کاوه سلطانی

خوب نبود. فوق‌ العاده بود. انتظار نداشتم این قدر نشئه شوم. اگر با رسول قرار نداشتم، آیپاد صورتی ‌ام را برمی ‌داشتم و چند ساعتی در بلوار حافظ قدم می ‌زدم و مثل همیشه یکی دو آهنگ را صد بار گوش می‌ دادم. سیگارم را با سیگار روشن کردم و سوار ماشینم شدم.احساس کردم مردمی که در خیابان می ‌بینم، قدر زندگی را نمی‌ دانند. چیز غریبی در زندگی هست که آن را پر از رمزوراز و لذت می‌ کند. این چیز غریب ممکن است در چراغ‌‌ های راهنمایی چهارراه بهار خودش را نشان دهد؛ وقتی به نوبت در جهت عقربه‌های ساعت سبز می ‌شوند. شاید در ویترین پرنور مغازه‌ ها ظاهر شود و شاید در چراغ کوچک آیپاد صورتی ‌ام. پس چرا مدام خودم را سرزنش کنم؟ شاید این مخدری که مصرف می‌ کنم، آن قدرها هم مخرب نباشد و کمکم کند قدر زندگی را بیشتر بدانم.

رسول طبق معمول در آپارتمانش تنها بود و تلفنی با موکلش صحبت می‌ کرد. می ‌ترسیدم بفهمد دوباره رفته ‌ام سراغ مواد. نباید پرحرفی می‌ کردم. همان طور که غذای گربه ‌اش را توی ظرف می ریخت، گفت که از شهر خسته شده و با سه تا از دوستانش در پنجاه و پنج کیلومتریِ شهر ویلایی قدیمی رهن کرده. وقتی فهمید با ماشین خودم آمده ‌ام، پیله کرد که به آن جا برویم. دیروقت بود ولی هوس کرده بودم در مسیری طولانی رانندگی کنم. جاده و نشئگی دوست‌ داشتنی ‌ترین ترکیب ممکن است. قرار شد شب در ویلا بخوابیم و صبح زود برگردیم تا رسول همراه موکل همیشگی ‌اش به دادگاه برود.

رسول می ‌گفت بالأخره به آرزویش رسیده و یازده‌ کبوتر خریده و برده به خانه‌ عشق. اسم آن ویلا را گذاشته‌ بودند خانه‌ عشق. لا به لای تماس ‌های اعصاب ‌خردکن موکل‌ هایش، کمی هم با من صحبت کرد و گفت سگ نگهبان گران ‌قیمتی برای خانه‌ عشق خریده ‌اند و مشغول ساختن گلخانه ‌ای در حیاطش هستند و در صورت موافقت همخانه‌ اش بهرام، استخر خانه‌ عشق را پر از ماهی می ‌کنند.

همین که از شهر خارج شدیم، زل زد به من و پرسید: «نشئه‌ای؟ چرا این قدر سیگار می‌ کشی؟» کمی ترسیدم و به جای جواب، سبقت خطرناکی گرفتم. رسول بیشتر از هجده ماه پاکی داشت و هر روز به جلسات معتادان گم ‌نام می ‌رفت، ولی من دیگر به آن جلسات نمی‌ رفتم.

مثل دخترهای لوس خواهش کرد آرام ‌تر رانندگی کنم. دست خودم نبود. احساس می ‌کردم پرایدی سفید با راننده ‌ای دوجنسه تعقیبم می‌ کند. گاهی موقع رانندگی دچار این توهم می‌ شدم. با این که اغلب اوقات می ‌دانستم آن پراید یک توهم است، مضطرب می‌ شدم و فرار می‌ کردم و مسیر را گم می ‌کردم.

