اين تماس ها پرسيد: «بلدي ظرف بشوري؟»

«آره.»

«كجا زندگي مي كني؟»
«تو پانسيون.»
«من دنبال يه هم اتاقي ام .»
«خب؟»
«اگه بلدي ظرف بشوري، حاضرم يه اتاق بهت بدم تو خونه ام.»
«من كه نمي شناسمت كه؟»
«مگه تو خودتو مي شناسي، يا مگه من خودمو مي شناسم؟»
مي ببنم كه بي راه هم نمي گويد. «بذار فكر كنم بهت می ­گم.»
«آدرسو برات مي فرستم، تو هم فكراتو كن.»
«باشه.»
«راستي! با دريل هم مي توني كار كني؟»
«تا حالا كار نكردم.»
«باشه يادت مي دم.»
«كاري نداري؟»
«نه.»

و فردايش با چمدانم و كارتن كتاب هايم می روم به آدرسي كه فرستاده. خانه تقريباً خالي است. دوتا كاناپه، يك ميز كوچك در پذيرايي و يك پرده زرشكي چرك گرفته هم جلوي پنجره است و يك تلويزيون روي ميزي كوچك. كاناپه ها را همان لحظه اول تقسيم مي كند. «اين مال منه. تو اونو بردار. من يه ذره بخوابم! تو هم خونه رو ببين و وسايلتو بچين.»

اول به دستشويي سرك مي كشم. بد نيست. بعد، آشپزخانه، آن هم بد نيست. يعني از سرم هم زياد است. اتاق خواب هم بد نيست. يك تخت و چندتا كارتن روي زمين، داخل كارتن ها پر از صفحه و سي دي وكتاب و مجله است. يك كارتن هم پر است از دريل و بيل و كلنگ. لباس هايش هم مرتب داخل كمد چيده شده است. انتظار شلختگي و سوسك و ظرف هاي نشسته و ديوارهاي چربي گرفته داشتم، ولي نه! هم اتاقي ام تميز است.

هر روز صبح با هم بيدار مي شويم، بي سروصدا حاضر مي شويم و مي رويم سر كار، ظهر هر كدام مان در كافه اي،، پاركي رستوراني چيزي مي خوريم وغروب برمي گرديم خانه. شام را مسعود مي پزد من ظرف ها را مي شویم.
بهش مي گويم: «خب.»
نگاهم مي كند.
تكرار مي كنم: «خب.»
اين دفعه سرش را بالا نياورده مي گويد: «بيا دراز بكش سكوت كنيم.»
سعي مي كنم از گوشه چشم نگاهش كنم و مي گويم: «ديشب اين كارو كرديم.»
مي گويد: «سحر؟! سكس كنيم؟»
مي گويم: «باشه.»

چشمانش را بسته، همين طور روي كاناپه خودش دراز كشيده و پاهايش از هم باز است. بي آنكه تكاني به بدنش بدهد مي گويد: «بعد، اون وقت، فردا شب چی كار كنيم؟»
مي گويم:«راست مي گي …»
من هم چشمانم را مي بندم … سرم را در نرميِ كوسن كمي جا به جا مي كنم و طاقباز سعي مي كنم روی کاناپه خودم بخوابم. دهانم باز خميازه اي مي شود كه مي گويم: «پس بخوابیم.»
جواب نمي دهد .

