سیما خسروی

 

امروز رو زندگی کن فردا دیگه دیره

هندزفری را از گوشم بیرون می آورم و می گذارم صدای خواننده بپیچد توی اتاق.

تلگرام را که باز می کنم پیا م ها سرازیر می شوند توی گوشی:

-هیچ معلومه چند روزه کجایی؟

-نگرانتم دیوونه. گوشی رو چرا جواب نمی دی؟

برخی آدم ها شما را ترک می کنند اما این پایان داستان شما نیست. این پایان نقش آنها در زندگی شماست.

-نمایشگاه گروهی هنرمندان تجسمی معاصر ایران با عنوان “تمام رنگی” تا سیزدهم دی ماه در خانه هنرمندان

-گوشی رو لااقل جواب بده دیوونه

 

آفتاب از لابلای پرده حریر خودش را کشانده روی تخت و قالیچه کف اتاق.

توی تختم غلت می زند.

 

«رها کن دیروز رو      زندگی کن امروز رو

هر روز یه زندگیه دوباره ست

یه شروعه جدیده »

 

بلند می شوم موهای روی بالش را جمع می کنم دست می کشم  روی سرم و دوباره مشتی مو می آید توی دستم. آنها را هم گلوله می کنم و می چپانم توی سطل کنار تخت. دوباره تلگرام را باز می کنم. کیمیا آنلاین است.

پیام می گذارم که:

امروز میری آرایشگاه؟

فوری می نویسد:

سلاااااااام چه عجب!!!!!!! هیچ معلومه کجایی؟

می پرسم:

هستی؟

-آره. خوب بیا خونه اگه می خوای؟

-همون آرایشگاه خوبه. می خوام موهامو کوتاه کنم.

شکلک خنده می گذارد.

دوباره می نویسد:

حالا چی شده که می خوای بیفتی به جون خرمن گندم زار فرید کشت

و یک عالمه علامت سؤال و  شکلک تعجب

می نویسم:

می ریزه. خسته م کرده. حالا…

می بینمت.

پروفایل فرید رو باز می کنم.

Last seen recently

بیشتر از عکسش می ماند توی چشمم.

صفحه گوشی رو می بندم.

 

توی ماشین که می نشینم کیفم را که پرت می کنم روی صندلی  و پیچ رادیو رو باز می کنم:

«شاخص آلودگی هوای تهران به 150 رسید.»

گوینده زن چنان با عشوه راجع به آلودگی حرف می زند که به نظرم چیزی بدی هم نمی آید.

مامان گفته بود:

کجا آخه می خوای بری زای جان؟ اینجا هواش بهتره برای تو. می گن تهران خیلی کثیف شده جانتو قوربان.

نگاهش کرده بودم. چه قدرچروک های روی صورتش زیاد شده بود.

جواب داده بودم:

مامان جان تی جانا قوربان نگران نباش عزیز جانم. این همه آدم توی این هوا نفس می کشن نمردن منم نمی میرم. مردم هم که چه بهتر.

بغض که کرده بود پیشیمان شده بودم از حرفم. فردا یادم باشه بهش زنگ بزنم.

 

کیمیا ماسک را روی صورتم که می بیند می پرسد؟

سرما خوردی؟

با سر جواب می دهم بله و می نشینم روی صندلی.

-خوبی؟ برای همین سرما خوردگی بوده پیدات نبود؟

توی آینه بزرگ روبه رو خودم را نگاه می کنم ، کاش کمی آرایش کرده بودم.چه قدر رنگ پریده بودم.

کیمیا سقلمه ای می زند به پشتم که:

نمی خوای که با پالتو بنشینی؟ پاشو درش بیار.

چه خبر؟ می دونی چند وقته ندیدمت؟ اصلاً سراغی نگیری از ما ها. گفتم لابد …

پالتوم را در میاورم و می اندازم روی صندلی خالی کنارم و دستهایم را بالا می گیرم :

وای بسه کیمیا! بستیم به رگبار. امون بده خوب.

نه. تو حتماً یه مرگی ت هست. چته؟ فرید؟

با دست اشاره می کند روی کدام صندلی بنیشنم. می نشینم. پیش بند را می بندد دور گردنم و موهایم را باز می کند روی پشتم.

-حیف نیست که می خوای کوتاهش کنی؟ فرید می دونه؟

می خوام داد بزنم: گور بابای فرید. فرید. مگر من آدم نیستم؟ چرا همه چیز را ربط می دهی به فرید؟

اما  نه داد می کشم و نه می گویم.

قیچی را برمی دارد. نگاهش می کنم و می گویم:

ماشینش کن. نمره2.

می زند زیر خنده: خل شدی؟

ماشینش کن. نمره 2 کیمیا.