از جاده ای صعب‌ العبور گذشتیم و به کوچه ‌ای خاکی رسیدیم و بعد زیر یک تیر چراغ برق پارک کردم. رسول گفت کلی خاک و کود ریخته ‌اند جلوی درِ حیاط تا باغچه‌ ها و گلخانه را آماده کنند. باد سردی می‌ وزید. انتهای کوچه‌ خاکی، تاریک بود و رسول نمی‌ توانست کلید درِ حیاط را پیدا کند. سگی پشت در پارس می‌ کرد. با خودم گفتم کاش کلید را پیدا نکند و برگردیم. احساس خوبی نداشتم. شاید رسول و دوستش بهرام که در راه بود، برنامه ‌ای برایم داشتند. چیزی غیرطبیعی به نظر می ‌رسید و مثل یک چراغ خطر توی سرم چشمک می‌ زد.

عاقبت، رسول پالتویش را درآورد و از روی دیوار رفت توی حیاط. با پیراهنی خاک ‌آلود و پاره در را باز کرد. بلافاصله همدم به من حمله کرد. مدام پارس می ‌کرد و سعی داشت با فرار از دست رسول دوباره حمله‌ ور شود. پنجره‌ ها روشن بودند، ولی حیاط با تمام وجود در تاریکی فرو رفته بود. با کمک چراغ قوه‌ گوشی‌ از میان شاخه‌ های درخت و مصالح ساختمانی و کیسه‌ های کود گذشتیم و راهمان را از کنار استخری یخ ‌زده ادامه دادیم. لایه‌ ضخیمی از یخ پله‌ها را پوشانده بود. رسول سُر خورد و من بلافاصله گرفتمش.

بیشتر از ده دقیقه پشت درِ ساختمان معطل شدیم. به رسولِ دست‌پاچلفتی خندیدم و گفتم بهتر بود به جای خانه‌ عشق، اسم این جا را کلبه‌ی وحشت می‌ گذاشتید. رسول کلیدش را جا گذاشته بود. دوباره با خودم گفتم کاش در باز نشود و برگردیم. ولی سرانجام فهمیدیم که در قفل نیست و دست‌ گیره ‌اش گیر کرده و یخ زده. همدم جلوتر از ما وارد آن خراب ‌شده شد و زوزه ‌ای کشید. هنوز نشئه بودم و دوست داشتم در استخر یخ‌زده شنا کنم. بدنم نسبت به آب سرد خیلی مقاوم است. هر بار که در کمپ بستری می‌ شدم، تنها کسی بودم که از آب سرد وحشت نداشت و داوطلبانه شیرجه می‌زد توی استخر یخ‌ زده.

ظاهراً رسول دادگاه سرنوشت‌سازی داشت. پیراهنم را درآوردم و با پیراهن پاره‌ ‌اش عوض کردم. بدنش برخلاف قبل عضلانی و زیبا شده بود. با پیراهن جدید گشتی در خانه زدم. سه اتاق بزرگ داشت که یکی پر از کبوتر بود و پنجره نداشت، یکی پنجره‌ های بزرگی داشت و پر از گلدان بود و دیگری موکت شده بود و مبل داشت و تلویزیون و دو بلندگوی خیلی بزرگ و کلی متکا و پتوی چرک و کثیف. در هال و آشپزخانه هیچ وسیله ‌ای به چشمم نخورد، به جز دو لامپ کم‌ نور و یک عالمه بشقاب فلزی. حتی موکت نداشت.

رسول کنار بخاری دراز کشیده بود و پرونده ای قطور را مطالعه می‌ کرد. معلوم بود خیلی نگران است. به وکیل شهرداری فحش می ‌داد و مدام تکرار می ‌کرد که محال است اجازه دهد پای موکلش به زندان باز شود. وقتی رفتیم توی حیاط سیگار بکشیم دوباره روی پله ‌ها سُر خورد و این بار نمایشگر گوشی‌ اش خرد شد و دیگر روشن نشد. بیهوده سعی کردم از فرصت استفاده کنم تا قانعش کنم که برگردیم. قرار بود در خصوص دادگاه فردا چند تماس خیلی ضروری بگیرد.

