ره شب

آن خسته قدمان را کی توانم پیام رسانم؟

ره صد ساله کی توانم شبی رسانم؟

که گویمشان:

بیهده قدم بر ننهید

دریای نور دیریست خشکیده و در امتداد ساحل انزوا، ما می خرامیم.

 

ای خسته روان و پریشان قم، بیهده سو سو نکنید،

که دوری از دوردست ها حتی هم نیست،

خرده تکه ای صبح.

 

همی دیر پاییدن تان از چیست؟

که فریاد رسی حتی فر یادتان نیست.

همی مستی و بیهشی و حیلانی تان از کدامین شرابست؟

که خم ها همه خشکیده و ته بستست.

سنگ سینه کوبیدن هاتان چه روست؟

که عشق ها همه مرده و خفته در آرزوست.

 

من دیرپا،

خرامم هر چه،

روانم هر جا،

سرک کشانم هر رخنه،

لیک نتوانم کردن پیدا گرمی،

که کنم دور خزانم را،

که می بارد بسی باران سرد غباردود،

لیک مدتی حتی نمی شود کم از آن پرده ی غبار پویا.

 

امیدهاتان قدر چند؟ از بر چه؟

هان پرسانم شما را!

آب و آینه از کدامین چشمه خواهید آورد به این سیاه تافته؟

 

من خواهانم جوابی،

لیک هر لحظه  پاسخم گویی می یابم،

آن موعد که روز می میرد و روز می میرد،

که این ره شب زده را نیست هیچ پایانی.

 

حالیا،

بیهده قدم بر ننهید،

یا که گر استقامت ورزید،

شما را بخدا گوییدم لااقل،

که از چه روی مهر شکوفه هنوز در دل دارید؟

 

 

چشم

 

چشمانی را گشودم، که گویی از آن خودم بودند.

و در آن دیدگان:

برگی پر از شهوت، شاخه ای از درخت را وضو می داد.

کبوتری باران را می رساند به صبح، با خیال سبک حال. خدایی که اینجاست، خدایی که دور، که نزدیک،

می افشاند نور به دامن یک گل.

شب، به یاد نا آمدنی بود.

روز، کوهسار بدون قله ی حقیقت.

بهشت را گم کرده بودیم عمدوار.

جهنم، اسطوره ای نبود بیش.

چرا که، سعادت همین جا بود،

در نگاه معجزه آسای خداوندگار،

که ریخته بود به دامن نحر های حیات بوی خوش جویبار،

و شقاوت بود، ندیدن آن نگاه.

 

گیسو کمند خواب های یک راز،

افشان بود رشته های نازواره مویش در باد.

زیارت مهربانی، سفری فرساینده ی امید نبود.

مرگ یک سبز، یک سفید، در پی خروش صد ها شکوفه و برگ امکان داشت.

آینه نبود جز حجمی بی نهایت از عشق سبک بار،

و نبود زندگی چیزی جز بوسیدن قدم های هر باره ی بهار.

 

لیکن، چشمانی را بستم، که گویی از آن خواب.

و پی بردم،
در خواب هر کس می بندد دیدگان را،

حال آنکه من، در خواب می گشودم چشمانم را هر بار،

و می دیدم این ها را همه، هر بار.

 

موسم نسیم

 

گلی در آستانه ی خواب پروای آرزویی در سر داشت،

آرزو کرد کاش رنگی نداشت، نه، بویی نداشت.

آن زمان، شاید که دستانی، نرم تن او را می چیدند،

و شاید که چشمانی به شفافیت نگاه خدا که از آن باز می تابید، بینا می شدند.

 

حال آنکه رنگی تند و عطری عرفانی داشت.

و می خورد افسوس، که همگان از بیم تیزی خارش،

دستی بدان نمی بردند،

و افسون عشق نهان در راز گلبرگ هایش را نمی یافتند.

 

گل خوابید،

و ایستاده بر پای گور این گل، نسیمی از موسم بهار این وصیّت نامه ی معصیت بار را شنید،

و همراه خود، افشاننده، آوردش تا شهر ما.

 

حال گوش نمی سپارید؟ نمی شنوید؟

بیرون روید،

قسمتی باد دست گیرید،

به تقریب گوش هاتان بریدش و دوباره گوش سپارید،

باری خواهید شنید،

این بار اگر که نزدیک تر گوش دهید،

آن ناگزیر مرثیه را خواهید شنید…

 

توالی

خسته ام زین بی دلیل توالی،

وز پلک های خامش و خالی،

و زمختی خواب و سرد رویایی،

ز بی تناسب و بی آگاه بیداری.

 

می کشانم چنگ های دست های بیزارم،

می شکانم انعکاس های صور آینه ام،

خسته ام زین بی دلیل توالی.