چشمانش را گشاد می کند:

نه، تو جدی جدی خل شدی. از لج فرید داری کوتاهشون می کنی. چون بلندی موهاتو دوست داره. دعواتون شده داری داغشو می ذاری رو دلش.

بر می گردم توی صورتش:

اگه بازم فرید فرید کنی بلند می شم میرم یه سلمونی دیگه.

از کلمه “سلمونی” کفری می شود. همیشه بدش می آمد و لجش می گرفت. افت کلاس داشت برایش.

-نه تو زده به سرت خل شدی. اصلاً به من چه. نمی دونم چرا بیخودی نگرانت میشم. چرا هی خودم رو درگیر تو می کنم؟ نامحرمم لابد. تو اگه…

دستش را می گیرم:

کیمیا می گم برات.حالا نه. اصلاً حوصله اش نیست. امون بده میگم. لطفاً.

بلند می شود و کشوی میز را باز می کنند:

حالا واقعاً؟ نمره 2 آخه؟

آخه را کش می دهد. چشم هایم را می بندم:

بزن کیمیا.

 

ماشین را که می بَرد توی موهام دست های فرید می آید:

زن باید موهاش بلند باشه. پُر و بلند. مثل خرمن گندم زار.

-اگه کچل بشم چی؟ مثلاً طاسی و گری و چه می دونم مریضی؟

دنباله موهام را می گذارد پشت لبم و می خندد:

زن کچل به کارم نمیاد خانم خانما. تو یه دست و یه پا هم نداشته باش ولی زنونگی هات باید برام قشنگ بمونه.حالیته؟

 

سرخ می شم. داغ می شم.

دکتر گفته بود شاید مجبور باشیم تخلیه اش کنیم. بعد از جلسات تزریق موهات شروع می کنه به ریختن بهتره کوتاهش کنی تا کمتر اذیت بشی. چه موهای قشنگی هم داری. مهم نیست. الان با موضوع مهم تری طرف هستی. دوباره در می آد.

 

دسته موها از جلوی چشمهام سر می خورد پایین. بغض می کنم.

زن کچل به کارش می آمد؟ زن کچل بدون …

از ماه پیش که جواب پاتولوژِی آمده بود بهانه را شروع کرده بودم.

زن کچل به چه کارش می آمد؟ زن کچل بدون …

از دفتر روزنامه که زده بودم بیرون 32 تا تماس بی پاسخ مانده بود روی صفحه گوشیم.

برگه استعفا را گذاشته  بودم روی میزش. مات شده بهم.

گفته بودم باید برگردم رشت. تنهایی من اینجا و تنهایی مامان توی رشت.

بهانه آورده بودم که هوای آلوده مامان را می کشد.

زن کچل به چه کارش می آمد؟ زن کچل بدون …

بحث مان بالا گرفته بود. زیر بار نرفته بود. فهمیده بود بهانه می آورم. فکر کرده بود پای کسی در میان است. گذاشته بودم این طوری فکر کند. دنبال بهانه می گشتم. دستم داده بود.

زن کچل به چه کارش می آمد؟ زن کچل بدون …

 

نیم ساعت بیشتر است که جلوی دفتر روزنامه ایستاده ام. می دانم همیشه آخرین نفری است که می زند بیرون. ماشینش جلوی در پارک شده است. می زند به سرم بروم و بایستم کنار ماشین.

می گفت بین هزار زن هم که باشی پشتت هم که به من باشد از همین موهات می شناسمت.

نمی دانم هنوز هم می شناستم؟ صورت لاغر و رنگ پریده. چشم هایی که در عمیق ترین قسمت صورتم گم شده. بی مو بی…

از ماشین پیاده می شوم. هنوز در را نبسته ام که در چارچوب در روزنامه پیدا می شود. نگاهی می اندازد به اینجا که من ایستاده ام.

مکث می کند و می نشیند توی ماشین و می رود. چه قدر دلم برایش برای عطر دست هایش تنگ شده.

می نشینم توی ماشین. نمی دانم اصلاً مرا دید یا نه؟ دید و شناخت و خودش را زد به آن راه؟

از دور خودم تجسم می کنم . زن لاغر و رنگ پریده کچلی که تخت سینه اش صاف شده است.بی هیچ نشانی از زنانگی.

