مهدی قربان نیا

 

فردای آن روزی که آقای نام ور به ملاقات شخصی ناشناس در کافه ((تلخ)) واقع در یکی از خیابان های یکی در میان غریب کرج رفته بود، زانو هایش به ناگهان درد عجیبی را به مهمانی پذیرفته بودند. پنجشنبه، بیست و یکم شهریوری ته کشیده، صبح آقای نام ور را تف کرده بود روی تخت خوابش و او را در ناباوری بین خواب و بیداری، خیس و لزج با رشته هایی از طناب شل و ول از جنس خلط و آب دهن به اتاق خواب بسته بود. چشمانش داشتند هنوز دیدن آن وقایع غریب روز گذشته را به صورت قی تعجب کرده ای از خود بیرون می کردند.

 دو روز پیش فردی ناشناس با صدایی نازک و غریب و نفس نفس زنان پشت گوشی تلفن کلماتی را گفته بود که با عقل او جور در نمی آمدند. انگار صدایش در سیم های اپراتور های مخابرات رشته رشته شده بود و با هزار صدای دیگر و کلمات دیگر خلط شده بود. انگار جیغ و ناله های هزاران نفس قورت داده شده بود که آقای نام ور می شنید. از بین کلمات درهم و برهم و نا مفهوم فرد ناشناس، فقط درخواست قرار ملاقاتی فوری بود که توجه او را جلب کرده بود، اما نه به اندازه ی کافی.

صبح لزج و بی اندازه روشنی بود که گرمایش به همه ی سوراخ و سمبه های خانه رخنه کرده بود. او روی تختش نشسته بود و  داشت آرام آرام عرق می کرد. باید هرچه زودتر پا می شد و میرفت. میرفت دنبال برادر گمشده اش. اما قبل از آن خم شد و بدن خواب رفته اش را کمی کش داده و دست شل و ولش را به سمت گوشی تلفن دراز کرد. گوشی را برداشت. بوقی ممتد از آن طرف به گوش می رسید که تا ابدیت ادامه داشت. شماره ی مدرسه را گرفت و همین که کسی آن طرف تلفن جواب داد، فوری چند کلمه ی خشک و پوسیده را پاشید روی سکوت سیم های مخابرات و گوشی را گذاشت. نمی دانست که بود که جواب داده بود، معاون یا مدیر یا آبدار چی. آدم آن طرف خط هنوز وقت نکرده بود حرفی بزند. (ن) اول نامش را چسبانده بود به (ظ) آخر جمله اش و با عجله گفته بود: ” نام ور هستم، امروز مریضم و نمی تونم بیام سر کلاس، خداحافظ”. بعدا یادش آمد که اصلا پنجشنبه ها مدرسه تعطیل بوده! و بعدا این هم یادش آمد که شاید اصلا کسی تلفنش را جواب نداده بوده، و بعدا این هم یادش آمد که شاید در مدت سکوت بین دو بوق زنگ تلفن بوده که حرف می زده. اما اهمیتی به اینها نداد و دیگر فکرش را نکرد، با خودش گفت شاید که آن زمان هنوز خواب بوده و از سر گیجی این کار را کرده.

روز پیش، حوالی ساعت سه بعد از ظهر، وقتی که خسته و بی حس افتاده بود روی تختش، با صدای زنگ طنین انداز تلفن که شبیه صدای بوق کشتی ای بود که ساحل را با تن آهنین خود پاره پاره بکند از جا پریده بود. چند دقیقه ای به  صدای زنگ در فلز همگن شده ی تلفن گوش کرده و خیره به بعد از ظهر گرم تمام نشدنی بیرون پنجره مانده بود. صدای زنگ تمام نمی شد. این برایش عجیب بود، چرا که معمولا تلفن آنقدر زنگ نمی خورد. پرده ی اتاق سکوت کرده بود و می گذاشت ادامه ی روز به راحتی ازش رد شود و بریزد روی دست های او. تلفن همچنان زنگ می خورد. بالاخره جواب داد: دوباره همان فرد ناشناس بود. این بار صدایش آرام و یکنواخت بود، به اندازه ی زیر ترین صدا های یک پیانو آرام بود. شمرده شمرده و مرموز صحبت می کرد، مثل قدم های تیز و شهوانی یک کودک خردسال روی سنگ فرش خیابان. آقای نام ور این وضع را که دید، کمی حوصله از ته گنجه ی نمور ذهنش بیرون کشید و با ملایمت تازه نفسی شروع کرد به احول پرسی کردن و نامش را پرسید و همچنین پرسید که چرا آن فرد ناشناس خواستار ملاقات با او است. حرف های فرد ناشناس این بار جوری بود که انگار داشت مسائل فلسفه ی منطق را به دقت توضیح می داد: خیلی پیچیده اما شمرده شمرده. او توضیح داد که آقای نام ور را خوب می شناسد اما آقای نام ور او را نه. نامش را نگفت و آقای ان ور هم دیگر یادش رفت که دوباره بپرسد. او گفت که اطلاعات تازه ای درباره ی برادر آقای نام ور که در کودکی و بدون هیچ ردی گم شده بود دارد و مایل است آن ها را با آقای نام ور در میان بگذارد. آقای نام ور در کمال تعجب پرسید که بعد از سی سال حالا چه اطلاعاتی ممکن است پیدا شده باشد؟ اما بعد از این پرسش جوابی جز بوق ممتد گوشی تلفن نگرفت: فرد ناشناس قطع کرده بود. از خود پرسید که یعنی امکان داشت که برادرش پیدا شده باشد؟ و باز جوابی نگرفت چون که عقلش به این چیز ها قد نمی داد. فقط پرده ای از خوشی این اتفاق_ پیدا شدن برادرش_ که به صورت اما و اگر در سرش می چرخید جلوی چشمانش را پوشاند. فکر می کرد که برادرش پیدا شده، اما حالا نمی دانست چطور خوشحالی خود را ابراز کند یا این که اولین چیزی که به او بگوید چه باشد.

پا شد که برود صبحانه را آماده کند. راه رفتن سخت بود، درد زانو هایش کم و کم تر می شد. حس کسی را داشت که انگار خیلی وقت بود راه نرفته است. آرام و شمرده راه می رفت، مثل کودکی که تازه راه رفتن یاد گرفته باشد: تا چند لحظه دیگر زانو هایش خوب می شدند. خانه هیچ بویی نمی داد. او هیچ بویی نمی داد. اتاق پذیرایی و آشپزخانه که هیچ پنجره ای نداشتند، بی نصیب از صبح، هنوز در خنکای شب گیر کرده بودند و هیچ بویی نمی دادند. خانه ساکت بود و هوا خفه و خنک. سکوت هم هیچ بویی نمی داد، خفگی هوا اما چرا. راهروی  جلوی در ورودی خانه انگار از قشر ضخیمی از ماده ای ژله ای و لزج پوشانده شده بود و راه خروج را بند آورده بود. پنجره ی اتاق خواب ندای واقعیت بود، که با صبح آمده بود: تنها راه اطلاع از دنیای بیرون. از وقتی خورشید، همسر آقای نام ور رفته بود همه چیز اینطور شده بود. دو هفته ای میشد که خورشید با بچه ها گذاشته بود و رفته بود. او نمی دانست کجا. خورشید می گفت که دیگر خسته شده، از زیاد کار کردن و از زیاد مقرراتی بودن او، از زیاد خوابیدن او، از بی حوصلگی و منفعل بودن او. او چند ماهی می شد که بد خلق شده بود. گویی بی تفاوت و افسرده بود. این روند شروعش نا مشخص بود. شاید یکروز در راه خانه کسی یقه اش را گرفته بود و با ضربه ای در سرش او را بی هوش کرده و بعد با انجام آزمایش هایی مخوف روح او را از کالبدش جدا کرده بود. حالا او یک تکه گوشت سرد و فاسد بود که راه می رفت. شاید هم دوباره غم برادر کوچک هیچگاه پیدا نشده اش ناخودآگاه از پس فراموش شده های سرش آمده بود بیرون و مثل صاعقه زده بود پس کله اش. حالا این چیز ها دیگر مهم به نظر نمی رسید. خورشید رفته بود و خانه تنها و بی بو مانده بود. و او باز هم بی حوصله مانده بود. صبحانه ای مختصر آماده کرد و خورد. روی میز غذا خوری که نشسته بود، دوباره یادش آمد که معلم تاریخ است. و خورشید هنوز هم رفته بود. و حالا سربازی با اسلحه ی آتش افکن و لباس هایی پاره پاره و تقسیم شده بین لباس های سرباز های سامانی و سلجوقی گرفته تا مغول و اس اس و نیروی ضد شورش به تن، آمده بود و مانند اجل معلق بالای سرش ایستاده بود. بعد با اسلحه ی آتش افکنش همه جا را به آتش کشید. خانه سوخت. بیرون سوخت، صبح سوخت. مدرسه سوخت. دنیا سوخت و بعد خود تاریخ هم. اما او هنوز سر جایش نشسته بود و داشت چایی اش را با بی حوصلگی تمام می کرد. صبحانه را که تمام کرد، گیر کرد بین بی حوصلگی و جرقه ای آتشین از ماتی و مبهوتی و اهرمی بیدار کننده و کنجکاو در آرزوی شوق پیدا کردن برادرش. انگار که بی صبرانه در طلب آینه ای باشد تا خودش را در آن نظاره کند. افسردگی قلبش را از قفسه سینه در می آورد و می گفت: ” حالا گیریم که پیدایش کردی، خب که چه؟” و بعد پاره پاره اش می کرد. اما شوقی بی دلیل و بجا مانده از چیزی نا معلوم با غمی عرفانی و حزنی آرامش بخش ندای پایانی بی نهایت سعادتمندانه را می داد و هر لحظه انگار آتش زیر خاکستر را قوت می بخشید. انگار در پایان کار از رازی در مقیاس کیهانی پرده بر می داشت: پس بدون ذره ای معطلی همه ی غصه ها و افسردگی بی اصل و نصبش را از روی میز جمع کرد و گذاشت توی جیب هایش و راه افتاد. آدرس را باید در دستش می گرفت و پاهایش باید اشک می ریختند: باید راه می رفت.

