نوشته: الهام حسینی


حرف از کلاه قرمزی به عنوان عروسکی محبوب و جذاب کمی خام به نظر می­ رسد. کلاه قرمزی و دیگر عروسک های برنامه، خصوصاً پسر خاله که از ابتدا در کنار کلاه قرمزی دیده شده، مرزهای عروسکی (عروسک بودن) را در نوردیده اند و تبدیل به شخصیت هایی پویا شده اند. این پویایی از قیاس برنامه های اول آن ها “در صندوق پست” با برنامه های سه سال اخیر به دست می آید. آن ها بچه هایی بودند که حرف زدن نمی دانستند؛ یاد روزهایی بیفتید که کلاه قرمزی آن قدر تند حرف می زد که معلوم نبود چه می گوید، سپس حرف زدن و از گذر حرف زدن تعامل آموخت. عروسک کلاه قرمزی عمری بالای ۲۰ سال دارد، ظاهرش تغییر نکرده اما رفتارش در حد یک آدم ۲۰ ساله هست! جالب این که بیست ساله ها هم او را دوست دارند. نهایتاً، محبوبیت کلاه قرمزی تنها در نظر گرفتن تغییرات زمانه، فاکتوری صددرصد تجاری، نیست؛ آن ها، کلاه قرمزی و دوستان، به اصولی استوارند که شاید خود از آن بی خبرند، اما این بی خبری، آن ها را در اجرا عقب نگه نداشته است.

همین عامل زبان، در طول زمان زیاد به چشم نمی آید ولی بسیار مؤثر است. کلاه قرمزی که روزی حرف زدن بلد نبود حالا زبانش باز شده و نیش ها و شوخی هایش بردی وسیع تر از مخاطبان کودک و نوجوان پیدا کرده است. رشد زبانی، عاملی نو و در عین حال ریشه دار است. اگر از به کار بردن “ایسم”های ریز و درشت پرهیز کنیم و وزن نوشته را به ضرب اسامی سنگینِ به کار رفته بالا نبریم، به سادگی می توان اشاره کرد که از قرن نوزده تا به حال آنقدر که زبان مؤثر می افتاده، عامل دیگری به چشم نمی آمده. از تعریف که بگذریم به مصداق که بخواهیم اشاره کنیم، حرف زدن پسر خاله، شخصیتی که بیشتر حرف هایش به «چی گفتی؟مگه چیه» خلاصه می شد، از آن بازی های زبانیِ نابی است که حتی کلاه قرمزی با همه شر و شورش کمتر این گونه است:

– آقای مجری: خب پسرخاله، وقتی دور هفت سین می شینیم، دور همدیگه، چی کار می کنیم؟

– پسرخاله: آرزو!

– آقای مجری: می شینیم همه، موقع سال تحویل آرزو می کنیم می گیم ای خدا، اینو به من بده، اون کارو اجازه بده انجام بدم…

– پسرخاله: من آرزو کردم!

– آقای مجری: بچه هام همه آرزو دارن! شما چه آرزویی داری؟

– پسرخاله:  به خودم مربوط نیس!

آقای مجری: به خودم مربوط نیس؟! متلک به من می گی؟

– پسرخاله: نخیر! ینی واسه خودم آرزو نکردم … چی گفتی؟! متلک چیه؟…. چی گفتی آخه؟!

حرف زدن پسرخاله شبیه بچه ای نیست که به قواعد منطقی فکر کردن آشنا نباشد و درنتیجه حرف مجری را نفهمد. او در حال بازی بازی با منطقی فکر کردن مجری است و از این جهت آدم بزرگی را می ماند که در لباس کودک صحبت می کند. دادن چنین نسبتی به پسرخاله یا هر یک از دیگر عروسک ها می تواند این معنی را بدهد که پس او در شبیه سازی کودک و سادگی اش شکست خورده و این که کلاه قرمزی در پی جذب مخاطبان سال های قبل خویش است. احتمال دوم، این که کلاه قرمزی می خواهد بزرگسالان امروز که دیروز مخاطبان کودکش بودند را از دست ندهد. دور از ذهن نیست اما فراموش نکنیم که کودکانی که ما با آن ها سروکار داریم، بزرگسالانی در لباس کودکان و در سایزهای کوچکتر هستند! کودکان همه چیز را می فهمند و سر از همه چیز در می آورند و خوشبختانه یا بدبختانه رسانه به دادشان رسیده و زبان آن ها را دچار تحول کرده است.

