نوشته: تینا ناظم‌زاده

آنا برنز، که پس از بردن جایزه‌ی بوکر نزدیک به یک سال است نامش در دنیای ادبی بر سر زبان‌ها افتاده، نویسنده‌ی سه کتاب پرفروش است که از این‌میان تنها “شیرفروش” با ترجمه‌ی سونیا سینگ توسط انتشارات مجید روانه‌ی بازار ایران شده است. فضای کلی روایت‌های برنز به سال‌های 1968 تا 1998 ایرلند شمالی که از آن غالباً به‌عنوان دوره‌ی “مشکلات” یاد می‌شود برمی‌گردد، دوره‌ای که در آن ساکنین ایرلند شمالی با ایرلند جنوبی و انگلستان درگیر جنگ‌های خونین بودند چراکه برقراری توازن بین افرادی با میل ایجاد یک وحدت یک‌پارچه‌ و ملی با بریتانیای کبیر از یک سو و افراد خواستار جمهوری مستقل از انگلستان از سویی دیگر عملاً کاری ناممکن بود . این دوره در ادبیات ایرلند حائز اهمیت بسیاری است تا جایی که دست‌مایه‌ی نویسنده‌های دیگری جز برنز هم بوده است که خوش‌بختانه روزنامه‌ی گاردین فهرست کاملی از آن‌ها را ارائه داده است . از نگاهی دیگر، برنز در “شیرفروش” عمداً موضوعی سوخت‌شده را پیش می‌کشد تا با یادآوری روابط گذشته‌ی انگلستان و ایرلند، توجه خوانندگان را به روابط کنونی آن‌ها و تأثیری که تصمیمات انگلیسی‌ها در رابطه با مسئله‌ی برگزیت بر روی ایرلند می‌گذارد جلب کند؛ از این رو، این کتاب را می‌توان نمونه‌ای از ادبیات مقاومت نیز دانست.

کتاب داستان دختر بی‌نام‌و‌نشانی را روایت می‌کند که در دوره‌ی “مشکلات” در ایرلند شمالی زندگی می‌کند و توسط یک مرد ظاهراً انگلیسی‌تبار دنبال و تهدید می‌شود. زمان در این روایت به‌عنوان عنصر هرج‌ومرج و آشفتگی در نظر گرفته می‌شود که روال زندگی روزمره‌ی شخصیت اول داستان را برهم می‌زند. این هرج‌ومرج حاصل دو گونه تعرض سیاسی و اجتماعی است. تعرض سیاسی که در متن آشکارتر است را می‌توان فشار انگلیس بر روی ایرلند برای تسلیم اندیشه‌ها و نیز زمین‌هاشان به شمار آورد که در نتیجه‌ی آن ایرلند به‌طور رسمی جزو بریتانیای کبیر شناخته می‌شد. این‌گونه تعرض در شخصیت شیرفروش خلاصه شده است چراکه در طول روایت به‌طور مداوم به حریم شخصی راوی تجاوز می‌کند و در تلاش است تا او را از نقطه‌ی امنی که برای خودش ساخته است بیرون بکشد. واکنش شخصیت نخستِ داستان نیز حکایت از احساسات آشفته‌ی ایرلندی‌ها نسبت‌به اِعمال زور انگلیسی‌ها در دوره‌ی “مشکلات” دارد. در فصل نخستِ کتاب، راوی احساس می‌کند که عملی بیرون از عرف در حال رخ دادن است اما چون مدرکی برای اثبات ادعای خودش ندارد، در تلاش است تا چنین احساسی را نفی کند:

من یه احساسی نسبت به آن‌ها داشتم،یک جور شهود، یک حس تناقض نسبت به بعضی شرایط و آدم‌ها، اما من نمی‌دانستم که شهود و حس تناقض هم اهمیت داشتند، نمیدانستم که حق داشتم دوست نداشته باشم، حق داشتم که با هر کس و هر چیزی که قصد نزدیک شدن داشت کنار نیایم.”