قرار شد که ساعت پنج همدیگر را در کافه ((تلخ)) ملاقات کنند. آقای نام ور به آرامی و خواب زده پا شد تا آماده شود. نه بی حوصلگی آشنا در خانه اش را زد و نه کنجکاوی ای تشنه تلفن کرد. نه، او کاملا بی حس و بی تفکر بود.  انگار مغزش را کسی فوت کرده بود و مغزش مانند شمع خاموش شده بود و در همان حال دستش را هم گذاشته بود روی قلب آقای نام ور تا او چیزی حس نکند. قلب اما از لای انگشتان آن فرد هنوز دود می کرد. فقط قبول کرده بود که آن فرد را ملاقات کند، نه میلی به این کار داشت و نه کنجکاوی اش هنوز آنقدر قوی بود که میلی ایجاد کند. انگار خودش نبود که پا می شد و راه می رفت، بلکه هیچکس دیگر هم در این قضیه دخیل نبود و نیرویی مرموز و کیهانی هم در کار نبود تا بزور و بی اختیار خودش دست ها و پاهای آقای نام ور را تکان دهد. انگار اصلا راه رفتنی در کار نبود، انگار اصلا این چیز ها مهم نبود، چرا که در خواب و خیال بود که اتفاق می افتاد. و به همین صورت، سبک ترین لباس هایش که متشکل از یک شلوار پارچه ای گشاد و طوسی و نخ نما شده و یک پیراهن حتی گشاد تر سرمه ای با راه راه های تیره ی قهوه ای و رنگ رفته بود را بی هیچ حسی به تن کرد. و اصلا احساس نکرد که لباس در تنش می رود. انگار که در واقع همه ی لباس هایش را در آورده و لخت شده بود، نه اینکه لباسی پوشیده باشد. در را قفل نکرد و فقط از بیرون آرام آن را بست. کلید ماشین را به عمد در خانه گم کرده بود و به ذهن خود فرمان داده بود تا جای آن را به یاد نیاورد، چرا که تا کافه چند خیابان بیشتر راه نبود و او هنوز وقت زیاد داشت. در را که بست به این فکر افتاد که وقتی برگردد باید خیلی دنبال کلید ماشین بگردد تا پیدایش کند، چرا که حالا دیگر کاملا جای آن از یادش رفته بود! بعد براه افتاد. پله ها را یکی یکی و آرام و شمرده و نا واقف از تعدادشان پایین آمد تا از طبقه ی سوم ساختمان رسید به طبقه ی هم کف و جلوی در خروجی. در خروجی را که به طرف خودش کشید تا باز شد و از آن پا به بیرون گذاشت، و بعد متوجه شد که سال ها در حال پایین آمدن از آن پله ها بوده.

از آپارتمان که خارج شد، صبح بی بلیغی زد روی شانه اش. هوا حجمی تازه گرفت و ریه هایش بی نهایت از گازی نا موهوم پر شدند. خواب و بی حوصلگی هر یک به نوبه ی خود خداحافظی کردند و بعد مردند، تشییع جنازه شان ساده و با شکوه و با وقاری کوتاه و خلاصه برگذار شد. هر یک تکیه به روی تنه ی درختی سیاه رنگ شده به خاک سلام کردند و بعد خاک آن ها را در آغوش گرفت و دیگر بغیر از ضخامتی گرد گرفته چیزی ازشان دیده نشد. آقای نام ور راه می رفت و زیر لب آدرس را زمزمه می کرد تا مگر یادش رود. نام خیابان و ساختمان و پلاک آن آرام آرام با تف هایی ریز از زیر زبانش در می رفت و می چکید روی پیاده رو: خیابان شادان، ساختمان ((آبی))، پلاک بیست و پنج، طبقه ی سوم. هوا خنک بود و تف های آغشته به آدرس زود از روی تن حریری صبح خشک می شدند.

از آپارتمان که خارج شد، شروع کرد به راه رفتن. حواسش به هیچ چیز نبود. کافه ی مذکور چند خیابان طویل و عریض و شیب دار آن طرف تر بود. در طول راه، ضخامتی از تصویر های تخیلی از شکل و شمایل کافه در ذهن تب دارش نقش بست: اتاقی بیش از حد روشن، اتاقی بیش از حد تاریک، بزرگ، خیلی کوچک، شلوغ و خفه، ساکت و خلوت، چهره هایی لبریز از لبخند، موسیقی ای ملایم در حال پخش، چهره هایی پر از غم، دیوار هایی سفید و تو خالی و تزیین نشده، دود سیگار، قهوه، چایی، تلخی، دیوار هایی سیاه و پوشانده از تابلو های نقاشی قدیمی، چند نفر در آن ساعت روز به کافه می رفتند؟ دهانش گس و خشک شده بود و در طلب آب بی دلیل می جنبید. خیابان ها هم تب کرده در زیر نور قهوه ای و بی نهایت گرم آفتاب به خود می پیچیدند، می لرزیدند. پیاده روی گرانیتی زیر پایش ذوب می شد و می چسبید به کف کفش هایش. قدم به قدم، راه رفتن سخت تر می شد، چرا که پاهایش گیر می کردند به ذره های ذوب شده ی پیاده رو و هر لحظه گویی در باتلاقی فرو و به جلو می رفت، هرچه جلو تر می رفت بیشتر به سمت داخل زمین کشیده می شد. فقط چند قدم دیگر باقی مانده بود تا زمین قورتش بدهد که چند قطره عرق از پیشانی اش چکید روی زمین و چسبندگی ماده ی مذاب را خنثی کرد و او توانست با قدم هایی تند تر فرار کند و پا به آسفالت خیابان بگذارد. در خیابان هم وضع بهتر نبود. مردم همه نمور و خسته در راه خانه هایشان یا هر جای دیگر، سرگردان و عرق ریزان، داشتند آب می شدند. جای جای خیابان پر شده بود از تکه های آب شده ی مردم که با قیر آسفالت خلط می شدند. شاید چند خیابان دیگر هم مانده بود تا برسد، ذهنش دیگر در آن گرما یاری اش نمی کرد که مسیر را محاسبه کند. جمجمه اش سوخته بود و مغزش داشت آب میشد و به جای عرق می ریخت روی پیراهنش.