درک کودکان امروز از حرف زدن و تلقی آن ها از آن چه در معرضش قرار می گیرند تغییر کرده، برای مثال، وقتی ما بچه بودیم و مامان و بابا می خواستند بخشی از حرف های آن ها را نشنویم از ما می خواستند که فلان چیز را از فلان جا برایشان بیاوریم و از قضا، فلان جا دور بود و فلان چیز دور از دست و رفتن ما مجالی می داد که حرف شان را بزنند. اما امروز اگر به کودکی از این حرف ها بزنید، در جا خواهد گفت: «ینی من برم؟» و برای کودکی در این سطح از درک زبانی، کلاه قرمزی شبیه سازی موفقی است. نکته ای که مبهم می ماند این است که آیا کودکان در گذشته گنگ بودند؟ جواب البته صراحت نخواهد داشت، اما شاید بتوان گفت تا حدی! درک زبانی بچه های دیروز خیلی کمتر بود و شاید برای همین در درک مسائل مثل امروزی  ها نبودند، یادآوری ماجرای رفتن و آوردن چیزی از جایی. بچه ها در گذشته هم شاید متوجه می شدند که دنبال نخود سیاه فرستاده می شوند، ولی زبانی که آن ها را وادار به رفتن می کرد اجباری نمی نمود و دیگر این که خودشان هم راه گفتن این که می روند تا دیگران آزادتر عمل کنند را بلد نبودند. شکل پیشرفته تر بازی زبانی در فامیل دور و بازی هایش با در و دور است و اما بع بعی. بع بعی در شکل دراماتیکش یک حیوان است، اما انگار نوزادی را تصویر می کند-توجه داشته باشید که پستانک داشت و آرام آرام آن را کنار گذاشت- که زبانش خیلی رشد نکرده، اما برای خودش زبان دیگری دارد که در شکل انگلیسی بروز پیدا کرده، و از این رو با او کودکانه تر از دیگران رفتار می شود. پسر عمه زا، همه توانش را در خود مخفی کرده بود تا روزی که ۴ تخم مرغ رنگی هفت سین را خورد! در جواب مجری می­گوید: «خب خورده باشم! گوش بشه به رونم.» و وقتی می­بیند که آقای مجری خیلی جدی است و ممکن است حتی او را بزند در ادامه می­گوید: «منه نزن! من بی عقلم! من از عقل بهره کم برده­ م..!» و آن جا مجری مستأصل می ماند و بیننده از خنده نقش بر زمین. چه طور می شود که او که تا به حال از «ها؟!» فراتر نمی رفته، این گونه خودزنی می­کند تا خشم مجری را فرو بنشاند؟

کلاه قرمزی به یک نکته دیگر نیز اشاره دارد و آن شهرنشینی و تهرانی شدن است. کلاه قرمزی اوایل از جایی آمده بود که معلوم نبود کجا است، ولی امروز می دانیم اسمش کلاه قرمز آباد است! جدای “صندوق پست”، در اولین نسخه سینمایی کلاه قرمزی، او پسرک ساده دلی بود که با سادگی اش آقای مجری را به دردسر انداخت و درنهایت همین بی غرض بودن و بی شیله پیله بودنش فیلم را به نتیجه رساند: آقای مجری روی صندلی ترمینال از سادگی او یاد کرد و او را یافت. در “کلاه قرمزی و سروناز”، سودای پول و سرمایه جان گرفت و از این جا دیگر کلاه قرمزی بچه نبود! یا سادگی روستایی اش جایش را به آگاهی خاصی داد که او را شهری می کرد. در پایان این فیلم، او خودش می گوید: «به این دخترام که نمیشه بخندی، فوری می گن ازدواج!» و البته ما دیگر هیچ گاه سروناز را ندیدیم. در بدبینانه ترین شکلش، شاید کلاه قرمزی هم کم از دوستان تهرانی اش نشد و به هوای ازدواج مدتی با سروناز بود و سپس رفت دنبال بقیه ماجرایی جویی های مردانه اش. همین جنس پویایی را در پسر خاله ببینیم که از نانوایی رسید به همه کاره بودن! پسرخاله از خرید برای پیرزن همسایه تا نظافت برج را انجام می دهد، ولی شاید یک عاملی باعث می شود که او موفقیت کلاه قرمزی را نداشته باشد و درنتیجه همه کاره، هیچ کاره بماند. او روح روستایی بودنش را حفظ کرده و هنوز مرام و معرفت برایش معنی دار است. همین موضوع او را قناسی دوست داشتنی می نماید، موجودی که شهری شدن و بیگانه شدن با بعضی ارزش ها را بلد نیست و هنوز هم منفعت را در حفظ این خلق و خو حس می کند: به مسابقه فینال مچ اندازی نمی رود تا دوستش خود به خود برنده نهایی باشد. پسر عمه زا اما از آن موجوداتی است که راه شهرنشینی را به شیوه خودش بلد است! او از روستا جدا شده، پس کارهایی را انجام می دهد که آن جا نمی توانسته انجام دهد ولی الزاماً به روش شهری ها و از مجراهای عملی آن ها پیش نمی رود! او هم در نوع خود قناس می نماید و خنده دار است، ولی با کلاه قرمزی و پسر خاله تفاوت دارد: او شهری نمی شود! شهر را نردبان همه آرزوهایی می کند که در روستا تحقق یافتنی نیست و پشتوانه اش کله شقی و نابلدیِ بلد بودن است. نمونه اولیه شخصیتی چون پسر عمه زا فامیل دور است. او سال ها از دور فاصله گرفته، خواسته راه و چاه دربانی و رسمی شدن بیاموزد، نشده ولی خب کلی هم تجربه دارد و البته فوبیا! ترس از جوجه، از ببعی، از خرگوش و میمون و هر چیز ناشناخته ای! آقوی همساده را هم فراموش نکنیم با آن حالت های خودآزار و در مواردی حتی خودتحقیرش، عصبانیت های زودگذر پسرعمه زا که حاصل شهرنشینی شدنش است را هم به این ها اضافه کنید. حالا اگر این مجموعه را به شهرنشینی و جنون پیوند بزنیم، خیلی بی راه رفته ایم؟