زن کچل به چه کارش می آمد؟ زن کچل بدون…

 

خواننده تو رادیو می خواند:

 

«دوست دارم زندگی رو»


نگاهی به داستان ماشین کن، نمره 2

 

سمیه ثابت نیا

 

داستان کوتاه روان با فضا سازی و شخصیت سازی منسجمی میباشد. داستان طوری نوشته شده است که ناخودآگاه با شخصیت داستان که بطور تدریجی خواننده با او آشنا می شود ، میتوان هم ذات پنداری کرد. نقطه قوت داستان استفاده از تکنیک Chinese box است یعنی هرچه به انتهای داستان نزدیک تر میشوی حقایق روشن تر می شوند و به تدریج به خواننده گفته می شوند، حتی اصالت شخصیت داستان. در ابتدا بر اساس تصویرسازی که انجام شده است نمی توان حدس زد که بر سر شخصیت اصلی یا راوی داستان چه آمده است و علت خمودگی او و فضایی که سعی دارد حالت پریشانی روحی راوی را به تصویر بکشاند چیست. در نتیجه ذهن درگیر حدس هایی می شود  و همین تلنگری که به ذهن خواننده زده می شود در همان ابتدای داستان باعث می شود فرد به سرعت داستان را دنبال کند تا علت را جویا شود که در مسیر روایت به تدریج با حقیقت و علت به هم ریختگی روح راوی روبه رو می شویم و علامت سؤال ابتدای داستان رفع می شود.

در حقیقت داستان با یک motivator  خوب شروع می شود. شخصیت داستان زنی است بیمار که به سرطان پستان مبتلا است راوی بدون اسم است حتی در مکالمه ای که با دوستش دارد نام وی از زبان کیمیا برده نمی شود و او را با ضمیر اشاره تو خطاب می کند می توان برداشت کرده که این “تو”  نماینده گروهی از زنان جامعه می باشد و راوی به جای همه زنان که درگیر این مشکل هستند سعی می کند گوشه ای از احساسات درونی اش را بیان کند و یکی از گفتمان های غالب جامعه را به تصویر بکشاند ،گفتمانی که در اکثر جوامع مردسالار مطرح است “زیبایی شناختی زنان” . بدان معنا که زن تا وقتی زیباست و خواستنی که در آن آثار زنانگی فیزیکی دیده شود مادامی که زن زیبایی ظاهری دارد مورد طلب جنس مخالف قرار می گیرد و زمانی که این واسطه محو شود اثری از طلب و خواهش نیست و رانده می شود. افکار کیمیا دوست راوی داستان هم خود صحه ای بر جامعه مردسالاری و گفتمان غالب آن در مورد زنان می باشد: «حیف نیست میخوای موها تو کوتاه کنی؟ موهای فرید کش؟ فرید میدونه؟» . می توان گفت در جامعه امروزی ما این امر به قدری افراطی شده است که تعاریف زیبایی در مورد زنان به طور کامل تغییر یافته و زیبایی در عمل های جراحی افراطی و تبدیل شدن به یک فرد پلاستیکی و مصنوعی دیده می شود.

راوی داستان که از رانده شدن وحشت دارد از زمانی که پی می برد با چه مشکلی روبه رو خواهد شد از همان ابتدا تصمیم می گیرد خودش خود را حذف کند. می توان گفت این هم نقطه قوت داستان است که شخصیت زن را قوی نشان می دهد فردی  که حقیقتی را بعد از غیبت چند روزه قبول کرده  و سعی در ادامه زندگی دارد اما به گونه ای دیگر یا حتی در لحظه زندگی کردن. امید داشتن و ادامه به زندگی ندای درونی راوی می باشد که می توان آن را با ترانه ای که نویسنده برای خواننده مطرح کرده و راوی داستان از ابتدا تا انتهای داستان آن را تکرار می کند متوجه شد. تصمیمی که خیلی هم آسان نبود و در طول داستان نویسنده با توصیف حالات روحی شخصیت داستان مثل چک نکردن تلگرام برای چند روز، عدم توضیح دادن به دوستش، پرت کردن کیف در ماشین و حتی بحث جزیی با مادرش آن را کامل و شفاف نشان می دهد. نویسنده نگاهی به دنیای مجازی نیز دارد دنیای که میتواند انسان ها را به یکدیگر نزدیک و از هم دور کند . اوج داستان و لحظه تصمیم گیری راوی برای تغییر مسیر زندگی اش زمانی رخ داد که با چک کردن تلگرام متوجه می شود پیغامی از فرید دریافت نکرده است.

می توان برداشت کرد که در این داستان کوتاه نویسنده سعی دارد رابطه انسان ها در دنیای مدرن که بر پایه واسطه ای می باشد و یا نمیتوان به واقعی بودن آن اطمینان حاصل کرد را به تصویر بکشاند. زمانی که راوی موهای خود را ماشین می کَند و به محل کار سابق خود می رود تا از دور فرید شاید برای بار آخر ببیند با نگاه فرید از دور رو به رو می شود که نگاهی می کند و بی اعتنا می رود و این تمام شدن در ابتدای داستان پیش بینی شده بود. نویسنده اشاره می کند : ” برخی آدمها شمار را ترک میکنند اما این پایان نیست این پایان نقش آنها داستان شما در داستان شماست . ”