صبح از خواب كه بيدار مي شوم به تنم دست مي كشم. سال هاست دوست دارم صبح كه بيدار مي شوم سوسك شده باشم. حالا خيلي هم فرق نمي كند، شايد هم هشت پا يا عنكبوت يا شپش. البته اگر حق انتخاب داشتم بيشتر دوست داشتم قوري باشم. قوري نارنجي با گُل هاي ريزريزِ قرمز. ولي نه متأسفانه هنوز آدمم. و بايد بروم دوش بگيرم. لباس بپوشم. و بروم درِ مطب را باز كنم. گردگيري كنم. چاي دم كنم. به تلفن ها جواب بدهم تا مريض هاي خانم دكتريواش يواش سروكله شان پيدا شود و بعد خود خانم دكتر بيايد و به هيچ كس نگاه نكند و يكراست برود پشت ميز اتاقش بنشيند و من هم پشت سرش بروم و او بگويد:«امروز چند نفر نوبت دادي؟ چاي دم كردي؟ تست ها رو كپي كردي؟ اون كيس ترنس اومده؟ واسه شهرام تعريف كردم خيلي حال كرده بود، ساعت يازده وقت ناخن دارم. دوازده بايد يه سربرم بيمارستان، رو ميز خاكه كه بابايي، بدو صدا كن بيان تو، امروز كلي كار دارم.» و من بروم و بگويم: «خانم افشار! خانم دكتر منتظرتون هستن.» و از ذهنم بگذرد كه تا ابد هم بياييد و تست بزنيد و حرف بزنيد و عقده هاي اُديپ تان رمزگشايي شود و از ديدگاه لاكان بررسي تان كنند و يالوم و چهار ريشه اساسي معضلات بشرش را رويتان، چرا رويتان؟ رويمان پياده كنند؛ باز هم هيچ چيزي درست نمي شود. فقط بايد يك ليوان بلند كريستال را پر ازآب كني و همين طور كه آرنجت روي
كانتراست و دستت زير چانه، قرص هاي خانم دكتر را يكي يكي با صبر و حوصله و به ترتيب رنگ هايي كه دوست داري داخلش بريزي و هم بزني و ليوان را سر بكشي و بروي روي كاناپه خودت كه زير پرده چرك اتاق است دراز بكشي و منتظر باشي از اين اشتباه بزرگ خلاص شوي.

بله خانم افشار اين راه حل است، حالا تو هي هر ماه وقت بگير.
مي گويد، مسعود را مي گويم، مي دانيد كه – جز او كس ديگري در زندگي ام نيست، نه پدري، نه مادري، نه خواهر و برادري. مي پرسيد چرا؟ اگر بگويم آن وقت قصه گرايشات روانشناسانه به خودش خواهد گرفت و منم كه از همه روان شناسان و روان درمانان و روان كاوان و هر چه كه به روان ربط دارم متنفرم، اصلاً اَه به همه آن ها كه فكر مي كنند مي توانند مشكلات آدمي را حل كنند، اَه به همه آن ها كه فكر مي كنند مي توانند روان آدم ها را تحليل كنند. نه! من به شما نمي گويم چرا خانواده ام طردم كردند. داشتم مي گفتم … مي گويد: «همان دفعه اول كه ديدمت فهميدم پايه ای.»
مي گويم : «از كجا فهميدي؟»
همين طور كه بي حركت روي كاناپه اش دراز كشيده و چشمهايش را بسته جواب مي دهد: «تو يك سال تمام هر روز ساعت نُه مي آمدي و كارت متروت كف دست چپت بود كه بند كيفت را باهاش گرفته بودي و عين يك سال رو هم دنبال كارت و پول خرد و موبايلت مي گشتي.»
كتاب را ورق مي زنم و خودم را كمي روي كاناپه جا به جا مي كنم و مي پرسم: «خب چرا هيچي نمي گفتي؟»
«واسه چي مي گفتم؟… خوب بود همون طوري … من البته فكر مي كردم مي خواي سوختگي پشت دستتو قايم كني.»
«شاید ناخودآگاهم مي خواسته قايمش كنه!»
«چه طوري سوخته؟»
«مامانم سوزونده.»
«چه كار كرده بودي؟»
«يه قوري نارنجي داشت من انداختمش شكست؛ اونم قاشق داغ كرد گذاشت پشت دستم، مچ دستمو هم گرفته بود كه تكون نخورم… سوزوند كه ديگه چيزي نشكونم.»
«ديگه چيزي نشكوندي؟»
«نه.»
«دوست داري بازم چيزي بشكونی؟»
«آره …»
«نمي خواي با پدر و مادرت حرف بزني؟»
«نه.»
«مطمئنی؟»
«آره… تو چي؟»
«منم. نه.»
«مطمئنی؟»
«آره، راستي! به خانم دكتر گفتي كه ديگه از فردا نمي ري؟»
«آره، گفتم. تو چي؟»
«منم گفتم.»
«پس، فردا روزشه.»
«فردا.»