 

آه، کشتی بان بادبان کژ آگین،

ز کجا آید و کدامین سو رود؟

آن بی ساحل و گشته گم غم آیین،

تو گو، حال مرا،

ز حال اوست بیش درماندگی.

 

به کجاست راه؟

ز کجاست ره نما؟

 

شمعی که در آستانه ی زمستان،

کورسویش به خش خش فتاده،

کدامین نورش بود گرما؟

و آدم واره هایی،

چونان برگ لغزان آخرین پاییز،

که دارند سقوطی، بی اندک،

آن نسل های همه ی  من،

کجاست انجام این گود سیاه سراب انگیز شان را؟

 

خسته ام زین بی دلیل توالی،

وز پلک های خامش و خالی،

و زمختی خواب و سرد رویایی،

دگر بار،

کی ام خواهد رسید

صبح و قاصد بی ریایی؟


نقد نمونه اشعار  مهدی قربان نیا

 

علیرضا مُطلّبی

ما در هنر، خاصه شعر با چگونه گفتن مواجهیم و سخنِ تازه گفتن، نه چه گفتن‌ و تکرار مستعملات. چرا که مفاهیم محدود‌ند و تکراری و هنرمند برای زوالِ تکرار است که پا به صحنه می‌ گذارد. هرچند برای شعر تعریفی نداریم اما کلیاتی هست که آن را از نثر تفکیک می‌کند که نمونه‌ وار به چند موردش اشاره می ‌کنم:

بارزترین وجه تمایز شعر از نثر، تخیل آن است که متن را از حالت گزارشی و خبری خارج و  دنیای نوینی را خلق می‌ کند که البته ربط منطقی این تخیل در سطرهای شعر، ساختار را می‌ سازد که فقدان آن یعنی هذیان.

 شعر واقعیت را دفرمه می ‌کند و دوباره خلق می ‌کند که همین مخاطب را دچار حیرت می‌ کند. پس شاعر باید از هستی ‌شناسی خودویژه برخوردار باشد و شعورِ شورمند که جز از طریق عرق ریزی روح و مطالعه‌ آثار کلاسیک و نوِ ایران و جهان حاصل نمی ‌شود. شعر، خود زندگی ا‌ست و شعر امروز پس از طی دهه‌ ها به شعریت رسیده است یعنی کسی که امروز شاعر می‌ شود  باید فرم تازه بیافریند نه بازتولید دست چندمِ دهه ‌های گذشته را در نازل ‌ترین شکل.

در نوشته‌ های آقای قربان ‌نیا با زبانی آرکائیک روبروییم که ارتباطی با مخاطب برقرار نمی ‌کند چرا که زبان امروز نیست: افعالی مانند «فتاده، ننهید و.. » یا حتی کاربرد «ز به جای از».

با سطرهایی سوبژکتیو و بی ‌تخیلی که دچار ضعف تألیف نیز هستند در بیان الکن می ‌مانیم؛

«مدتی حتی نمی ‌شود کم از آن پرده‌ غبار پویا» یعنی چه؟ شاعر ما حتی در نثر فارسی هم دچار فقری اساسی ا‌ست.

یا در سطری دیگر می خوانیم «گودِ سیاهِ سراب‌ انگیز» و نیز استفاده از تتابع ‌اضافاتی که امروزه کاملن مطرود است. چرا؟ چون با تعریف شعر که توصیف و نشان دادن است نه توضیح و گزارش مغایر است. مخاطب با این سطر چه تصویری را باید مجسم کند؟ ما در نوشته‌ های آقای قربان ‌نیا با فقر ایماژ و تخیل و ایجاز که از شاخص ‌های اصلی شعر است مواجهیم و البته عاطفه و حساسیت به پیرامون خویش. بله حساسیت نه احساساتی بودن که در بهترین وجه ‌اش به سانتی ‌مانتالیسم ختم می ‌شود. احساس در سطح است و حساسیت در عمق. شاعر باید فرق این واژه‌ ها را بداند و باید با کلمات زندگی کند. فرق تخیل و خیال را بداند یا به طور مثال بداند کجا از واژه‌ پُر و کجا از مملو، کجا از سرشار و کجا از لبریز و آکنده استفاده کند.

توصیه‌ من به ایشان خواندن و خواندن است برای این ‌که به جایی برسند که بدانند چه‌ ها ننویسند و اگر نوشتند تازه باشد و شعر، دست‌کم شعر نوِ معاصر ایران را بخوانند تا تکرارش نکنند و همچنین نظریه ‌های ادبی روز جهان، موسیقی‌ شعر، وزن‌ های ترکیبی، چند صدایی چند فرمی در شعر، مکاتب ادبی، صنایع ادبی و … بخوانند و بخوانند.

همچنین برای شاعر بودن به جز خواندن، باید زیست شاعرانه داشت چیزی که این ‌روزها در هیچ دکانی پیدا نمی ‌شود.