خیابان شادان، خیابانی بود طویل و تنگ و باریک که درخت های یک شکل دوره اش کرده بودند و از میان انبوه ساختمان ها به هر کسی که در طول خیابان راه می رفت، چپ چپ نگاه می کردند. ساختمان ها دو تا در میان نو ساز بودند، به شکل های عجیب و غریب و اسم هایی حتی عجیب تر. رنگ های آجری و خاکستری و خاکی و سفید داشتند، نمای بعضی هاشان کاشی کاری شده و خوب و آفتاب مهتاب ندیده بود، و هر چه به سمت انتهای خیابان پیش می رفتند، پنجره هاشان کوچک تر و تنگ تر می شد. بقیه هم معمولی بودند و نو، آنقدر معمولی که به چشم نمی آمدند، آنقدر معمولی که آدم باورش نمی شد کسی در آن ها زندگی بکند. در این میان ساختمان هایی قدیمی تر و استثنایی تر هم بودند که رنگ صورتشان پریده بود و با پاهایی شل و لرزان سر جای خود با کمر هایی شق و رق ایستاده بودند و سیگار دود می کردند و با غیظ، غیبت این عصر مدرن را می کردند.  خیابان شادان، خیابان خلوتی بود که چند کوچه ی باریک بن بست در دل خودش جا داده بود که مانند رگ های خونی از خیابان تغذیه می کردند و آنقدر تنگ و باریک بودند که یک حتی یک نفر هم به زور در آن ها جا می شد، و جالب اینکه این کوچه ها گهواره ی چند ده تا از خانه های قدیمی و کوچک و کوتوله هم بودند که تو هم رفته بودند و هر یک در کنج خود کز کرده بودند. آقای نام ور توی این بن بست ها را که نگاه کرد، حال گریه بهش دست داد. دلش غبار غم گرفت، از برای این همه گرما و صمیمیت که تنها در گوشه و کنار کوچه ای بن بست به پایان خود می رسیدند، گرما و صمیمیتی که خود او خیلی کم از آن بهره برده بود و بیشتر از زبان والدینش در غالب خاطره ی گذشته های دور آن ها، از آن ها خبر داشت، اما دلش می خواست که در تن همه ی آن داستان ها و خاطرات نفوذ می کرد و خودش آن ها را زندگی می کرد. خانه هایی خیلی قدیمی و یک طبقه که حتی سیگار کشیدن هم از یادشان رفته بود، با حیاط های سبز و حوض دار نقلی ای که از پشت دروازه های رنگ و رو رفته و خراش خورده ی خود دزدکی به بیرون نگاه می کردند، او را یاد آخرین لحظه های آن دوران قدیمی رو به پایان که از شانس خوبش هنوز در خاطرش بود انداخت: یاد دوران کودکی خودش و برادر کوچک ترش و حیاط حوض دار خانه ی خودشان که آن موقع هنوز مسخ نشده بود و به آپارتمان تبدیل نشده بود افتاد که با گرمای غرغر های مادرشان که مبادا لباس هایشان را خیس و کثیف کنند با شهوتی کودکانه به سمت آغوش آب چرک گرفته ی حوض می شتافتند و هیچ خیسی یا سرمایی احساس نمی کردند، چرا که از همه ی این حرف ها گذشته، دعای خیر مادر لباس تن شان بود، نه لباس هایی با سایز و رنگ کودکانه.

به جلوی ساختمان((آبی))_ ساختمانی به تازگی و بی رنگی بقیه ساختمان های نو ساز_  که رسید، مجسمه ای عظیم الجثه توجهش را به خود خیره کرد. مجسمه شکل سرباز های هخامنشی و به رنگ بتن خیلی نرم و شکننده با جزییاتی به نسبت انسانی بغل دست در ورودی سیخ ایستاده بود. آقای نام ور اول که دیدش می خواست برود و با او دست بدهد و احوال پرسی کند، ولی بعد که به خواسته ی عجیب و از ناکجا آمده ی خود پی برد، سخت تعجب کرد و چند قدم حتی از آن جایی که بود به عقب رفت و خیره شد به چشمان سنگی مجسمه: می خواست ببیند چه چیز این چشمان قابل احوال پرسی بود. هرچه بیشتر خیره می شد، مجسمه معذب تر می شد. یک دقیقه به هیبت مردی تاجر و همسر و پدری دلگرم و مهربان در می آمد و دقیقه ی بعد باز به همان سرباز. سربازی که هیچ دشمنی را پیدا نمی کرد ، حالا هر چقدر هم که می خواست می ایستاد و نگاه می کرد. یک دقیقه به هیبت مردی دوره گرد و شراب خواره در می آمد که در به در به دنبال تکه نانی بود، به هیبت مردی کشاورز پیشه و مالیات پرداز با همسر و کودکانی به مهربانی سفره ای بدون نان و دقیقه ی بعد باز به همان سرباز. انگار کاری جز جنگیدن بلد نبود و حالا که جنگش تمام شده بود ایستاده بود یکجا و نمی دانست چکار کند. این ها همه در مدت چهار دقیقه ای که او بر و بر زل زده بود به آن مجسمه ی معمولی و تزیینی و خوشامد گو از ذهنش گذر کردند. و این هم از ذهنش گذراند که چه خوب میشد اگر می توانست با آن مجسمه صحبت کند و اگر او حیات می یافت و به سوال هایش پاسخ می گفت. چقدر خوب بود که آدم می توانست با تاریخ حرف بزند و با گذشته حتی یک فنجان چایی هم بنوشد. در آن صورت بهتر می توانست به بچه های نا پخته و معصوم درس بدهد و بگوید که تاریخ چیزی نیست جز تکه سنگی که می شود آن را تراشید و با آن مجسمه ساخت و آینده تکه گل شل و کثیفی که می شود به شکل کوزه و لیوان درش آورد و با آن ها آب نوشید. در هر حال، اینها فقط افکار کودکانه ی آقای نام ور بود که با توجه به یادآوری خاطرات کودکی اش کمی کودکانه تر هم شده بود و او حتی از فرض اینکه شاید کسی آنها را می شنید یا از وجود آن ها آگاه می شد  بشدت خجالت زده می شد و به واقع در کسری از ثانیه این فکر از ذهنش گذشت که اگر کسی مانند یک دانای کل از این افکارش خبردار می شد، چه پیش خود فکر می کرد؟ حتی خورشید هم از این افکار خجالت زده بی خبر بود. آقای نام ور مخصوصا وقتی که از زندگی سر در نمی آورد و در موقعیت های بی سر و ته روزگار به خود گره می خورد، دوست داشت همیشه دستاویز فکر های مسخره و کودکانه ی اینچنین شود، شاید به این خاطر که کودکان همه چیز را ساده و با مهر محبتی ساده می نگرند، و گو اینکه در او هنوز قسمتی از یک کودک جا مانده بود، گویی که قسمتی از او هنوز بزرگ نشده بود و بالغ نشده بود و قسمتی دیگر چرا، و مرز بین این دو را فقط خود آقای نام ور می شناخت. به همین دلیل، پس تا هنوز آن مرز را گم نکرده بود، به سرعت خودش را جمع و جور کرد و به خود آمد و رفت جلوی در که زنگ را بزند و قال قضیه را بکند.