مثل هميشه هيچ كداممان بلند نمي شویم كه چراغ ها را خاموش كنيم و مي خوابيم. صبح بيدار مي شويم. امروز روز خاصي است. مي خواهيم ويژه اش كنيم . مي رويم رستوران، صبحانه مفصلي سفارش مي دهيم، هر چه كه دلمان مي خواهد. نگران پولش هم نيستيم؛ مسعود حسابي از مادرش بهش رسيده، من هم كه تا حالا به پس اندازم دست نزده ام. مسعود امروز خيلي سرِ حال است. چشمانش برق مي زند. صورتش سرخ شده خودش كه مي گويد از بس خورده اين طور شده است. خيلي دلمان مي خواست صداي مرغ هاي دريايي را هم گوش مي كرديم، من كه صدايشان را فقط از تلويزيون شنيده ام ولي مسعود مي گويد از سفرهايش با مادرش فقط صداي مرغ هايي دريايي يادش است … از صبح مي رفته كنار ساحل حالا يك بار ساحل قو، بار ديگر ساحل بورك، فلوريا، كورك، كومودو يا مثلاً ايسيك كول. مي رفته و زل مي زده به آب و صداي مرغ ها رو گوش مي كرده و مادرش هم دنبال
ماجراجويي هاي خودش. ماشين مي گيريم براي درياچه. مي رسيم يك راست مي رويم كنار آب. مدتي همين طور به جلويمان خيره ايم.
مي گويد: «ببين، اينم داره گند مي زنه.»
«مصنوعيه ديگه.»
«يه ذره ديگه صداي مرغا رو گوش بديم، بريم.»
«صداشون هم الكيه انگار… بريم؟»

مي رويم.

مي گويد:« كجا ديده بوديش؟»
«تو فروشگاه سرِ مطب».
«خودشه؟»
«آره.»
يك ساعت طول مي كشد تا مي رسيم فروشگاه سرِ مطب. از پشت ويترين نشانش مي دهم.
«مطمئنی خودشه؟»
«آره.»
داخل مي رويم.
به فروشنده مي گويم: «آقا، اون قوري نارنجي كه گُل هاي ريز داره رو مي خوام.»
برايم مي آورد. كمي نگاهش مي كنم. مسعود مرا نگاه مي كند. دستم را مي گيرد و انگشتان مان در هم گره مي خورد. قوري را بسته بندي مي كنيم و با پيك به آدرس مادرم مي فرستيم. بايد بانك هم برويم. شماره مي گيريم و منتظر مي مانيم. پشت باجه كه مي نشينيم مي گوييم مي خواهيم حسابمان را ببنديم. كارمند مي پرسد چرا و مي گوييم مسافريم. لبخند مي زند و هر چه موجودي در حسابمان هست تحويلمان مي دهد و مي رويم. مي گويد: «ناهارو خونه بخوريم؟»
مي گويم: «باشه.»

مي رويم خانه. هر كدام روي كاناپه خودمان غذايمان را مي خوريم. دور لبش را كه پاك مي كند مي پرسد: «شروع كنيم؟»
«شروع كنيم.»
پول ها را از كيف بيرون مي آوريم و نگاهشان مي كنيم، بلند مي شود و درِ دستشويي را باز مي كند؛ من تراول به تراول می گذارم دستش و او با صبروحوصله همه را می اندازد داخل توالت و هر بار سيفون را مي كشد و اجازه مي دهد اسكناس ها بلعيده شوند، تمام چيزي كه ممكن بود زندگي مرا دگرگون كند. من در بي پولي بزرگ شده بودم و شايد اين اسكناس ها روزي مي توانست تأثيرگذار باشد ولي خب هميشه همه چيز اشتباهي است.
پول هايي را كه من در كودكي و نوجواني ام لازم داشتم همه را به خورد فاضلاب مي دهيم. كارتن كتاب ها را در وان خالي مي كنيم، عكس ها ، روزنامه ها، مجله ها … رويشان كمي نفت مي ريزيم و فندك را نزديك مي بريم… شعله مي گيرند و خيلي راحت مي سوزند … هر دو لبه وان نشسته ايم و نگاه مي كنيم. ورق ها سرخ و آبي مي شوند و طولي نمي كشد كه حتی خاكستري هم از آن همه كتاب و فكر و حرف و بحث باقي نمي ماند. همه مي سوزند: سي دي ها، فيلم ها، صفحه ها، لباس ها، همه را مي سوزانيم. يك به يك. بوي سوختگي تمام خانه را پر كرده است. بلند مي شويم، مسعود كلنگي برمي دارد و دريل را دست من مي دهد. و شروع مي كنيم. هر جايي كه دستمان مي رسد. ديوار، كاشي، سراميك. نفس نفس مي زنيم. همه خانه پر شده ازغبار. سروصدايي بلند شده است. حريص تر شده ايم و با ابروهاي گره كرده و گلوهايي پر از غبار و بغض و عصبانيت همه چيز را نابود مي كنيم. مسعود
كلنگش را بالا مي گيرد و يك راست می کوبد به وسط تلويزيون. من هم دريل را كنار مي گذارم و صفحه سياهش را زير پا خرد مي كنم. يخچال، اجاق گاز، كابينت ها، همه چيز را نابود مي كنيم. مثل آوار بعد از زلزله، هر دو راضي هستيم. روي كاناپه هامان مي نشينيم و به هم خيره مي شويم. انگارمنتظرهميم. دوتا جنگ زده ايم، بي حوصله، خسته. از تمام ظروف، دوتا ليوان كريستال پايه بلند
سالم مانده است، به اصرار مسعود البته.
از زير يكي از كوسن هاي كاناپه پلاستيكي پر از قرص بيرون مي آورد، من هم بلند مي شوم، كف آشپزخانه پر است از خرده شيشه و تكه هاي ريزودرشت ظرف … شير آب را باز مي كنم و مي گذارم ليوان ها پر شوند. من در آشپزخانه ام و مسعود رو به رويم در پذيرايي … آرنج هايمان را روي كانتر گذاشته ايم، و قرص ها را يكي يكي مي ريزيم در ليوان ها … هم مي زنيم. همديگر را نگاه مي كنيم. ليوان ها را بالا مي آوریم. به هم مي زنيم.