همدم همراه توله ‌هایش روی تختی فلزی، در اتاق گلدان‌ ها دراز کشیده بود. به میله‌ های تخت روبان‌هایی آبی بسته بودند و زیر آن چند مقوای رنگیِ بزرگ افتاده بود. روی مقوایی قرمز نوشته بود: «وسوسه هزاران چهره دارد». یادم آمد که توی ماشین کمی جنس دارم و می‌ توانم بروم پنهانی و سریع مصرفش کنم. از اتاق خارج شدم. همدم و توله‌ هایش دنبالم آمدند. رفتم توی حیاط. باز هم همدم و توله ‌هایش آمدند. از کنار استخر رفتم به سمت درِ حیاط. همدم زوزه کشید و یکی از توله ‌ها با صدای خنده‌ داری شروع کرد به پارس کردن. نزدیک گلخانه که رسیدم، همدم جلویم را گرفت. اجازه نمی ‌داد به سمت درِ حیاط بروم. بالأخره خودم را به در رساندم. یکی از توله‌ ها سعی داشت ساق پایم را گاز بگیرد ولی نمی ‌توانست. همین که نور انداختم روی در، همدم حمله کرد.

روی در نوشته بود: «با همدرد‌هایمان مهربان باشیم». همین که دستم را بردم به سمت در، همدم دوباره پرید و سعی کرد دستم را گاز بگیرد. ناگهان صدایی شنیدم و متوجه شدم کسی کلید انداخته توی قفل درِ حیاط.

رسول من و بهرام را به یکدیگر معرفی کرد. بهرام خیلی گنده بود؛ چاق و قدبلند. دو جوان دیگر به نام‌ های یاسر و اردلان همراهش بودند. احساس می ‌کردم قبلاً بهرام را دیده‌ ام. به گفته‌ رسول، بهرام از بچه‌ های قدیمی و دوازده قدمیِ انجمن معتادان گمنام بود، با هشت سال پاکی. با ورود آن ها اضطرابم بیشتر شده بود. بهرام و رسول به اتاق کبوترها رفتند. احساس می‌کردم مخفیانه درباره‌ من صحبت می‌ کنند.

در اتاقِ گلدان ‌ها دراز کشیدم روی تخت. کنار تخت مقوایی بزرگ و صورتی افتاده بود که رویش نوشته بود: «خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آن چه را که نمی‌ توانم تغییر دهم و شهامتی که تغییر دهم آن چه را که می ‌توانم و دانشی که تفاوت این دو را بدانم.». در عالم نشئگی چرتی نیم ساعته زدم ولی ناگهان با ترسی شدید از خواب پریدم. به شدت می ‌لرزیدم. پشت سروگردنم حسابی عرق کرده بود و می ‌سوخت. دکمه ‌های پیراهن پاره ‌ام را باز کردم. احساس خفگی می‌ کردم. از چیزی می ‌ترسیدم. اتفاقات آن شب با بصیرتی بی ‌نظیر در سرم مرور شد و به نتیجه ‌ای وحشتناک رسید. قلبم به شدت می ‌تپید. دوباره تمام نشانه ‌ها را کنار هم چیدم. رسول کلیدِ خانه‌ عشق را نداشت. بهرام و یاسر و اردلان مثل رسول عضو انجمن معتادهای گمنام بودند. همدم در حیاط تعقیبم کرده بود تا از خانه فرار نکنم. نوشته‌ های روی درِ حیاط و مقواها مثل شعارهای ترک اعتیاد بودند. آن اسپیکرهای غول ‌پیکر به درد مراسم رقص‌ درمانی می‌ خورد. رسول و بهرام در اتاق کبوترها خلوت کرده بودند تا درباره‌ من صحبت کنند. استخری که در حیاط بود مثل استخرهای توی کمپ بود و روبان‌ های آبیِ تخت برای بستن دست‌ و پای معتادان سرکش بود. درحقیقت، من روی تختِ اتاق فیکس خوابیده بودم و در یک کمپ بستری شده بودم. نشستم روی لبه‌ تخت و با صدای بلند زیر گریه زدم.

