نقد: مهرانگیز اشراقی

این مجموعه با چهارده داستانش که در ژانرها و فضاهای متنوع به نگارش در آمده‌ اند، به خواننده در اولین برداشت این را  می‌ رساند که نویسنده، داستان سراست و برای ارتباط برقرارکردن با مخاطب توانایی لازم را دارد. آنچه از یک داستان انتظار داریم رفتن از نقطه‌ الف به نقطه‌ ب و رسیدن به نقطه‌ پایانی است؛ همچنین توصیف و انتقال حال ‌و هوای داستان به مخاطب و نیز گفت ‌وگوهایی که علاوه‌ بر واقعی بودن، شخصیت‌ ها را به خواننده بشناسانند و در نهایت لذت ‌بخشی؛ چیزهایی که در اغلب این داستان ‌ها به خوبی نمایان شده است.

از مجموع داستان‌ های این مجموعه ده داستان در فضایی رئال می‌ گذرد. فضاها و شخصیت‌ هایی آشنا که حتی اگر از نزدیک با آن‌ ها برخورد نکرده باشیم، داستان به‌ راحتی و با توصیفات بجا آنان را برایمان باورپذیر می‌ کند. چهار داستان دیگر در فضایی غیررئال و تمثیلی و شگفت (داستان «رنگ تیله‌ هایم» را می‌ شود وهمی به حساب آورد) می ‌گذرد. در این داستان‌ ها نیز تلاش نویسنده برای باورپذیری فضایی که با تجربه‎‌ زیسته ی خواننده هیچ ‌گونه همخوانی ‌ای ندارد قابل ‌توجه است. سرمایی که تمام وجود شخصیت پدر در داستان «سرد» را در برگرفته، بر تن خواننده نیز لرزی می‌ اندازد و او را تا پایان داستان همراه می‌برد. این داستان که از زبان دختر مرد و از منظر راوی اول شخص روایت می ‌شود با ریزپردازی‌‌ های دقیق و ملموس روند یخ ‌زدن و در نهایت مرگ پدر را در بازه‌ زمانی چهارماهه‌ ای تصویر می ‌کند؛ تصاویری که با همین جزء نگاری‌ها در ذهن خواننده ماندگار می ‌شوند و در نهایت و در نقطه‌ پایانی داستان او را با این پرسش رو به ‌رو می‌کنند که چرا؟ و چطور چنین چیزی ممکن است؟ و آن وقت است که با کمی تعمق، لایه‌ پنهانی داستان برایش آشکار می ‌شود و به این کشف می ‌رسد که شاید این سرما و این یخ ‌زدگی نمادی از سردی روابط پدر با اعضای خانواده باشد که نویسنده در قالب داستانی تمثیلی آن را برای خواننده آشکار  می‌ کند.

این اتفاق در داستان «زنجیر» هم تا حدودی مشاهده می ‌شود. زنجیری یک متری‌ وسط جاده‌ ای افتاده؛ زن و مردی رهگذر زنجیر را می ‌بینند و مرد به طمعِ فروش این فلز احتمالاً قیمتی، زنجیر را برمی‌ دارد و در صندوق عقب اتومبیلش می‌گذارد. این طمع یا همان زنجیر در فضای شگفت داستان  رشد می‌کند و هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌ شود و ضمن پر کردن صندوق عقب اتومبیل، کل زندگی آن ‌ها را تحت ‌الشعاع قرار می ‌دهد و مشکلاتی برایشان به‌وجود می‌ آورد.

و اما در داستان‌ های رئال مجموعه نیز مواردی حائز اهمیت است. مهم ‌ترین آن‌ ها شخصیت ‌پردازی در داستان‌ هاست. در هر یک از داستان‌ ها، زن ‌ها و مردها و حتی کودکانی به خواننده شناسانده می‌ شوند که داستان و تشخصی خاص خود دارند که نویسنده از پس معرفی آن‌ ها در قالب موقعیت‌ ها یا گفت ‌و گوها به‌ خوبی برآمده است. در داستان «کاش باران ببارد» دختری هفت هشت ساله از منظر خودش به برگزاری مراسمی که قرار است در مدرسه برگزار شود نگاه می‌ کند. در این داستان بیشتر از اینکه خود راوی در داستان به خواننده شناسانده شود، شخصیت دورو و نان به نرخ روز خور پدر از زبانی کودکانه و با آیرونی خاص این دختربچه به خواننده معرفی می‌ شود و این همه در خلال دیالوگ‌ های پدر و گفتارهای درونی راوی به خواننده صورت می ‌گیرد.

شخصیت دیگری که باید در این مجموعه به عنوان شخصیت شاخص از آن یاد کرد، یوسف در داستان «همبازی» است؛ شخصیتی که شاید بتوان آن را سایه‌ آقامعلمی دانست که در مدرسه‌ روستایی مشغول به کار می ‌شود. این دو شخصیت اگرچه از ابتدا هر یک فردیت خود را داشته‌ اند – یوسف سال‌ هاست ساکن روستاست و معلم  در ابتدای شکل‌ گیری داستان بنا به شغلش به روستا آمده-  در طول به سمت یکی ‌شدن پیش می ‌روند، تا جایی که در پایان داستان یکی با کشتن دیگری این فردیت را که به سمت همسانی و همزادی پیش رفته، نابود می ‌کند. این داستان به صورت گفت ‌و گو با مخاطب خاموش روایت می‌ شود. راوی ناظری است که آنچه دیده برای مخاطبش حکایت می ‌کند. او یوسف را آدمی خُل ‌وضع و شیرین‌عقل معرفی می‌ کند که همه‌ اهل دِه را به ستوه آورده و کسی کاری به کارش ندارد. او در خلال گفته ‌هایش برای مخاطب و خواننده می ‌گوید که با ورود آقامعلم به ده، رفتار یوسف و حتی وضعیت سلامتی جسمانی ‌اش نیز متأثر از رفتار آقامعلم می ‌شود، تا به این حد که وقتی آقامعلم  در اثر حادثه ‌ای  که برای پایش پیش می‌آید به لنگیدن می ‌افتد، یوسف هم آینه ‌وار شروع به لنگیدن می ‌کند. این تصویر و صحنه‌‌ پایانی داستان که یوسف همچون طوطی جملات و تهدیدهای آقامعلم را تکرار می‌ کند، در خلق یک تصویر مرکزی موفق بوده است و  به‌ طور قطع در ذهن خواننده صحنه‌ ای  را شکل می ‌دهد که تا مدت‌ ها از یادش نخواهد رفت.

