نوشته‌: امیرحسین امیربهزادی

«شه‌خاک» داستان گم‌شده‌های ماست در روزگاری بی‌سامان، داستان گام‌هایی که برداشتن‌شان پیش‌کش، حتی فکر به آن‌ها نیز برای بسیاری از ما محال و رؤیاست. «شه‌خاک» داستان همان چیزهایی‌ست که این دیار تاریک، پرت‌افتاده و خاک‌خورده را به سرزمینی فرازمند و رخشان بدل می‌کند. «شه‌خاک» داستان شهامت، شجاعت و جسارت است، داستان ایستادن و رویارویی با ترس‌های تعریف‌شده، تزریق‌شده و بدیهی انگاشته‌شده‌ی آدمی، داستان گذراست، گذر از محدوده‌ها و مرزهای نخ‌نما و پوسیده اما دیکته‌شده و تقدیس‌شده، گذر از خود، گذر از خودِ فرسوده و متعین و برساختن خودی تکین و جلایافته. شاید بسیاری از ما در رویاروییِ اتقاقی و ناخواسته با خطرها، واکنش‌هایی شجاعانه و جسارت‌آمیز از خود به یاد داشته باشیم اما این‌که پا در راهی سراسر ناشناخته بگذاریم، راهی که هر خم‌وپیچ‌اش می‌تواند کمین‌گاه روی‌دادی باشد، دل به خطر سپردن است، ذات و معنای خطرمندی‌ست و این تمام آن چیزی‌ست که ما در روزگار امن‌اندیشی، نیک‌خواهی و عافیت‌جویی به تمامی باخته‌ایم. 

«شه‌خاک» روایت زنی تنهاست در جاده‌های مرزی ایران، روایتی که از همان گام‌های نخستینش، نگاه تیزبینانه، کنجکاو، سخت‌گیر، موشکفانه، جزئی‌نگر و واکاوانه‌ی مسافر ذهن خواننده را درگیر می‌کند، نگاهی که از هیچ روی‌داد و پدیده‌ی ساده‌ای به‌آسانی و سهل‌انگارانه نمی‌گذرد؛ سفر را شناخته است، پیش از آن‌که سفر را آغاز کند، می‌داند آن‌چه به سفر معنا و ژرفا می‌بخشد خودِ اوست و زاویه‌ی نگاهش به پدیده‌ها، به پدیده‌های طبیعی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، جغرافیایی، تاریخی و شاید آن‌چه که نمود و برایند تمام این‌هاست، یعنی پدیده‌های زیست‌محیطی، از همان گام‌های نخست هیچ روی‌دادی از نگاه تیزبین مسافر دور نمی‌ماند: چشم‌اندازهای طبیعی، جاده‌ها و راه‌ها، کوچه‌ها و کوره‌راه‌ها، پوشش‌های گیاهی و سبک‌وسیاق معماری شهرها و روستاها، رفتار مردمان دیارها و عادات‌ و پوشش و حوراک و دل‌بستگی‌ها و پیشه و درآمد و چیستیِ نگاه‌شان به مهمانان و غریبه‌ها و رفتارشان با محیط پیرامون، محیطی که برای آنان محیط زندگی‌ست و برای مسافر ما دغدغه‌ای از دغدغه‌های میهنش.‌

مسافر ما نگران است و این نگرانی در واژگان و جملاتش موج می‌زند، او نگران رفتار مردمان و‌ حاکمان با این آب‌وخاک است. هر چیزی که در نگاه ما شاید عادی و پیش‌پاافتاده به شمار آید برای او دغدغه‌ای‎ست: یک تکه پلاستیک چسبیده به بوته‌ها، زباله‌های به حال خود رهاشده، تالاب‌ها و جنگل‌های خشکیده، بهداشت فردی، اجتماعی و قومی که در سبک‌های گوناگونِ زندگی انگار اندک‌اندک به فرهنگی درونی بدل می‌شود، رودها و خلیج‌های آلوده، آلوده به فاضلاب‌هایی که به شکل عادی و روزمره، در قالب یک پدیده‌ی طبیعی درشان رها شده‌اند، جنگل‌های تزئین‌شده با زباله‌های گردش‌گران و تمام آن چیزهایی که انگار دل‌نگرانی‌های مردمان بومی تأثیری در جلوگیری از شکل‌گیری و گسترش‌شان ندارد. …                                                                                                                                      

و این تمام آن چیزی‌ست که وقتی با مسافر و نویسنده‌ی این سفر هم‌کلام می‌شوید به ژرفای معنای آن پی می‌برید، این‌که اراده‌ی او در اجرای چنین تصمیمی تنها سفر به دور ایران نبوده است بلکه سفری از خود بوده است به خود، سفری از خودِ پیشین به خود ِ پس از سفر، به خودی که اراده‌اش در گذر از ترس‌های چیر بر ذهن و بدن راسخ‌تر از آن است که موانع طبیعی و فرهنگی سد راهش شود، خودی که تا پیش از این محدودیت‌ها و خط قرمزهای تعریف‌شده و عادت‌گونه از او موجودی ساخته بود گرفتار در بندهای ناخواسته اما او با پای گذاشتن در این سفر نه‌تنها بر لبه‌ی مرزهای جغرافیایی گام می‌گذارد بلکه از مرزهای فرهنگیِ تنیده‌شده بر جسم و روحش نیز گذار می کند. آری، «شه‌خاک» روایتی سراسر دل‌نگرانی‌ست و خطر، روایتی سراسر واقعیت در کشمکش با قیدوبندهای ذهنی و سینه‌درسینه‌ی تابوها و کلیشه‌ها.