   ناگهان بهرام مثل غول چراغ جادو کنار تخت ظاهر شد و مشتش را گذاشت روی شانه ‌ام. گریه ‌ام بند آمد، ولی حالم بهتر نشد. بهرام مهربانی و آرامش خاصی داشت. با همه فرق می ‌کرد. گفت: «دستت رو بده به من پسر.» و بعد مشتش را باز کرد و مقداری ارزن کف دستم ریخت. گفت: «پاشو برو تو اون اتاق پیش کفترها! دستت رو بگیر جلوشون و ببین چه جوری میان به دونه‌ های تو دستت نوک می ‌زنن.» بی اختیار دانه ‌ها را پاشیدم روی هیکلش و دوباره زیر گریه زدم و داد زدم: «تو نمی ‌دونی من چه قدر داغونم. تو نمی ‌دونی توی چه دنیای تاریکی زندگی می ‌کنم.» دستی به سرم کشید و کنارم نشست. وقتی آرامتر شدم گفت: «اون دستت رو بده به من پسر.» و دوباره مقداری ارزن ریخت کف دستم. همان طور که با مهربانی عجیبی دکمه ‌های پیراهن گشاد و پاره ‌ام را می‌بست گفت: «پا شو چند دقیقه برو توی اون اتاق، پیش کفترها! مشتت رو باز کن و ببین چه طوری می شینن رو دستت.»

هیچ کبوتری از دست من غذا نخورد. هیچ کبوتری روی دست من ننشست. از همه می ‌ترسیدم. حتی از کبوترها می ‌ترسیدم. منتظر بهرام بودم. واقعاً خواب نبودم؟ باز دوباره فریب خورده بودم و توی کمپ بستری شده بودم؟ اضطرابم بیشتر شده بود. معده‌ام درد می‌ کرد و حال تهوع داشتم. با عصبانیت ارزن‌ ها را پاشیدم سمت کبوترها و باز زیر گریه زدم. چرا کمپ‌ های ترک اعتیاد بخشی از زندگی من شدند؟ من نمی‌ خواستم بستری شوم. می‌ خواستم به اتاق خودم برگردم. لگدی به ظرف آب کبوترها زدم و مشتی به در کوبیدم. کبوترها مضطرب بودند.

بهرام آمد و وسط اتاق کبوترها چهارزانو روی زمین نشست. همان طور که بند کفش‌ هایم را برایم می ‌بست گفت: «حالت بهتر نشد؟ چی حالت رو خوب می ‌کنه؟ معمولاً چه کار می‌ کنی که حالت رو خوب کنی؟ ها؟ حرف بزن.» کبوترها از توی مشتش ارزن می ‌خوردند و روی ساعد و شانه‌ هایش نشسته بودند. از کبوترها متنفر بودم. ناگهان چیزی به ذهنم رسید. گفتم: «نمی ‌شینم. راه می رم. اون قدر راه می رم که خسته بشم.» بهرام سیگار نصفه ‌و نیمه‌ام را گرفت و گذاشت گوشه‌ لبش. منتظر جوابش بودم. بالأخره گفت: «راه رفتن حالت رو خوب می‌ کنه؟» همان طور که اشک‌ هایم را پاک می ‌کردم، گفتم آره. ظرف آب کبوترها را برداشت و با تعجب نگاهش کرد و گفت: «می‌خوای بریم قدم بزنیم؟» خیلی خوشحال شدم ولی نمی ‌خواستم زیادی امیدوار باشم که امشب برمی ‌گردم به خانه و اتاقم. لبخند شیرینی زد و گفت: «من یه زمانی فکر می ‌کردم با مصرف مواد می‌ تونم حالم رو خوب کنم، ولی الان این طوری فکر نمی‌ کنم. البته همین الانشم اگه بدونم که با مصرف مواد حالم خوب می شه، بعد هشت سال پاکی دوباره مصرف می‌ کنم. اما ما حالا می ‌دونیم که مصرف مواد حال مون رو خوب نمی ‌کنه. پس باید دنبال چیز‌های دیگه ‌ای باشیم که بتونیم حال مون رو خوب کنیم.» معنی این حرف ‌ها چه بود؟ چرا گفت ما؟ شاید هم منظوری نداشت.