درنتیجه‌، نادیده گرفتن حس شهود، رکود و سکون جای‌گزین فعالیت و استقلال می‌شود و، بر همین اساس، هیچ‌گونه فعالیتی در طول داستان دیده نمی‌شود مگر آن‌که منفعل بودن را هم بشود نوعی فعالیت در نظر گرفت. مصداق متنی این ادعا روایت داستان به روش جریان سیال ذهن است: به این‌صورت که هر آن‌چه به‌عنوان عمل اعتراضی رخ می‌دهد، تنها در ذهن راویِ معترض است و همین کرختی است که از شخصیت نخستِ داستان یک ضدقهرمان می‌سازد. عمل منفعل یادشده شده در بالا را می‌توان در دو بخش از داستان دید؛ در بخش اول راوی نفی،کنش‌پذیری و، سپس، کرختی را به‌عنوان راه‌کاری در رویارویی با واقعیت بیان می‌کند:

من مالک این منطقه نبودم و این به این معنا بود که او (شیرفروش) به همان اندازه که من اجازه داشتم اجازه داشت که در اینجا بدود، به همان اندازه که بچه‌های متولد دهه هفتاد خودشان را دارای این حق می‌دانستند که در اینجا نوشیدنی‌شان را بنوشند، به همان اندازه که بچه‌های یکم بزرگتر دهه هشتادی مواد کشیدن‌شان را در آنجا توجیه می‌کردند، به همان اندازه که بچه‌های بزرگتر در دهه نود به اینجا می‌آمدند تا هروئین تزریق کنند.”

این اندیشه را می‌توان به پدر راوی نسبت داد، شخصیتی که تمام تلاش خودش را برای تغییر وضعیت کرد اما، سرانجام، ایرلندی‌های متحد انگلیس و متجاوزین به او انگ دیوانگی می‌زنند تا بشود او را با بستری کردن در بیمارستان روانی آسان‌تر مهار کرد، تنها به این دلیل که برخلاف جریان حرکت کردن و منفعل نبودن او فرصتی خطرناک برای آگاه کردن جامعه به وجود می‌آورد.

در فصل سوم کتاب این عمل منفعل از نگاهی دیگر نشان داده می‌شود؛ در این فصل از “منتقدین حکومت ایرلند” به‌عنوان کسانی یاد می‌شود که موفق شده‌اند تا ارتشی تشکیل بدهند و به‌صورت تن‌به‌تن مبارزه کنند تا در راه آزادی کشته بشوند. این گروه در برابر “موافقان حکومت ایرلند”  قرار می‌گیرند که گروهی هستند منفعل که سر تسلیم در برابر ناملامیات فرو آورده‌اند. گرچه روش منتقدین دولت منسوخ و قدیمی است اما در شمار عمل و کنش قرار می‌گیرد که از دید راوی دلالت بر مفهومی مثبت دارد زیرا وی بر این عقیده است که در شرایط بحرانی گروهی مانند موافقان دولت برای حفظ منافع شخصی به جبهه‌ی قدرت می‌پیوندند اما اکثریت که از آن‌ها به‌عنوان “از حد گذشته‌ها” یاد می‌شود ترجیح می‌دهند که خود را به بی‌خبری بزنند و در تاریکیِ نادانی زندانی بمانند و در این‌میان تنها گروهی مانند منتقدین دولت‌اند که مانند نوری در تاریکی می‌درخشند:

چرا، اگر این یک نفر می‌تواند انجامش بدهد، اگر می‌تواند در حالی که این مقدار نور از اطراف و درونش به بیرون میتابد در بیرون حاضر شود، شاید ما هم…؟اما نه. بهتر این است که بی‌دردسر در همان سطح کم‌نور و فرهنگ‌پذیر خودمان باقی بمانیم.”

 

برخلاف تعرض سیاسی، تعرض اجتماعی از درون جامعه را نابود میکنند و مقاومت در برابر آن بسیار سخت تر است؛ بنابراین هرچه اکثریت جامعه را افراد مطیع و کم جرات تشکیل دهند، احتمال این که بقیه جامعه قربانی بی خردی این گونه افراد بشوند بسیار بیشتر از یک فاکتور خارجی همانند آن چه در تعرض سیاسی بررسی کرده ایم است. مثال این نوع تعرض در توصیفات راوی از شوهر خواهر اولش مشهود است، به این دلیل که این شخصیت با روش مشابه شیرفروش راوی را آزار میدهد، با این تفاوت که در این مورد راوی نه از سر ترس از جان بلکه به خاطر شرافت خانوادگی چشم پوشی میکند. مثال دیگر نیروی درونی که به طور ناخودآگاه شکل اپوزیسیون میگیرند همسایه ها هستند که با شایعه پراکنی فرصت هرگونه اقدامی را از عوامل فعال میگیرند و جامعه را به سوی منفعل بودن سوق میدهند.