نقد «قوری نارنجی»

 

علیرضا مهدوی هزاوه

داستان قوری نارنجی با گام های تند آغاز می ­شود و نویسنده بسیار ماهرانه به عناصر احساسی که بیان ناپذیر یا تعریف آن ها دشوار است آگاهانه نزدیک نمی شود؛ در عین حال در یک تضاد خواننده را غیر مستقیم با احساس شخصیت های داستان نسبت به اطرافیان آشنا می کند. به عبارتی با کمی دقت در عناصر داستان، عوامل ناآگاهانه و نیمه آگاهانه ای که خواننده را با “داغ “های احساسی نزدیک کند قابل مشاهده است.

با توجه با کوتاهی داستان، پیچیدگی انسان در درون (از خود بیگانگی) وضوح مناسبی دارد، اگر چه توصیفات محیط انسانی که شخصیت ها در آن درگیرند مجهول باقی می ماند، اما به لطف گیرایی و همدلی بین خواننده و نویسنده، شرایط اجتماعی به طور “نانوشته” بازنمایی می شود: یعنی خواننده ناچار است متن اجتماعی بیگانه ساز را با توجه به تجربیات شخصی خود اضافه کند.

از پنهان بودن شرایط اجتماعی که بگذریم، این سؤال ایجاد می شود که آیا مضمون اثر را باید در زمره کارهای پوچ گرا قرار دهیم یا خیر ؟

با در نظر گرفتن واژه های کلیدی (موتیف) قوری در نگاه اول به نظر می رسد نویسنده ما را به سمت هویت یابی شخصیت داستان می کشاند اما در ادامه نویسنده با ترفندی زیرکانه این هویت را با پس فرستادن قوری به مادر رد می کند و با به هم ریختن چارچوب ها (آپارتمان) بار دیگر در مسیر ژانر پوچ گرایی قرار می گیرد.

اما درباره شخصیت های داستان در وهله اول باید گفت آن ها نمایشگر گروه های واقعی اجتماع اند و مکان ها در دل واقعیت قرار دارند.

اما عمل داستان یا عمل اجتماعی که از آن ها سر می زند از آن ها شخصیت هایی جالب و بعضاً عجیب و غریب می سازد و برخلاف تلاش نویسنده که سعی می کند با نشانه هایی نظیر تبدیل شدن به قوری یا حشره شدن به مدل های کافکایی – هدایت خود را نزدیک کند درواقع شخصیت های “هستی” سرزنده و کنش گر دیده می شوند در حالی که شخصیت های منصوب به این ژانر بدون هیچ جذابیتی افرادی دلمرده و هراس زده هستند. همچنین برخلاف این مدل که انسان ها اسیر موقعیت ها و شرایط هستند در این داستان موقعیت ها سریع تغییر می یابند و انسان ها دست به کنش می زنند .

برخلاف نگاه اکسپرسیونیستی و روانکاوانه این اثر نگاه غالب رئالیسم را رعایت می کند. .از نکات جالب توجه ارتباط جسمانی بین شخصیت زن و مرد است در این رابطه “اروس” یا “عشق” دیده نمی شود حتی زمان شرح رابطه این توصیف به لذت بردن منتهی نمی گردد و تنها نوعی کنجکاوی از آن  نتیجه گرفته می شود .