در این داستان هم می ‌شود تأویل ‌ها و برداشت ‌های متفاوتی ارائه کرد. از منظر من می ‌توان خواسته‌ ها و امیال آقامعلم را در هیئت یوسف دید. تمایل به تعارض به فریده، یکی از دانش‌ آموزان مدرسه، تمایل ناخودآگاه و درونی‌ ای است که آقامعلم از آن می‌ گریزد و در نهایت با تپانچه به جانش می ‌افتد و هلاکش می ‌سازد و خود به کوه می ‌گریزد.

در داستان  «عقرب» نیز که از زبان راوی ناظر روایت می ‌شود مردی را می ‌شناسیم که پس از سال‌ ها حبس دارد می ‌رود که با رقیب عشقی‌ اش تسویه حساب کند. گفت‌ و شنودی چند ساعته در یک اتوبوس بین ‌شهری میان راوی و مرد کفایت می ‌کند تا راوی شخصیتی خاص و قابل‌ تأمل را به خواننده بشناساند. این مرد سال‌هاست نام  سوسن و یک عقرب را روی دستش خالکوبی کرده تا هرگز عشق دوران جوانی‌اش را از یاد نبرد. گفت ‌و گوهای میان راوی و دوستانش که همگی جوان و در سنین دانشجویی هستند، درباره‌ عشقِ اسطوره‌ای مرد به سوسن تفکر سنتی نسبت به عشق و نگاه امروزی به آن را به چالش می ‌کشد. مردی که برای به ‌دست آوردن عشقش به هر آب و آتشی می‌ زند و این چیزی است باورناپذیر برای نسل جوان امروزی؛ طوری که بارها راوی را خیال‌پرداز و یا مرد را دروغگو  می ‌نامند.

داستان دیگری که باید درباره‌ آن صحبت شود داستان «سلام برسان» است. در این داستان هم علاوه ‌بر اینکه شخصیت‌ پردازی دو فرد دوسوی یک دیالوگ خوب انجام شده- فردی ترسو و نگران از برملاشدن راز یک قتل و نیز فردی منفعل و بی ‌تفاوت نسبت به این مسئله – داستان از بابت نحوه‌ ارائه اطلاعات داستان قابل ‌توجه است. این داستان که فقط در قالب گفت ‌و گوهای رفت و برگشتی روایت می ‌شود، اصلاً توصیف صحنه ندارد و فقط همین گفت و ‌گوها هستند که  داستان را پیش می ‌برند. نویسنده در این داستان اگرچه قید توصیف صحنه و موقعیت را زده است اما به ‌طور ماهرانه ‌ای در خلال گفت ‌و گوهای این دو نفر تصویرسازی می‌ کند؛ طوری که خواننده دقیقاً موقعیت هر یک را و آنچه حول‌ و حوش این دو نفر می‌ گذرد می ‌بیند و حتی شاهد سقوط فرد ترسو از پشت ‌بام خانه است و از همان ابتدا حس قریب ‌الوقوع حادثه را نیز از آیرونی حاکم بر این گفت ‌و گوها در می‌ یابد.

و در نهایت اینکه اغلب داستان ‌های این مجموعه حرف‌ شان را زده‌ اند و رسالت ‌شان را به سرانجام رسانده‌ اند. اگر بخواهم به نویسنده‌ محترم پیشنهاد یا توصیه ‌ای داشته باشم، دقت و وسواس بیشتر در انتخاب نام داستان ‌هاست. در اغلب داستان‌ های این مجموعه یک ‌جور شتابزدگی در انتخاب نام دیده می ‌شود. نمونه‌ آن داستان «سرد»؛ شاید اگر نامی پرمغزتر برای این داستان برگزیده می‌ شد، خواننده پس از پایان داستان یک بار دیگر به نام رجوع و لذت خواندن داستان را با نام آن یک بار دیگر مزه‌ مزه می‌کرد. در داستان‌های «زنجیر»، «تاکسی»، «یک دبه شیر»، «همبازی» و «عقرب» نیز انتخاب نام طوری است که گویی نویسنده فقط داستان‌ هایش را با این اسامی نشانه‌ گذاری کرده و معنا و مضمون و هدفی را برای انتخاب این نام ‌ها در نظر نداشته است. در حالی ‌که فضای ذهنی خواننده از کلمه‌ آغازین داستان که همان نام است، شکل می‌ گیرد و این نام باری بر تمام داستان دارد و باید نقش خود را به خوبی ایفا کند؛ چیزی که در داستان‌ های «مشترک مورد نظر زیر پل منتظر است»، «کاش باران ببارد»  و «سلام برسان» کاملاً  مصداق دارد.