کافه((تلخ)) یک تو رفتگی گود و  مشکی در نبش یک خیابان قهوه ای رنگ که دور تا دورش ماشین های آب رفته و کج و کوله پارک شده بودند بود. با نمایی چوبی و قهوه ای تیره و شیشه هایی تیره تر که آدم از بیرون عکس خود را در آن ها می دید. این کافه ی تنها و غم اندود کاملا با محیط خودش وفق یافته بود و در تار و پود آن خیابان حل شده بود. دستگیره در را گرفت و کشید پایین. صدای خشک و روغن نخورده ی دستگیره عرق کرد و قطره هایش ریخت در گوش های آقای نام ور. در را هل داد و با سر رفت تو. در پس رفت و جیر جیر کرد. توی کافه سر و صدا زیاد بود. اهالی آن خواب بعد از ظهر را پاک یادشان رفته بود و با خنکای مصنوعی کولر سرگرم روزمرگی بی وقت خود بودند. وقتی کامل تن خود را داخل جا کرد و در پشت سرش بسته شد، کمی سر و صدا کم شد و بعد دوباره همه چیز از نو شروع شد. فضای کافه با هر چیز که در سر تصور کرده بود فرق می کرد. اتاق بزرگ و وسیعی بود که نصفش در تاریکی گم شده بود و ابعادش کاملا قابل شناسایی نبود، با دو ستون که آن را از سمت چپ و راست به دو نیم تقسیم کرد بودند. نورپردازی زرد و آبی و کمرنگ اش در عین حال که مایه ی آرامش بود اما در ذوق چشم بیننده می زد. میز هایی مربعی با صندلی هایی گرد احاطه شده بودند. میز ها همه ی فضای کافه را احاطه کرده بودند. به سختی جای راه رفتن بود. سر جمع ده میز بودند که روشنایی آن ها را مرعی کرده بود و بقیه در تاریکی و تنهایی خود خواب بودند. همه ی میز ها از جنس نوعی چوب سخت و به رنگ قهوه ای روشن بودند که روی زمین چوبی و مرده ی سخت تر هنوز به خواب نرفته بودند. روی یکی شان در سمت چپ آقای نام ور، جر و منجری بود بر سر بازی ای عجیب که او تا حالا مثلش را ندیده بود. بغل دست آن، میز یک زوج جوان که بلند بلند می خندیدند و زل زده بودند به تصویر شکننده ی خودشان در فنجان های قهوه هاشان و کاسه ی چه کنم در دست هر کدامشان عرق میکرد قرار داشت. کاسه ی چه کنمی از جنس (( عشق را پیدا کرده ایم یا نه)). در سمت راست آن ها، در کناری ترین زاویه ای که یک میز با صندلی های نحیفش آنجا کز کرده بود، یک پیرزن و یک پیر مرد آرام و بی حرکت نشسته بودند و دست در دست همدیگر گاهی با لبخند و گاهی در شرف گریه خوب در چشمان همدیگر ژرف شده بودند، گویی هنوز هم در پی پیدا کردن راز لبخند های یکدیگر در تکاپو بودند و هر یک دقیقه یکبار پیروز می شدند و بعد دوباره شکست می خوردند. و روی میزی دیگر با فاصله ی خیلی زیاد از آن زوج پیر، یک مرد میانسال_ شاید حدود های سن خود آقای نام ور_ تنها و محزون نشسته بود و تند و تند راز های پنهان دل خودش را روی تکه کاغذ هایی چروک شده می نوشت و بعد از آن ها به عنوان زیر سیگاری استفاده می کرد و تمام ته سیگار هایش را می انداخت روی تراوشات زبان ساکتش که ریخته بودند روی کاغذ و خشک می شدند. و بله، سیگار هم می کشید، زیاد. او به تنهایی مسئول هوای بی نهایت سنگین و خفقان آور کافه بود که آقای نام ور تازه بعد از چند ثانیه پس از ورودش متوجه آن شد. هوایی پر از مه تنهایی و انزوای تحمل نشدنی و دود شب و سم سیگار نا مرغوب در ریه های یک مرد که به وسط های زندگی رسیده، هوایی که دور سر آدم را احاطه می کرد و هر لحظه با افکاری مالیخولیایی و تکرار شونده رمق از آدم می گرفت. هوایی آنقدر سنگین و رقیق که وارد ریه نمی شد و ثانیه به ثانیه باز وجودش ما بین تنفس های تنگ فراموش می شد، هوایی به سنگینی یک تنهایی.

زنگ را زد. کسی از آن طرف بلندگو با صدایی خشک و دو رگه که گویی تازه به بلوغ رسیده باشد جواب داد و بدون پرسیدن هیچ چیز اضافی گفت: ” بفرمایید، منتظر تان هستند” بعد در صدا کرد و به دنبالش صدای وز وزی در زنگ فلز گم شد و در باز شد. در را هل داد و آرام به داخل گام برداشت. در را ول کرد. وز وز در هر لحظه بیشتر می شد. داخل ساختمان ساکت و تاریک بود. یک راهروی بزرگ و سرد و نمور که سال ها نور خورشید به آن نتابیده بود و بیشتر قسمت هایش در تاریکی گم شده بود و ختم می شد به راه پله ی کمی روشن تر و نمور تر که به آن هم سال ها بود که نور خورشید نتابیده بود به آقای نام ور سلام طنین اندازی کردند. سلامی که نوید بالا رفتن از پله ها را می داد. وز وز در بیشتر شد، وحشتناک شد، بعد مرد. سلام در طنین نصفه و نیمه ی بسته شدن در گم شد. او به راه افتاد. یکی یکی و بعد دو تا دو تا پله ها را بالا می رفت. هر چه بالا تر می رفت، بین تقاطع دو راه پله به پنجره هایی گرد و هر کدام بزرگتر از دیگری می رسید که فضا را نورانی تر می کردند. شاید بالا تر که می رفت بالاخره تاریکی جای خود کاملا را به روشنایی های گرد می باخت.

تاس را انداختند، شبیه منچ. تاس قل خورد و خورد و ایستاد. برادر دوقلویش هم افتاده بود و قل خورده بود و خورده بود و دورتر، خیلی دور تر از برادر خود جایی آرام نشسته بود. جفت شش هایی رنگ پریده و حالت تهوع گرفته به بازی کنندگان زل زده بودند و می خندیدند: خوشا به شانس آن مرد. شبیه مار پله، دو مهره روی حد فاصل چند نوشته که کله های آدمک هایی هر کدام به نحوی ناقص الخلقه بودند، به حرکت در آمدند. از مسیر های مختلف و بی نهایت  احتمال زده رسیدند به نوشته های آدمک های بعدی. روی صفحه ای دایره ای و سیاه که کل میز را پوشانده بود و با لکه های چایی و خاکستر پیر شده بود. بازی ای در میان بود شانسی، نا متفکر و نا موزون، مثل شطرنج. شرط بندی ای تقسیم شده بین چهار نفر آن وسط قل می خورد و می خورد و به هیچ چیز نمی رسید. مثل هفت سنگ. عواقب باختن آن نا معلوم و پاداش بردن آن، نا معلوم تر بود، مثل گرگم به هوا. اما با هر بار انداختن تاس، قیمتی پرداخته می شد، شرطی باخته می شد، به گزافی تابیدن نور خورشید روی علف هرز، مثل قایم باشک.

طبقه ی سوم نمی رسید و نمی خواست که برسد. او جایی بین همان بالا رفتن گم شده بود و به خواب رفته بود. پله ها همه طولانی و با ارتفاع زیاد از همدیگر، او را از نفس انداخته بودند، در بی نفسی خود غرق شده بود و خواب برده بودش. احساس می کرد سال ها بود که در راه بود و هر پله با تناقضی عجیب باز به خودش ختم می شد و انگار نه انگار که حتی یک قدم هم بالا رفته باشد. سرش داغ شده بود و کمی گیج می رفت. با هر نفس کمی بیشتر خلسه را تو می داد که آرام آرام روی قوای ذهنش تاثیر می گذاشت. رگ های شقیقه هایش باد کرده بودند و داشتند از جا در می آمدند. چیزی که باعث حیرتش شد این بود که با این حال هنوز هم کاملا هشیار بود، همه چیز را کاملا واضح می شنید_ چیزی برای شنیدن نبود جز صدای سوت سکوت در گوشش_ و همه چیز را کاملا حس می کرد، از جمله سر گیجه و خستگی پاها و… . در راه با سکوت چندین در ورودی مواجه شد که لب هایشان را روی جیغ و  قال بچه ها و بازی هاشان و دعوای پدر و مادر و خنده های یک زوج جوان و سیگار کشیدن یک پیرمرد لخت و تنها روی صندلی چرخ دارش و آهنگ های شاد و نا مفهوم پخش شده در فضای توهم آور شادی چند جوان و گریه ی نوزادی، بی دلیل بسته بودند و با تواضع خاصی در چشمی خودشان از همه ی تصویر های داخل خانه راز داری می کردند و جم نمی خوردند مبادا که کسی از زنده بودشان سر در بیاورد. همچنین در راه به چند کودک هر کدام هشت تا دوازده ساله هم برخورد که متفکّرانه و هر یک با عینکی بزرگ بر چشم های کوچک شان کتابی در دست داشتند و با حالتی که گویی خواسته باشند ادای بزرگتر ها را در آورند، زل زده بودند به صفحه های کتاب و زیر لب مطالب را با خود تکرار می کردند. زمانی که از روی کنجکاوی به آن ها نزدیک شد تا از عنوان کتاب ها سر در آورد، در کمال تعجب با صفحاتی سفید و جلدی سفید مواجه شد که حتی خط هم نداشتند چه رسد به نوشته یا عنوانی. وقتی که نزدیکشان بود، شنید که یکی از آن ها از دیگری پرسید” اگر به اندازه ی یک ابدیت زمان داشتی، آن چیزی را که دنبالش بودی پیدا می کردی؟” و بی نهایت حیرت زده شد چرا که این حرف کودک را قبلا شنیده بود و حالا نمی دانست چطور امکان داشت که از زبان کودکی آن را دوباره شنیده باشد. از آن به بعد هر چه بالا تر می رفت، فقط سکوت سرد بود و نه چیز دیگری یا موجود زنده ی دیگری.