بالأخره موفق شدم همراه بهرام از کلبه‌ وحشت خارج شوم. بهرام دستم را گرفت و کمی کشمش ریخت کف دستم. پوست تیره ‌ای داشت و چهره‌ اش در تاریکی پیدا نبود. کمی از او می ‌ترسیدم. آرام قدم می ‌زد و کف کفشش را می ‌کشید روی زمین. دستم را گرفت و گفت: «تو که هنوز داری گریه می‌ کنی.» مطمئن نبودم موفق شوم سوار ماشینم شوم و به خانه ‌ام برگردم، ولی تیری در تاریکی رها کردم و گفتم: «بابام مریضه. خیلی هم مریضه. معمولً من ازش نگهداری می ‌کنم و همیشه…» مسیرش را به سمت نور کج کرد. حرفم را نیمه‌ تمام گذاشت و گفت: «خب ما واسش دعا می‌ کنیم.» سرم را انداختم پایین و گفتم: «امشب نوبت من بود بالای سرش باشم. اما از دیشب خونه‌ داداشمه و داروهاش هم خونه‌‌ ست و کلیدش هم دست من جا مونده. دکتر گفته ساعت مصرف یکی از داروهاش حتی نیم ساعت نباید دیر بشه.» بلافاصله فهمیدم که سوتی کوچکی داد‌ه ‌ام و ممکن است بهرام بگوید: «اگه بابات از دیشب رفته خونه داداشت، چرا داروهاش رو نبرده؟» اما گفت: «با دادنِ داروهای بابات بهتر می شی؟» بلافاصله دستش را ول کردم و با خوشحالی جواب دادم: «آره! بابام وقتی داروهاش رو بخوره خیلی بهتر می شه.» خندید و دوباره دستم را گرفت و گفت: «من نگفتم حال بابات چه طور می شه. پرسیدم اگه داروهای بابات رو بدی، حال خودت خوب می شه؟» با صدای بلند گفتم آره. ایستاد و دست‌هایش را گذاشت روی شانه‌‌هایم و فشارم داد. بعد از سکوتی طولانی گفت: «تو الان می ‌تونی با مراقبت و نگهداری بابای مریضت، حال خودت رو خوب کنی. این فوق‌ العاده ‌ست. این یه دنیا ارزش داره. تو می ‌دونی که می ‌تونی بدون مصرف مواد حال خودت رو خوب کنی. پس زودتر راه بیفت که برسی به خونه‌ داداشت.» باورم نمی ‌شد. می توانستم بروم خانه‌ خودم. خوشحالی ‌ام را پنهان کردم و قبل از رفتن بغلش کردم. برایم مهم نبود که آن‌ ها ماشین نداشتند. برایم مهم نبود که رسول احتمالاً به دادگاه فردایش نمی ‌رسد. فقط می ‌خواستم بروم. گوشی و هدفون و آیپاد صورتی‌ام در کلبه‌ وحشت جا مانده بود اما حاضر نبودم برگردم.