در این داستان، باوجود روند روان و جذابی که دارد در یک بخش کوتاه خواننده را با موقعیتی تازه روبه رو می کند و آن شغل شخصیت زن است که دانستن آن به فهم داستان کمکی نمی کند و یا ندانستن آن به محور داستان لطمه نمی زند و طرح حداقلی اصطلاحات کمی سادگی و زیبایی اثر را می گیرد .

ولی از سویی دیگر، با نگاهی به نقاط ضعف روایت در “قوری نارنجی” می توان گفت نویسنده مانند آثار بزرگانی چون کافکا شخصیت ها را در یک بی زمانی و بی مکانی پیش می برد که با توجه به درون مایه داستان که ریتم تندی دارد به نظر موفق نبوده است. این نوع داستان در یک سکون مکانی-زمانی  شکل می گیرد و با موقعیت شغلی زن  برای لحظه ای دچار گسست می شود، ولی در همان موقعیت درباره بیمار، شغل روان شناسی، توصیه و دارای نظر و باور است که از او شخصیتی دارای کنش می سازد  که باز هم  با توجه به بی تفاوتی­ ای که دچارش است، روایت از لحاظ پیرنگ با تناقض قابل چشم پوشی روبه رو می شود.

از نکات دیگری که می شود در نقد این داستان بدان اشاره کرد نداشتن تعریف دقیق از چراییِ این بی تفاوتی است. اگر نداشتن و بی توجهی مادر در هر دو شخصیت  مقصود نویسنده بوده و خواسته نگاه فرویدی را در متن بگنجاند که ناموفق بوده و اگر هم بر اساس تصادف هر دو شخصیت با بی مهری مادر رو به رو هستند این تشابه باید  بیشتر مورد بررسی قرار می گرفت، یعنی می توانست در یکی مادر و در دیگری پدر.

در ادامه، اگر بخواهیم با توجه به نشانه هایی چون “داغ”، “قوری”، “عکس ها” و اصطلاحات روان شناسانه و نداشتن علاقه به مادر در هر دو و به حشره تبدیل شدن، روایت را دارای اعتباری معنادار برای ژانر روانکاوانه به حساب بیاوریم، متأسفانه نمی­توان آن را در چنین زمره­ای دسته­بندی کنیم، حال آن که داستان در یک پاردایم  نوعی پوچ گرایی قابل ارزیابی است، به ویژه این که در داستان های این ژانر اخیراً کنش گری  و فاعل بودن جای خوبی برای خود در روایت متنی باز کرده است.

همچنین، پرداختن به درون و یا ذهن این شخصیت ها نیز از نکات ضعف دیگر “قوری نارنجی” است که باز هم متأسفانه اکتفا به یک سری موقعیت های زودگذر و سیال بدون ورود به عمق اجتماع تحویل خواننده شده و درون کاوی ای نیز که می شد با چند جمله خواننده را به تأمل وادارد دست کم گرفته شده است. ولی با این همه باید گفت که ادبیات ما توانایی پذیرش شخصیت های کنوت هامسون مثلاً در کتاب “گرسنه”، یا ادبیات ضدداستان را هنوز پیدا نکرده چون فردگرایی و داشتن نگرشی متفاوت به طرد می انجامد و از آن ها شخصیت های  غیرمتعارف می سازد، در حالی که در آثار براتیگان، وونه گات، چخوف، هامسون، کافکا، و بورخس و دیگران با أدم هایی متفاوت رو به رو می شویم که از زاویه دید خود  دنیا را می بینند؛ حتی در آثار داستایفسکی همچون “برداران کارامازوف” و از همه بیشتر در آثار نویسندگانی مانند مارک تواین و مانند او. و به عقیده نگارنده تنها ایرج پزشک زاد بوده که در ادبیات داستانی ایران موفق به ایجاد فضای یادشده در بالا شده است.

با این همه در پایان می­ توان گفت نقطه ضعف داستان به نظر خالی بودن تحلیل و برداشت نویسنده از محیط بیگانه ساز است؛ با این حال نمی توان تازگی و به طور کلی نگاه مدرن نویسنده را نادیده گرفت و این اثر را در زمره داستان های حرفه ای قرار نداد .