مرد جوان بود. بیست و سه یا چهار ساله. ” سلام. ممنون که قرار ملاقات را قبول کردید آقای نام ور”. روی یکی از میز های تنها و گوشه گرفته از دیگر میز ها نشسته بودند. مرد جوان، ریش های بلند و بی نهایت سیاهش را می خاراند. نگاه های تندی به اطراف و بعد به دود معلق در هوا و بعد به آقای نام ور و از دوباره به اطراف می انداخت: او نمی دانست که آن دود معلق، دود تنهایی است. آقای نام ور با خود فکر کرد که از این همه تکان خوردن چشم ها حتما آدم زود خسته می شود و چشمانش درد می گیرد. او بی حرکت با پلک هایی در انتظار خواب، زل زده بود به انتظار خودش در به وجود آمدن حرکات و کلمه های خام جوان. ”  اگر می شه لطف می کنید زود تر بگید چه اطلاعاتی از برادر من دارید؟” جوان خندید، بلند و تو دار، باز هم خندید. قهقهه می زد. او به اطراف نگاه انداخت، کسی توجه اش به سمت آن ها نبود. چهار مرد هنوز هم داشتند بازی می کردند و بقیه هم به تکاپو در عشق و تنهایی خود مشغول بودند.” می خندی؟ چیز مسخره ای گفتم مگه؟” ” نه آقا. این چه حرفیه. شما وقتتون داره ته می کشه” ” یعنی چی؟ هی هیچی نمی گم!”  به او برخورده بود. حس برخوردن، حس جالبی بود و مدت زیادی بود که در او خواب بود. حالا داشت بیدار می شد. کم کم، با یک چشم نیمه باز، خمیازه ای صبحگاهی می کشید و او مطمئن نبود این حس واقعی بود یا نه، یا که از کجا می آمد به نقطه ای که او را به عمل وا می داشت. با خود می گفت، بیشتر مرا تحقیر کن، کافی نیست، هنوز آن حس مقابله با تحقیر شدن در من کامل بیدار نشده. مرد ها هنوز داشتند بازی می کردند، روبروی میز جوان و آقای نام ور میز آن ها جا خوش کرده بود. داد و هوارشان نامنظم به گوش می رسید، او به چهار مرد روبرویش خیره شد، از بازی آن ها سر در نمی آورد: “نوبت تو هست، تو حرکتت رو کردی؟”. عشاق از عاشقی کردن خسته نمی شدند. کافه داشت به خواب می رفت، سر صدا در نوسانی نا رسا کم و زیاد می شد.  ” نه آقا، شرمنده” سرفه ای از روی شرمندگی ای ساختگی کرد. ” اهم” گلویش را چند بار صاف کرد. صدایش هنوز بوی خارش می داد و در خود می لرزید. ” نه جدی میگم، شما وقتتون کم و کم تر می شه، الآن توضیح می دم”

 

در زد، روی ضخامت چوبی که طنین انگشتان را در خود خفه می کرد. یکبار، برای اینکه چگونه رسیدنش را به طبقه ی سوم توضیح داده باشد. دومین بار، از این رو که عمل در زدن را با توضیحی مختصر تعریف کرده باشد. و سومین بار، و چهارمین بار، تا بگوید که خدا هم نمی داند چگونه تا آن بالا با جان سالم رسیده بود، چرا که گمان می کرد از بس پله ها تمام نشدنی بودند، در همان راه بالا رفتن خواهد مرد، و تا خواهشی کرده باشد که زودتر ترا به خدا کسی در را باز کند، آخر اگر در قصد باز شدن نداشت او چه کار می توانست بکند؟ در باز نشد. او هیچکاری نمی توانست بکند. شاید مرد جوان غریبه با او شوخی کرده بود. شاید اصلا برادری در کار نبود و شاید مرد جوان غریبه می خواسته با یاد آوری خاطرات یک زخم کهنه، او را بیشتر نسبت به وضع خود آگاه کند یا شاید که این فقط یک شکنجه بود، شکنجه ای که روی کسی فرود می آمد که گناهی نداشت. اما چرا باید یک نفر همچون کاری با او بکند؟ اصلا چطور او را می شناخت و چگونه اینهمه راجع به او می دانست؟ در هر صورت کاری از او بر نمی آمد. برگشت و پشتش را به در کرد، گویی که با در قهر کرده باشد. دو سه دقیقه ای در همان حال ایستاد. بی دلیل خسته بود و سرش داغ شده بود و فکرش تهی. مانده بود چکار باید بکند، آخر همه چیز تغییر کرده بود، او نمی توانست همه ی این اتفاق را نادیده بگیرد و برود. او نمی توانست، چون حالا بیش از پیش خواستار پیدا شدن برادرش بود و از منفعل بودن خود بیزار بود. بعد ناگهان صدایی شنید، مانند تق، پشت سرش. و دوباره شنید و دوباره شنید. چند باری این صدا را شنید تا باورش کرد. گویی کسی از آن سوی در، در حال کوبیدن به در بود و درخواست باز شدن در را داشت: درست مثل خود او. اما دستگیره ی در که داخل بود و در از داخل باز می شد و این کار فقط از آدمی کند ذهن و دیوانه بر می آمد. همین که باورش شد اتفاقی در پشت سرش در حال رخ دادن بود و خواست که چشمش را برگرداند به سمت عقب، به ناگهان در با سرعت و شدت باز شد و بادی بی نهایت گرم او را در خود غرق کرد، دستانی بی نهایت گرم تر و بودار_ بوی آهن زنگ زده_ چشمان و دهان و دماغش را پوشاندند و دستانی دیگر و کمی خنک تر دست ها و بالا تنه ی او را فشردند و او را محکم به داخل مکیدند و بعد صدای کوبیده شدن در به چهار چوب بود که تمام فضای تهی اطراف را فرا گرفت و طنینی غیر قابل تحمل به را انداخت. دست ها به مانند چشم بند و دهن بند، تمام راه های معمول ادراک او را بسته بودند. و گوش هایش هیچ نمی شنیدند جز صدای ضربان تند و افسار گسیخته ی خودش که در خود خفه می شد و صدای نفس های بلند و تند و خفه که روی دست های زنگ زده بخار می کردند. طنین کوبیده شدن در به چهار چوب با صدای باز شدن چفت و قفل دری دیگر_ دری فلزی_ خلط شد و دو طنین در هم گم شدند. صدا شدید تر شد. گوش هایش حالا سوتی ممتد و کر کننده می شنیدند. در که باز شد، او را هل دادند داخل_ حداقل اینطور حس کرد_ افتاد روی زمینی سفت و سرد و زبر. حس می کرد سال ها در راهرویی طویل و جادویی قدم برداشته بود تا به این زمین برسد. حالا دستانش باز بودند و می توانست زمین را لمس کند. اول صورت گرم خود را از روی زمین کندو بعد دست برد به سمت چشمانش تا چشم بند و دهن بند را باز کند، فهمید که آن ها از جنس نوعی چرم انعطاف پذیر و گرم بودند و هر چقدر که تلاش کرد نتوانست آن ها را از صورت خود بکند: فهمید که هر چه بیشتر سعی در جدا کردن آن ها بکند، بیشتر به صورتش می چسبند. . حالا دیگر قسمتی از خود صورتش شده بودند. بوی زنگ زدگی می دادند و این بو امان از او بریده بود. کور و ناچار خود را به سمتی کشاند. گوشه ای پیدا کرد، گوشه ای که خیلی خود را روی زمین کشیده بود تا به آن برسد. به آن تکیه کرد. فکر کرد و فرو رفت در ذهن خود. عجیب بود. در تمام این مدت حتی یکبار هم تلاش نکرده بود تا فریادی بکشد یا کمکی بخواهد و زیاد هم نترسیده بود، گویی می دانست که قرار است دزدیده شود. شاید چند ساعتی گذشت، شاید هم چند قطره تاریکی از روی چشمانش یا چندین قطره آب دهان از لای دهن بند. اما بعد از مدتی در همان گوشه به خواب رفت و بیهوش شد و حتی خودش هم نمی دانست که خوابش برده.