زیر تیر چراغ برق سوار ماشینم شدم و میلی به مصرف باقیمانده‌ جنس‌ ها نداشتم. همین که ماشین را روشن کردم، نور چراغ ماشینی از آینه‌ راننده رفت توی چشم‌ هایم و وقتی چشم ‌هایم بسته شد راننده‌ دوجنسه را مجسم کردم که پشت پرایدی سفید نشسته است. با سرعت حرکت کردم و چند بار چرخیدم دور خودم ولی فایده‌ای نداشت. کاش بهرام کنارم بود و دستش را می‌ گذاشت روی دستم و آرامم می ‌کرد. پراید سفید در جاده‌ صعب ‌العبور تعقیبم می‌ کرد. توی جاده‌ اصلی دو بار موفق شدم گمش کنم اما پیدایم کرد. کلافه ‌ام کرده بود. سعی می‌ کردم به بهرام و دست ‌هایش فکر کنم. تا به حال پیش نیامده بود که بیش از نیم ساعت تعقیبم کند، اما این بار دو ساعتِ تمام تا نزدیک سحر دنبالم کرد. واقعاً کلافه بودم. چند بار نزدیک بود تصادف کنم. سعی می‌ کردم بهرام را کنار خودم مجسم کنم.

وقتی بالأخره به شهر و به میدان آزادی رسیدم، با خودم گفتم آن راننده‌ دوجنسه چه خیالی باشد و چه واقعی، محال است بداند که حالا به کجا می ‌روم؛ چون خودم هم نمی ‌دانم که دارم به خانه ‌ام می ‌روم یا به خانه‌ عشق برمی ‌گردم.


نقد «از خانه عشق تا کلبه وحشت»

 

سوده موسوی

داستان کوتاه  از خانه عشق تا کلبه وحشت اثری است قابل قبول نوشته  کاوه سلطانی. در این داستان کوتاه نویسنده سعی داشته که به یک مسئله اجتماعی، روانشناختی در ایران بپردازد و به نظر نوعی تفکر ساختارشکن هسته اصلی داستان را شکل داده که نویسنده تا حدی در پرورش آن در جای جای داستان موفق بوده است.اما آنچه داستان را به یک داستان نسبتاً سطحی از لحاظ زبان و گاهی ساختار بدل کرده، شیوه به کارگیری ابزارهای کلامی توسط نویسنده است. از جمله این ها می توان به کاربرد برخی نمادهای کلیشه شده اشاره کرد. عنوان داستان، گویی هزاران بار به گوش خورده است و کلی داستان عشق تلخ و خیانت را روانه ذهن خواننده می کند و این عنوان شاید بیش از این که گیرا باشد دافعه دارد. در این داستان برخی نمادهای مدرنیته کمی سطحی و ساده انگارانه به کار گرفته شده اند که هرچند برخی از آن ها در پایان توجیه پذیر می نمایند، ولی بخش عمده ای از داستان را تخریب می کنند که از جمله آن ها می توان به آیپاد صورتی اشاره کرد. اگرچه تأکید بر صورتی بودن آن به علت خاصی است که بعدها در داستان مشخص می شود، با این وجود استفاده از کلیشه ی دسته بندی جنسیتی رنگ ها را آن هم به این شکل خام و مستقیم می توان  یک نقطه ضعف برای این اثر تلقی کرد.

با این همه یکی از نقاط قوت داستان را می توان کششی دانست که نویسنده  تا حد زیادی در پیش برد داستان برای خواننده ایجاد می کند و اگر این داستان اقبال داشته و به دست خواننده صبوری بیفتد احتمالاً وی داستان را تا انتها خواهد خواند. البته که داستان شروع نسبتاً درخشانی دارد، اما پاره ای اطناب در ادامه داستان کمی خواننده را به عقب می راند اما به سرعت داستان خود را باز یافته و خواننده را به خواندن ترغیب می کند.

