پروین مرادی

 – ساعت یازده شب، یه ساندویچ فلافل که چاقوکشی نمی‌ خواس! موبایلم بود، گوشوارم بود، پول یه ماه آشغال فروختنم هم بود.

 – وقتی فلافلتو ازت می ‌زنن، یعنی باهاس بدونی که تو جات کجاس، اونا کجان! یعنی سبیل اوناس که دهن می‌ شه واسه همه حرفا… واسه ریگی که به پیشونیش پروندی تا آخر عمرت بترس، دلت خنک شد اما دست اونم یه روزی خیس می‌ شه…

 – حالا که این وقت شب آفتاب زده یا نورافکن، از پل بریم اون ‌ور کار و بخوابیم تا یه شیفت دیگه.

 – اوووه! چه قدر مردم! ببین!

 – مردای زاینده رود، زنای مُرده رود، زاد و رود…

 – وای! سه تاشون با مانتو کار ریختن رو شنای رودخونه!

 خشک و خیس و خون. مادره دختره رو از رو دخترش کشید کنار، پرتش کرد، زدش، می ‌زد، دختر خودش رو هم… دخترا به هم می‌ پیچیدن‌، به خودشون می ‌پیچیدن…

 مقنعه نیم‌ چادری دور سرش ذوزنقه گلدونای کوچیک نقاشی بچگی‌ هامون شده بود. رژ قهوه ‌ای و سیگار روشن رو لبای خونش که تکون خوردن:

 – سرای سی و سه تامون رو بردارید ببرید، تمیز بشورید، آروم بشورید، اون وقت بیارید و ببارید همین کفِ خشک رو شنای رودخونه…


نگاهی به داستان مردهای زنده ­رود

 

نسترن خسروی

داستان مردهای زنده ­رود، نوشته پروین مرادی، مکالمه ­ای خونین است بین کسانی که صحنه­ هایی از انبوه آدم­ ها بر سی­ و سه ­پل را می ­بینند. از مکالمه بر می ­آید که شیفت کار دو همکار تمام شده و یکی از آن ­ها ساندویچ فلافلی خریده که از او دزدیده می ­شود. به نظر می ­رسد این واقعیت که به جای موبایل و پول و گوشواره، فلافل را از او می گیرند، نشان از ماهیت شوخی و قدرت­ نمایی دزدها دارد که البته برای زن کارگر به قطع روزی و گرسنگی ختم می ­شود. او یک ریگ به پیشانی یکی از آن­ ها زده و باید منتظر عواقب این کار نیز باشد. این دو نفر می­ خواهند از روی سی­ و سه ­پل رد شوند و تا شیفت بعد استراحت کنند و جمعیت مردم را می ­بینند و درگیری میان آنان را، گویی که سر به ­سرگذاشتن ­ها و زور گفتن­ ها قسمت طبیعی زندگی همه است.

مردهای زنده ­رود بیشتر شبیه یک عکس است تا داستان. گویی که عکاس روی سی و ­سه ­پل ایستاده عکس سراسرنمایی از اتفاقاتی که هم­ زمان در حال افتادن هستند گرفته باشد. این یک عکس اجتماعی است، و موضوعات ثابت این نوع هنری، یعنی فقر، جرم، ظلم نسبت به زنان و مشکلات زیست ­محیطی در آن مشاهده می ­شود. عبارت “مانتوی کار” و واژه “شیفت” نشان ­دهنده طبقه اجتماعی افراد در حال گفت و گو و سه زنی است که در حال زدوخورد هستند و البته لحن صحبت­ ها هم تأکید بر طبقه اجتماعی را پررنگ ­تر می ­کند. توصیفات نویسنده، مانند مقنعه ­ای که شبیه گلدان ­هایی که یک کودک بکشد، ذره­بینی بر بعضی قسمت ­های عکس می ­گذارد.

تنها بخش عکس که در قالب یک عکس اجتماعی قابل بیان نیست، بخش پایانی نوشتار است که دختری که از مادرش کتک خورده (و احتمالاً تنها دلیل آن کشیدن سیگار یا داشتن آرایش غلیظ است) پل را اتحادی از سی ­و سه تنِ هم ­سرنوشت می ­داند که یکی از آن­ ها خود او است. رهایی از این تنگنای اجتماعی-زیست محیطی ممکن به نظر نمی ­رسد. پس چه بهتر که رودخانه، که خود مرده است، جسم­ های بی ­جان را پناه دهد. نام داستان و عبارت «مردای زنده­ رود، زنای مرده­ رود، زاد و رود…» نقطه مرکزی داستان و باقی اطلاعات مثال ­های روشن این شرایط اسفناک هستند. این عبارت به نظر طعنه ­ای به مقصر بودن جامعه مردسالار، که همچنان به قوت زنده است، و تسلیم بودن زنان آن است. سرنوشت نسل تازه نیز در هاله ­ای از ابهام قرار دارد و چشم ­انداز روشنی نیز در دیدرس نیست.

مردهای زنده­رود دقت یک عکس اجتماعی که به موقع گرفته شده را دارد و کنجکاوی خواننده/بیننده را نیز جلب می ­کند. همان ­طور که معمول داستان­ های کوتاه است، برشی کوتاه از زندگی را نشان می­ دهد اما از واکاوی عمق آن در می ­ماند. دلیل این درماندن می ­تواند کوتاهی بیش ­از حد آن و نپرداختن به پس ­زمینه تصویر باشد. یا شاید می ­شد نمای درشت ­تری از واقعه دزدیده شدن فلافل، که موضوع جالب ­تری است، داد و زدوخورد را در پس­ زمینه نگاه داشت.