“کلاه قرمزی و بچه ننه” که آخرین محصول کارخانه شادی طهماسب و جبلی است که با اقبال و استقبال گسترده ای هم رو به رو شد، در نگاه خیلی، حتی خود من، توفیق کارهای تلویزیونی را نداشت. البته منظور این نیست که ناموفق بود بلکه بهتر است خودِ کار را با خودِ کار مقایسه کنیم. از دلایل احتمالی می تواند این باشد که سینما کمتر جایی برای بداهه گویی و شیرینی می گذارد، ولی این نمی تواند دلیل بسیار موجهی باشد. شاید سازندگان در ساخت فیلم و با در نظر گرفتن رسانه سینما حساب مخاطبان بزرگسالی که همراه خردسالان به سینما می آیند را هم می کنند و جنس طنز تغییر می کند: «مسئولین؟ نه بابا همه شون مستأجرن!» این ها البته تکراری تر از آنند که نیش و کنایه به نظر بیایند، اما پیام به مخاطبی بزرگتر از آن چه عموم مردم کودک تلقی می کنند تعلق دارد.

به زمان تولید فیلم اگر نگاه کنیم، به آغاز فشار اقتصادی و تهدید برای تحریم ها می رسیم و فیلم جدای سروصدای سیاسی، این فشارها را در شکل انفجار به نمایش می گذارد و عامل نمایشی هم یک خرابکار همیشگی یعنی پسر عمه زاست، اما انفجاری که در فیلم می بینیم شاید گریبان زندگی خیلی ها را گرفت و اگر پرسان پرسان دنبال علت موفقیت زوج طهماسب و جبلی هستیم بهتر است به این نکات توجه کنیم. شاید اگر از آن ها بپرسیم که «آیا جداً چنین منظوری داشته اید؟» این موضوع را رد کنند اما فراموش نکنیم قیمت همان پنیر که در فیلم می بینیم و آقای مجری به سختی دنبالش می گردد از زمستان تا به حال چه قدر تغییر کرده است. جدای از شوخی، فیلم با نهادهای مختلف اجتماعی – سکانس دادگاه را خیلی با بدبینی نبینیم و اسم شوخی های کلاه قرمزی را بودار نگذاریم – نیز سروکار دارد. دادگاه نهایتاً اوضاع را به آشتی می کشد و شاکیان از شکایت خود میگذرند، البته به لطف ریشِ گرویی پسر خاله و بغض آقای مجری. ولی درکل، دادگاه، موفقیت فیلم در تصفیه عاطفی یا همان کاتارسیس بیننده است و به زور هم چیز دیگری نمی شود به آن چسباند. اما در سیر رشد خودِ کلاه قرمزی، “کلاه قرمزی و بچه ننه” کاملاً توجیه پذیر است. کلاه قرمزی بعد از سروناز، باز هم در پی پیدا کردن راهی برای صعود است و به بچه ننه برمی خورد. البته که دلش مهربان است و برای او حتی دامن می پوشد و روسری به سر می کند، اما درنهایت شانس  نزدیک بودن به مادر پولدار او را از دست نمی دهد! در پایان بندیِ فیلم، مخاطب درست نمی فهمد که رابطه کلاه قرمزی و مادرِ بچه ننه چیست، ولی پیداست که کلاه قرمزی پول و پله ای به هم زده و روی آن مسئولیت بچه ننه را هم پذیرفته است، یعنی فرصت طلبی را فدای دل مهربان نمی کند و این نمی تواند در شرایط فعلی، تشویق فردگرایی و رشد سرمایه فردی، پیام خیلی بدی باشد. نکته این جاست که کلاه قرمزی نصیحت نمی کند! اما توصیف های زیبا و ناب زیادی دارد و جنس دیدگاهی که اتخاذ کنیم آن را از فکاهی کودکانه تا طنز ناب اجتماعی تغییر می دهد.