” شما می دونستید که فردا پنجشنبه هست؟” ” خب آره، اما نمی فهمم. چه ربطی به موضوع ما داره؟” ” خب موضوع همینه دیگه، ازتون انتظار ندارم که حرف های من رو درک کنید” ” اما یعنی چی؟ منو تا اینجا کشوندی که اینا رو بگی؟” صدای چهار مرد از خوشحالی به ناله می مانست، و بلند بود، خیلی بلند. صدایشان زنگ می زد، مثل صدای زنگ تلفن و با افکار او برخورد می کرد، محکم. در گوش هایش صدای شادمانی و تلخ کامی بازی کنندگان داشت می پوسید: ” ها ها… باختی… دور بعد… تاس رو بنداز… جمعه دست نداره… گوش دوشنبه رو بکن… یکشنبه چهار انگشت داره… تاس رو بنداز… برو به دوشنبه… دور بعد… ها ها… هو هو… بردی… تقلب نکن… بازی رو باختیم… از دوباره… پنجشنبه که زانو نداره…” این صدا ها و کلمات هر لحظه جلوی شنیدن صدای خودش را می گرفتند. “پنجشنبه که زانو نداره” این جمله از همه بیشتر باعث تعجبش شده بود و توجهش را جلب کرده بود و مدام در سرش و نوک زبانش و در غضروف های گوش هایش می چرخید و می چرخید. ” آقا، خواهش می کنم به من گوش کنید. قصد من مسخره کردن شما نیست. برادر شما فردا پنجشنبه در خیابان شادان، ساختمان((آبی))، پلاک بیست و پنج، طبقه ی سوم خواهد بود. فقط فردا پنجشنبه” ” هان؟” از خود بیرون آمد، از کالبد خود. هشیار تر شده بود. زنگ هنوز در گوشش بود. انگار نشنیده بود. اما آدرس را حفظ شده بود. آدرس را می توانست از حفظ بگوید، اما هیچکدام از حرف های جوان را تا آن موقع نفهمیده بود. شنیده بود، اما نشنیده بود. خودش متوجه نبود که شنیده بود. انگار از سکوت به بیرون پرت شده باشد، سکوتی که واقعی نبود و پر از صدا بود.

خوابیده بود. کفش هایش را از پاهایش در آورده بودند. اتاق زندانش سرد تر شده بود. سردی پا برهنه ای همه ی وجودش را گرفته بود. نمی دانست چند وقت بوده که خواب بوده و نمی توانست هم بفهمد: در تاریکی خواب و بیداری را گم کرده بود، یعنی هنوز هم خواب بود؟ چشم بند و دهن بند چرمی هنوز هم نصف بیشتر صورتش را پوشانده بودند، چیزی تغییر نکرده بود. شاید بیدار بود. آب دهانش از لای دهن بند چکه می کرد روی زمین. کسی آمد تو، شاید خواب بود. در صدا کرده بود و ناله ها کشیده بود تا باز شود. دستش را گرفت و رگش را پیدا کرد و سوزن سرد و تیز سرمی را در آن فرو برد. رگ تیر کشید، درد سرد بود. او سعی کرد فریاد بزند و کمک بخواهد، مقاومت می کرد، برای اولین بار. سخت به خود می پیچید و می جنبید اما هیچ حرکتی نمی توانست بکند، دستش هنوز سفت و محکم و ثابت در دست آن شخص داشت سرم را هورت می کشید. سرش داغ شد و شقیقه هایش از درد تیر می کشیدند و ناله هاشان را فرو می خوردند. فریادش جز خودش به گوش کسی نمی رسید. بعد از چند دقیقه تسلیم شد. وا داد. سرم تمام شد، نفهمید چقدر طول کشیده بود، رگ دستش بی نهایت تشنه بود. صدای مردی آمد: ” یک ماه” صدای خشک و سرد و چرمی که سر آدم را می خراشانید و درد می آورد. در بسته شد. در ناله کرد و بسته شد. او از خودش بیزار شد، چرا که هرچه دست و پا زده بود به جایی نرسیده بود. هنوز هم درک نمی کرد چرا. قدرتش به کجا می رفت؟ چرا فلج شده بود؟

” اصلا تو برادر من و خود من رو از کجا می شناسی؟ از کجا جای اونو می دونی؟” ” آقای نام ور، وقت کم هست. اگر به اندازه ی یک ابدیت زمان داشتید اون چیزی که دنبالش هستید رو پیدا می کردید؟” ” چی می گی؟ دنبال چی باید بگردم مگه؟ برادرم لابد خودش نمی خواسته پیدا بشه که نشده دیگه. تقصیر من چیه؟” ” نه، اینجوری نمی شه… وقت کم هست… دوباره می پرسم. اگر به اندازه ی یک ابدیت زمان داشتید اون چیزی که دنبالش هستید رو پیدا می کردید؟”

در باز شد. در بسته شد. در باز شد. در بسته شد. در ناله کرد. صدای مرد آمد. صدای خشک مردی بود. صدای مرد خشکی بود. آمد و رفت. حتی مواقعی که خودش نیامده بود، باز صدایش می آمد و می رفت. ماه دوم. او از بوی تعفن که سر تا پایش را فرا گرفته بود، حالش بهم می خورد. احساس می کرد سال ها بود که نور را ندیده و دیگر تعریف نور حتی از یادش رفته بود. در خلوت خودش فکر می کرد. بچه ها کجا بودند؟ در چه حال؟ سکوت از لای دندان های به هم چسبیده و لب های تر و تکان نخوردنی اش و از لای دهن بند لزج چرمی بیرون می ریخت و همراه با آب دهانش می ریخت روی زمین. سکوت زمین را خیس کرده بود. طول و عرض اتاق زندانش را با قدم هایش شمرده بود. خورشید هیچگاه بر نگشت؟ کجا رفت؟ به نسبت یک زندان اتاق بزرگی بود. دنیا هنوز سر جایش بود؟ در خلوت خود فکر می کرد. عذاب وجدان امانش را بریده بود. بیشتر از همیشه احساساتی شده بود و حال ملتهبی داشت. یاد خورشید می افتاد: چقدر که در طلب نور دستان نوازش گر زنش بود. آغوش چه بود؟ تعریف کردنش سخت بود و سخت تر می شد. مرد می آمد. رگ های سرد و تاریکش سرم را قورت می دادند. صدای مرد با خودش نیامده بود. از قدم های مرد که رو به آخرالزمان پیش می رفتند فهمید: ماه سوم.

” آره. احتمالا… نه حتما… پیداش می کردم. اگر قرار بود که پیدا بشه، پیداش می کردم.”