این گونه تعرضات فضایی آکنده از ترس و پریشانی را در جامعه به وجود می‌آورند؛ در کتاب حضور فیزیکی افراد متجاوز (انگلیسی‌ها و ایرلندی‌های متحد انگلیس) چندان حس نمی‌شود اما ترس ناشی از حضور آن‌ها در تمامی لحظات وجود دارد و همین حضور در عین نبود مردم را منفعل‌تر می‌کند. از سوی دیگر، پریشانی در شخصیت شیرفروش واقعی بازتاب می‌شود، اگرچه وی فردی است با حدود اخلاقیات مشخص اما به‌دلیل فضای پریشانی که قدرت تخشیص وهم از واقعیت را از مردم گرفته است قربانی جهل می‌شود. در بخشی از کتاب این پریشانی به این‌صورت بیان می‌شود:

در جامعه ما، در این طرف جاده، دولت اینجا دشمن به حساب می‌آمد،پلیس هم دشمن به حساب می‌آمد، دولت آنجا هم دشمن بود، سربازهای آن طرف هم دشمن بودند، مدافعان شبه نظامی آن طرف جاده هم دشمن بودند، مفصل‌تر بگویم  در سایه شک و شبه و تاریخ و پارانویا حتی بیمارستان، تخته الکتریسیته،تخته گاز،تخته آب، تخته مدرسه، مسئولین تلفن و هرکسی که یونیفرم یا هرلباسی شبیه یونیفرم پوشیده بود دشمن به حساب می‌آمد، ما هم توسط دشمنمان دشمن به حساب می‌آمدیم.”

چه بسا براساس آن‌چه از متن برمی‌آید، این پریشانی و سردرگرمی نه یک فرآیند مستقیم بلکه چندلایه است به این‌صورت که تعرض‌کنندگان برای نابودیِ ایرلند اصول خود را در عمیق‌ترین لایه‌ی آن جامعه حک می‌کنند. بنابراین، هنگامی که قربانی‌ها موفق می‌شوند بر یک لایه مانند پرسمان‌های دینی (کاتولیک بر ضد پروتستان) پیروز بشوند، لایه‌ی دیگر ملی‌گرایی (ایرلندی بر ضد انگلیسی) روی خود را نشان می‌دهد:

در این زمان و این مکان وقتی بحث مشکلات سیاسی شامل بمب‌ها و اسلحه‌ها و مرگ و ضرب و جرح می‌شد، مردم عادی می‌گفتند “طرف آن‌ها این کار را کرد” یا “طرف ما این کار را کرد” یا “دین آن‌ها این کار را کرد” یا “دین ما این کار را کرد” یا “آن‌ها کردند” یا “ما کردیم” اما در اصل منظور این بود که “مخالفان حکومت ایرلندی این کار را کردند” یا “موافقان حکومت ایرلندی این کار را کردند” یا “حکومت این کار را کرد“”.

هرچند روش راوی برای چیرگی بر این حس ترس و سردرگرمی متفاوت است؛ او آشکارا احساسات خود را بیان نمی‌کند بلکه حبابی تخیلی دوروبر خود می‌سازد با این امید که او را از روی‌دادهای ناگوار بیرونی نجات دهد. روش نوآورانه‌اش “خواندن-در-حال-راه رفتن” است و گره داستان هم از همین‌جا آغاز می‌شود. اگرچه شخصیت نخست در غیر معمول‌ترین مواقع ممکن آغاز به خواندن می‌کند تا از آن به‌عنوان راه فرار استفاده کند، هم‌چنان آگاه‌ترین شخصیت در تمام داستان باقی می‌ماند. نکته‌ی قابل تأمل این است که بدبختانه او روشی را به کار می‌گیرد که ناخودآگاهش را در اختیار متجاوزین قرار می‌دهد چراکه او کتاب خواندن را به‌عنوان سپری در برابر بلایای خارجی به کار می‌بندد اما کتاب‌هایی را می‌خواند که توسط همین معترضین نوشته شده است هم‌چون آیوانهو و همین عدم اشتیاقش برای ستایش ادبیات ملی‌ نشان‌دهنده‌ی این نکته است که این شخصیت بدون آن‌که خبر داشته باشد ذهنش را به استعمار دشمنش درآورده است.

رمان “شیرفروش” احتمالاً به‌ترین نمونه از داستان‌هایی که پیرامون شرایط خاص و سخت ایرلند نوشته می‌شوند نیست اما دست کم در به تصویر کشیدن تعرضات و ایستادگی‌های شکل‌گرفته تا اندازه‌ای موفق بوده است و هدف اصلی آن بیش‌تر از آن‌که یادآوری تاریخ ایرلند باشد، بیش‌تر به یک هشدار برای تکرار آن شبیه است.