نوشته: امید بهاری

شعر امروز بیش از هر روز دیگری به ضعف زبان گرفتار آمده است. این که زبان شعر امروز ما، عموماً، زبان ‌ترجمه یا شبه ترجمه است و بین محتوا و زبان، دیوار گنگی از نامفهومی کشیده شده و به بالا رفته کاملاً آشکار است. شعر امروز ممکن است بر وزن سنتی یا شعر نیمایی یا پسانیمایی ظاهر شود و نیز گاهی ویژگی مدرن یا پسامدرن به خود بگیرد. با این همه، حالت بیانی شعر، فرم و محتوایش به دلخواه شاعر انتخاب می شود. اما تنها چیزی که هم ذهن خواننده و هم شاعر در آن  به یک اندازه درگیر هستند و آزادی خود را محدود می یابند، ذات زبان به طور کلی است که شعر امروز با هر نامی، خواه مدرن و خواه پسامدرن، از فقر آن رنج می برد.

به همین ترتیب است که ظاهراً شعر امروز قادر نیست به عنوان یک اثر هنری خود را عرضه کند. قبول است، شعر پس از مدرنیته شبیه نوعی کُلاژ عمل می کند، محتوایی از هم گسیخته دارد که در فضا پخش شده، ولی همین فضا نیز الزاماً می باید به وسیله قابی شبیه به قاب های نقاشی، تن به همنشینی با دیگر عوامل بدهد. درست به همین دلیل یادشده است که چنین اشعار درهم گسیخته ای نیازمند یک زبان قوی هستند.

حال آن که در مقابل، شعر گذشته با وزن و آهنگش توانایی لاپوشانیِ حتی یک محتوای نامرغوب را نیز در خود حس می کرده، در صورتی که ظاهراً چنین کاری از اشعار امروز و بی وزن ما بر نمی آید. و پرسش این است که چه چیزی از شعر امروز، با از دست دادن وزن و آهنگ و با فقدان زبانی قوی، ما را به حس موجود در شعر رهنمون می شود؟ شعر امروز گنگ است و بریده بریده؛ گویی مدرنیته بدان تحمیل شده و شعر، به خودیِ خود، دست به آفرینش آن نزده چرا که خود زاده همین مدرنیته به شمار می آید. برخلاف شعرای پیشین مانند رِمبو Rimbaud در فرانسه که مدرنیته را به وجود آوردند و اسیر شرایط نبودند، عموم اشعار بی وزن امروز، صرفاً، نیازمند ترحم و دلسوزی اند و به همین دلیل تا اندازه ای لایق بی توجهی.