جوان پا شد. چند لحظه سکوت کرد. با تبسمی کوتاه و گذرا چند لحظه ایستاد. و بعد رفت. با قدم هایی در عجله و راه رفتنی که گویی از نا امیدی حکایت داشت. و او نفهمید که چرا جوان رفت. جواب سوال را اشتباه داده بود؟

تاریک بود. خیلی تاریک. هیچ صدایی به گوش نمی رسید، حتی صدای سمج ضربان قلبش هم رفته رفته در سکوت محو می شد. هزاران جمله حرف که می خواست به زبان بیاورد شان در سکوت خود خفه می شدند و جان می دادند.  دنیایی آن بیرون بود. و او در آن دنیا نبود. آیا چیزی تغییر کرده بود؟ سه ماه بود که با سکوت و بوی آب دهن سپری شده بود. آیا واقعا سه ماه گذشته بود؟ آیا یک پاییز را از دست داده بود؟ دنیا، آخر تابستان، پاییز، مدرسه، بچه ها، شهر بدون او تغییری کرده بودند؟ آیا آن ها نبود او را فهمیده بودند و حس کرده بودند؟ آیا کسی به دنبالش آمده بود؟ کمک از جایی می رسید؟

او هم پا شد. در حال ایستادن متوجه دو فنجان چایی شد روی میز بود. یادش نمی آمد کی آن دو فنجان را سفارش داده بودند و کی آن ها را سر میز آورده بودند. حتی یک قلپ هم از آن ها نخورده بودند، نه او و نه جوان. هنوز حرف های جوان در سرش صدا می کرد. هیچکدام از حرف هایش را نفهمیده بود و در عین حال، او با یک جوان معمولی مثل همه صحبت کرده بود و هیچ چیز غیر عادی و حاکی از دیوانگی و حماقت در او ندیده بود. حتی یک کلمه از حرف های او را نفهمیده بود، اما احساس می کرد حرف های او چنان بدیهی بودند که گویی از قبل می دانسته و فقط قادر به بیان شان نبود. تصویر صورتش با آن ریش های نا مرتب سیاه و چند روزه، که روی چانه ی کوتاهش روئیده بودند، دماغ نازک و کوچک، چشمانی پف کرده و پیشانی بلندش روی سطح یخ زده و قهوه ای سوخته ی چایی می چرخید، تاب می خورد، می لرزید و دوباره ثابت می ماند. این خیال از ذهنش گذشت که وجود خود او هم مانند همان تصویر چقدر پر از لرزش و لغزش و پیچیدگی بود و نا مطمئن بود. اما در عین حال، هنوز هم وجودی ثابت داشت، به صورت کالبدی از یک بدن و یک فرد.

خیلی وقت بود که ساکت بود. خیلی وقت بود که به سکوت خو گرفته بود. شب و روز را تشخیص نمی داد و برایش مهم نبود. فقط به خودش و برادرش فکر می کرد. چیز هایی که سال ها بود که فراموش شان کرده بود. خیال می کرد برادرش هم به همین سرنوشت دچار شده بود. و نمی دانست که آیا نجات پیدا کرده بود یا نه. آیا او نجات پیدا می کرد؟ آیا نجاتی از این وجود سهل انگار خودش بود؟ حالا همه چیز را واضح تر میدید. حالا که چیزی برای دیدن وجود نداشت، همه چیز را می دید. تصویری بس بزرگ و ژرف که آدم از نگاه کردن به آن گیج می شود را به خوبی میدید. حالا می فهمید که در تاریکی نور رشد می کند. حالا می فهمید که سرنوشت او این بوده که فقط بنشیند و برای گم شدن برادرش و گم شدن احساس در خودش اشک بریزد و تمام مدت داشت از همین سرنوشت محتوم طفره می رفت. و حالا گمان می کرد که شاید آماده است. زندانی شدن جواب داده بود. او قوی و آماده بود تا با سرنوشت خودش روبرو شود. سرنوشتی که آزادی در آن گم بود و تاریکی اشک در آن زیاد. حالا با آرامش زندانی بودن خودش را قبول می کرد و قبول می کرد که قرار بود تا آخر عمر آنجا بماند. و تاریکی تنها روشنایی او بود.

می خواست که از کافه برود بیرون. آن همه در دود ماندن و دیدن آن همه وقایع عجیب، سرش را درد آورده بودند. ادراک گیج و نا مفهوم او در سرش بالا و پایین می شدند و تاب می خوردند، سرش گیج می رفت. میز ها و افراد دور او می چرخیدند. دود به هیبت آدمی در آمده بود. شاید بهتر بود دوباره بنشیند تا حالش بهتر شود. دود دست او را می گرفت و دور خودش می چرخاند. باز دوباره به ماهیت خود باز می گشت و در هوا محو می شد. عشاق جوان به همان حال نشسته بودند. آن پیر مرد و پیر زن هم در همان حال، اما با لبخندی از رضایت روی لب هایشان ، گویی که بالاخره به راز نهفته در لبخند یکدیگر پی برده بودند. بازی ادامه داشت. دوباره چرخید، دود ثابت بود. دود کافه را در خود فرو برد. مرد تنها سیگار نمی کشید. مرد تنها چیزی نمی نوشت. عشاق جوان روی دست های خودشان خواب بودند. پیر مرد مرده بود، پیر زن بالا سرش سوگواری می کرد. بازی کنندگان همه در فکر فرو رفته بودند، حرکت بعدی شان با دود رفته بود تا که در هوا محو شود. سکوت بی نهایت بود. برادرش آتش گرفت، دود بلند شد، دود سفید بود. برادرش سیاه. کودک آتش گرفته بود. می سوخت، دود فریاد می کشید، زجر می کشید، جیغ می زد. گیج می رفت. دود سیاه شد، بی نهایت. حالش خوش نبود. جوان رفته بود، چیزی گم بود. دود به ماهیت خود برگشت. مرد تنها، تنهایی دود می کرد. باید می رفت. باید بیرون. باید می رفت.

در باز شد. دو دست سرد و بی روح  زیر بغل او را گرفتند و بلندش کردند. صدای ناله ی در دیگری به گوش رسید. گویی وارد راهرویی بزرگ شدند که هزاران هزار صدای جیغ در، در آن به گوش می رسید. و سکوت هزاران هزار آدم گم شده ی دیگر. مدتی همراه با دو دست سرد رفت. سعی می کرد خودش قدم بردارد اما دو دست او را سریعتر از قدم هایش می بردند. بعد ناگهان تکیه گاه دو دست گم شد: روی هوا معلق، و پرت شد بیرون، در فضایی بی نهایت باز و سرد. چشم بند و دهن بند از روی صورتش برداشته شد. سرد بود، بی نهایت سرد. چشمانش را نمی توانست باز کند. صدای ناله ی دری دیگر به گوش رسید، فهمید: که راهرو تمام شده بود و او بیرون بود، آزاد. کجا؟ تنها بود. چشمانش را باز کرد، موفق شد. اشک از چشمانش به مانند باران سرب زمین را تر می کرد. پا ها و زانو هایش سرما ی زمین را پس می زدند. بی نهایت بدنش داغ بود. پا شد و راه افتاد. پا شدن و راه افتادن سخت بود، راه رفتن سخت تر. کور مال کور مال. فهمید که برف می بارید. دستانش را زیر خودش حایل کرده بود تا بلند شود و متوجه دانه های ریز و سرد برف شده بود که با شیطنت دستانش را قلقلک می دادند. همه جا بی نهایت سفید بود و ساکت. گویی برف از سکوت تغذیه می کرد و سکوت از سفیدی. فهمید که مه گرفته بود، همه جا را. راه می رفت، به سختی. پاهایش درد می کردند. راه رفتن از یادش رفته بود. مه غلیظ و بی اندازه سفید اطراف، سرعت قدم برداشتن را کم می کرد و توان راه رفتن را از او می گرفت. مه لزج و چسبنده و خیس بود. مه چسبیده بود به زمین. مه، همراه با زمین خیس، می چسبید به کف پاهای برهنه اش و گویی در ساحلی از مه راه رود، راه رفتن به عملی فرسایشی تبدیل شده بود، به طوری که با هر قدم تکه ای از او هم می چسبید به زمین و تکه ای دیگر کنده می شد و به راه رفتن ادامه می داد. به دست هایش نگاه کرد. مه مانند چسبی لزج و بی نهایت مرطوب چسبیده بود به دستش. مه پوسته پوسته می شد می ریخت روی زمین. به آسمان نگاه کرد. مه چون قطعاتی از بلور درخشان از آسمان می بارید. رسید به یک میدان با سبزه هایی خشک و یخ زده و قهوه ای و زرد: فهمید که زمستان است. روی میدان یک پیرمرد را تشخیص داد که روی نیمکتی که در فضای گرد و خلوت میدان که فقط با چند دایره ی دیگر پر از چمن پر شده بود، ساکت و آرم نشسته بود. کنار او روی نیمکت نشست. پیر مرد را خوب نمی دید. چند دقیقه در سکوت نشست. بعد سرش را به بغل گرداند تا پیرمرد را خوب ورنداز کند: نصف بیشتر سفیدی کهنه ی مو های مجعّدش زیر کلاه نمدی و لبه دار گم بود. صورتی صاف و چروکیده با چانه ای بلند و دماغی درشت و چروکیده تر و پیشانی ای پر از خط داشت. چشمانش سیاه بودند، بی اندازه سیاه، و جلو را نگاه می کردند. با یک دست روی دست دیگر و هر دو دست روی زانو ی چپ و عصای چوبی ترک برداشته و یخ زده تکیه به نیمکت و حالتی متفکر و محزون و پالتوی سیاه و ضخیم و شلواری گشاد و نخ نما شده، در چشمان آقای نام ور تیره و تار دیده می شد و چون هیچ حرکتی نمی کرد، او گمان می برد که شاید اصلا پیرمرد وجود نداشت و این فقط سایه ای از کسی بود در چشمان درد آمده و عاجز او که نیازمند کسی بود تا جواب گوی تعجبش و تسلی دهنده ی شوک و غم بی نهایتش باشد. پیر مرد اما وجود داشت، و خوب متوجه آمدن او شده بود.