در بعضی بخش های داستان جمله های بی ارتباط  با متن پیش یا پس از آن آورده شده است که گویی از دید نویسنده برخی نکات رو به کم رنگ شدن در  ذهن خواننده بوده و وی بدون توجه به پیوستگی آن با سایر بخش ها به بیان آن می پردازد. مثلاً راوی در جایی میان توصیف یک اتفاق بسیار روزمره  بی درنگ و روشنفکرمآبانه می گوید:” جاده و نشئگی دوست داشتنی ترین ترکیب ممکن است.” یا در جایی اظهار می دارد که رمز و راز زندگی در چراغ راهنمایی، ویترین مغازه و یا چراغ آیپاد صورتی نهان است که این گونه وام گیری های سطحی از المان های پست مدرن در داستان با وجود کشش بالا و تسلط در ایجاد نوعی شک و تردید سؤال برانگیز آن را از داشتن  شاخصه های ادبیات درجه اول بی بهره می کند.

با وجود این که نویسنده چندان آن گونه که بایدوشاید به شخصیت محوری داستان که همان راوی است نمی پردازد، ولی در مخفی نگه داشتن یکی از مهم ترین ویژگی های آن که سبب ایجاد کششی دلنشین و گاهی شک منطقی درباره این شخصیت می شود، کاملاً موفق است.در مقابل، به نظر بهترین شخیصیت پردازی این داستان در بهرام ظهور پیدا کرده است که شخصیتی آرام ولی مرموز دارد و حسی دوگانه را در خواننده ایجاد می کند.

از آن جایی که راوی که خود محور اصلی داستان نیز هست درگیر یک آشوب درونی هویت جنسی است برخی المان ها در داستان به کار گرفته شده است که این موضوع را به ذهن خواننده متبادر کند هرچند که متأسفانه نویسنده چندان در پردازش آن ها خوب عمل نمی کند. مثلاً شخصیت در توهمات خود به هنگام رانندگی می بیند که پراید سفیدی وی را تعقیب می کند که راننده آن دوجنسه است! این که چه طور این موضوع  قابل تشخیص است خود جای سؤال دارد. اما تعقیب شدن توسط آن در جاده ای صعب العبور خود نشانی است از هویت شکل نگرفته راوی است که بی تردید شرایط فرهنگی جامعه ی ایران نقش مهمی در آن ایفا می کند.

از ویژگی های مثبت داستان می توان به فضاسازی مناسب آن اشاره کرد: بادسرد، انتهای تاریک کوچه، نشئگی و توهم و باز ماندن از  پیدا کردن کلید همگی ابزارهای درستی است که درون آشفته راوی را به تصویر می کشند. یکی از نمادهایی که به درستی به کار رفته است را می توان اتاق پر کبوتر بدون پنجره دانست که نمادی است از گرفتاری شخصیت برای ابراز هویت جنسی واقعی اش و از این جمله می توان به میدان آزادی اشاره کرد که به شکلی تلخ و طعن آلود به کار رفته است. هرچند تأکید بیش از حد بر صورتی رنگ بودن آیپاد خواننده را خسته می کند، ولی جا گذاشتن آن در خانه وحشت پس از رهایی از آن خانه نشانه نوعی تغییر درونی است و مطرح کردن آن به این شکل نمادین یک نقطه قوت دراین اثر است.

یکی دیگر از نکاتی که در ایجاد گیرایی تمام و کمال، داستان را تا حدی ناتوان کرده، تشریح و توضیح برخی واضحات است.که حذف حداقل پاره ای از آن ها کمک شایانی به جذابیت و خلق فضای ابهام منطقی خواهد کرد. شخصیت اصلی داستان هر لحظه درگیر گونه ای از احساسات است که بخشی زنانه و بخشی مردانه هستند به همین علت می توان در مجالی دیگر این داستان را هم از دیدگاه نظریه های فمنیستی و هم روانشناختی مورد بررسی قرار داد. 

پایان داستان نیز قابل قبول است، زیرا هرچند که راوی خود را بر سر یک دوراهیِ انتخابی می بیند که برای خودِ وی هم صددرصد روشن نیست، ولی همین بیان دوراهی باعث می شود با وجود ظاهر، این داستان پایان کاملاً باز نداشته باشد و این شکل پارادوکس آن را تا حدی جذاب می کند.