 خواست که از در بیرون برود. در را باز کرد. در بی صدا باز شد. بیرون هوا خنک تر شده بود و نسیمی آرام پوستش را نوازش می کرد و دود را کم کم از سر او می پراند. در رام شده بود، خوابیده بود، دیگر نه ناله کرد و نه غرید. آن چهار مرد به بازی خود ادامه می دادند، ادامه دادند. یکی از آن ها داشت می باخت. از جار و هوار رقیب هایش معلوم بود. بیرون، غروب بود. سرخی ای گلگون و پر شعله گر می کشید و از آفتاب می آمد تا مرز آسمان و بعد به مثل اینکه می پیوست به آبی دریا، در آبی افق آسمان محو می شد. آسمان و غروب خورشید یکی شده بودند، در وحدتی بی تناسب، اما در عین حال بسیار زیبا و جادویی. جیغ بازی کنندگان به هوا رفت. صدایشان در گوش او طنین انداخت، طنینی ابدی. آن یک نفر باخته بود، بالاخره. و صدای باختنش را همه ی دیگر یارانش و رقیب هایش یکصدا در گوش آقای نام ور جاودانه کردند: ” پنجشنبه زانو نداره!”

 

به حرف آمد، حرف زدن سخت بود و فراموش شده. بریده بریده، پرسید: ” اینجا کجاست؟ چه ماهی هستیم؟ چه روزی؟” پیرمرد، بدون آنکه رویش را برگرداند، گلویش را صاف کرد و با صدایی آرام و آهنگین اما هنوز خش دار گفت: ” اینجا پنجشنبه هست پسرم، دی ماه” . به گریه افتاد، زار می زد، دست خودش نبود. انگار چیزی را شنیده بود که هیچگاه نباید می شنید. هق هق اجازه نمی داد حرف بزند. صدای گریه اش در سکوت برفی محو و گم بود. بالاخره به حرف آمد، چاره ای نداشت. گویی که محکوم بود به حرف آمدن: ” من گم شدم… من زندگیم رو از دست دادم… برادرم… کجاست؟ … کجام؟…” ” نه پسرم تو گم نشدی. تو همون جایی هستی که باید باشی. تو فقط مدیونی.” اشک چشمانش را می سوزاند و با فریاد و تهدید بیرون می زد. تمام نمی شد. صدایش خشک شده بود، خیلی وقت بود. حرف زدن سخت بود، حنجره و گلویش را به خارش می انداخت: ” مدیون؟… آره. من مدیون خودم و برادرم هستم. هم خودم را گم کردم و هم اون رو… من مدیون عمر تلف شده ی خودم هستم.” فریادی از بغض و غم در گلویش حبس بود، می خواست که بترکد، اما نمی توانست. ” نه پسرم، تو مدیون این چیز ها نیستی. تو مدیون گریه ای. گریه هم مدیون تو هست.” ” دیگه بسه… این حرف های مبهم بسه… می خوام برم… برم از اینجا… این مه کثیف… سفید… چشمام باز نمی شن… من چند ساله ام؟… چند سال رو حروم کردم؟… راه رو به من نشون بده…” ” کجا پسرم؟ اینجا پنجشنبه هست. جایی نمی تونی بری. جایی نمی تونه بره. آخه پنجشنبه زانو نداره.” نشست. بغضی جدید ترکید، فریاد به صدا در آمد، اشک ها با مه باریدند. پنجشنبه زانو نداشت. ادامه می دادند، ادامه دادند. پنجشنبه زانو نداشت، زانو ندارد.


چرا «پنجشنبه زانو ندارد» ؟

 

هانیه مهرمطلق

عنوان «پنجشنبه زانو ندارد»، در ابتدا، مبهم و رازآلود است و، سپس، در همان اوایل داستان و، بعد، در انتها، به توضیح آن پرداخته شده است. عبارات توصیفی و شخصیت بخشی به اشیاء، از همان ابتدای داستان، نظر خواننده را به خود جلب می کند و گیرایش خواندن را بالا می ­برد. استفاده­ پی در پی از آشنایی زدایی در جملاتی مانند «پاهایش باید اشک می ریختند» متن را شعرگونه و خیال انگیز می­ کند اما میزان توصیف بیش از حد در متن به یاد آورنده متن هایی رئالیسیتی مانند رمان مادام بواری اثر گوستاو فلوبر است که، گاه، ممکن است چندین صفحه را برای توصیف مکان و زمان به خود اختصاص دهد. در این داستان کوتاه نیز پاراگراف به پاراگراف توصیفات بسیاری وجود دارد که، مسلماً، خواننده مخصوص خود را می ­طلبد، کسی که بتواند بدون ایجاد کسالت و رخوت در بندبند وجودش و، در نهایت، بدون پریدن از روی توصیفات آن ها را با لذت بخواند.

چالش و درگیری خاص و قابل لمسی در داستان وجود ندارد. بیشتر متن از درگیری های ذهنی شخصیت اصلی پر شده است که سیر داستان را پیش می­ برد. بنابراین، پیرنگ داستان خطی صاف و مستقیم و البته کش دار را طی می­ کند ولی، در پایان، داستان به طرز هنرمندانه ­ای با چرخشی دایره وار به عنوان برمی گردد و آن جاست که دور باطل آغاز می­ گردد. اگر در طول داستان «راه رفتن {برای آقای نام ور} به عملی فرسایشی تبدیل شده»  توصیفات افکار و احساسات آقای نام­ور، محیط اطراف و زمان برای خواننده نیز فرساینده می­ شود. گویی زمینه داستان (زمان و مکان وقوع داستان) نیز تبدیل به شخصیت اصلی دیگری شده است که اکثر حجم داستان را به خود اختصاص داده است. داستان با فضایی تیره، تاریک، افسرده و اندوه زده شروع می­ شود و تجربیاتی کابوس وار را از حوادث اطراف از زاویه دید راوی سوم شخص و دانای کل بیان می­ کند. در واقع اشاره ی واضح به وجود دانای کل در داستان در جمله­ ی «اگر کسی مانند یک دانای کل از این افکارش خبردار می شد، چه پیش خود فکر می کرد؟»، خود جزو ویژگی ایجاد فاصله بین دنیای داستان و خواننده است.

در نهایت، جواب این سوال که  چرا «پنجشنبه زانو ندارد» و درون مایه ­ای که از داستان برداشت می­ شود این است که زمان می­ گذرد و گذشته باز نمی­ گردد. دوران طلایی گذشته از بین رفته و دنیای مدرن با تمام رنگ و لعابی که ممکن است داشته باشد یا سرد و پژمرده است و یا داغ و ذوب کننده و، در کل، پدیده ای نابودگر است. معلم و برده تاریخ بودن در داستان به موازات هم پیش می­ روند. آقای نام ور معلم تاریخ است و  درباره دوران گذشته و گذشتگان در مدرسه درس می ­دهد و، در عین حال، خود نیز برده گذشته ی خود است و برادر گم شده اش او را در اسارات تاریخ و زمان نگه می­ دارد.