نوشته: فرزانه بنی­‌فاطمه

کشش ژانر وحشت و ماوراطبیعی برای مخاطب، قرن‌هاست نویسندگان را متوجه خود کرده است. پیشینه‌ی نگارش آثار این ژانر به دوران ادبيات كلاسيك يونان و روم باز مي‌گردد و به‌ویژه در تكامل داستان‌هاي كوتاه و ادبیات کودک طی سال‌ها تأثير بسزایی داشته است. برخی کارشناسان ادبیات کودک با تکیه بر مبانی روان‌شناسی، خواندن داستان‌های آشناکننده‌ی فرد با ترس را از سنین دبستان مفید دانسته و افزودن ژانر ماوراطبیعی ـ وحشت به ادبیات کودک را نشانه‌ی بلوغ این شاخه از ادبیات، کنارگذاشتن تعارفات نابه‌جای قدیمی و توجه کامل‌تر به نیازهای روانی کودک می‌شناسند.

مری داونینگ هانِ آمریکایی از جمله نویسندگان فعال و برنده‌ی جوایز بسیار در این ژانر بوده و نزدیک به چهل سال است که آثاری در سبک‌های گوناگون از جمله ماوراطبیعی و ترس‌ناک برای کود‌ک‌ونوجوان می‌نویسد. هان که طی سال‌ها هرگز هوادارن دوآتشه‌ی وفادارش را از دست نداده است، به گفته‌ی خود، همواره در به تصویر کشیدن زندگی واقعی حتی در رمان‌های تخیلی‌اش تلاش کرده، شخصیت‌هایش را مردمانی عادی با یک کیستیِ متشکل از ضعف‌ها به هم‌راه شجاعت‌ها و بدی‌ها در کنار خوبی‌ها ترسیم می‌کند. مردمانی گاه پریشان و نامطمئن از خود که سرنوشت‌شان از رسیدن به پایان‌های خوش بسیار پرت می‌افتد اما می‌دانند در هر شرایطی همیشه جای امیدواری هست. وی هدفش از نوشتن را نگارش داستان‌های گیرا و شخصیت‌هایی به‌یادماندنی با فرازونشیب‌ها و سرگذشت ویژه‌ی خودشان می‌داند، شخصیت‌هایی ملموس که می‌توانند خواننده را تا پایان داستان با خود هم‌راه کنند.

 مری هان را کتاب خواندن برای دخترهایش تشویق به نوشتن کرد. او که موفق به دریافت مدرک دکترای ادبیات انگلیسی نشد، سرانجام تصمیم به کار در کتاب‌خانه گرفت و از همان‌جا هم بود که نوشتن کتاب کودک را آغاز کرد. در کتاب شبح عمارت کراچفیلد که در سال ۲۰۱۰ به قلم این نویسنده نگارش شد، از همان صفحات آغازین، خواننده‌ی خود را در دوره‌ی ویکتوریایی و در عمارتی دورافتاده و بیرون از شهر که تا کیلومترها هیچ موجود زنده‌ای در آن پرسه نمی‌زند و آسمان بی‌پایان بالای سرش به طرز ترس‌ناکی گسترده و خالی است، تنها می‌یابد و هراسی ناخوشایند در دلش می‌افتد. روزهای کراچفیلد به اندازه‌ی شب‌هایش سرد و تاریک‌، بارانی و برفی‌اند، گویی آفتاب و روشنی سال‌ها پیش از این مکان رخت بربسته است. پسرکی ناخوش‌احوال در یکی از اتاق‌هایش زندانی شده، صدای قهقهه‌ی شیطانی روحی انتقام‌جو از ورای دیوارهایش به گوش می‌رسد و اتاق‌های غباراندود بسیارش گویی برای هزاران‌سال بی‌کاربرد مانده‌اند. پرسشی که در همان آغاز هم‌راهی خواننده با رمان شکل می‌گیرد این است که آیا کراچفیلدِ دورافتاده و هراس‌انگیز می‌تواند همان خانه‌ی پرمهرِ نجات‌بخشی که فلورانس دوازده‌ساله پساز رهایی از نوانخانه در آرزویش بود، باشد؟ جست‌وجو برای پاسخ به این پرسشاز سوی شخصیت اصلی داستان، فلورانس و خواننده، عامل اصلی کشش کتاب است.

هان، استاد روایات فراطبیعی‌ست که با چیره‌دستی عناصر یک داستان هراس‌‌انگیزِ پرکشش را هم‌چون گنج‌هایی، در جای‌جای شبح عمارت کراچفیلد پنهان کرده است؛ از یک سرپرست بداخلاق گرفته تا عمارت گوتیک بزرگ با اتاق‌های تارعنکبوت‌بسته‌ی بسیار برای پرسه زدن و کشف چیزهای کهنه، شبحی انتقام‌جو، نقاشی‌های چهره‌ای با نگاه‌های خیره، پیام‌های رمزآلود، روزهای ابری و گرفته و باغی بی‌سروته که هر لحظه ممکن است برای همیشه میان سبزه‌های تودرتویش گم شوید.

شخصیت اصلیِ کتاب شبح عمارت کراچفیلد، همانند بسیاری از دیگر آثار هان، دخترکی بی‌گناه، مهربان و دوست‌داشتنی‌ست که برقراری ارتباط با او برای خواننده بسی آسان است. فلورانس که بزرگ‌ترین دل‌نگرانی‌اش به پایان بردنِ کتاب بعدی برونته یا آستین است، اکنون با تغییر بزرگی در زندگی‌اش روبه‌رو می‌شود. او که برای سال‌های متمادی در نوانخانه زندگی کرده، پس از به سرپرستی گرفته شدن به وسیله‌ی عموی پدرش و نقل مکان به عمارت کراچفیلد، با ترس از بروز رفتار و کلام اشتباه دست‌وپنجه نرم می‌کند و از این‌که فرصت نیافته تا همانند دختران هم‌سن‌وسالش هنرمند و به‌اندازه‌ی کافی عاقل و مبادی آداب باشد، خجل است. پذیرش عمو برایش دل‌گرم‌‌کننده و آرام‌‌بخش و ایرادهای عمه که از هر فرصتی برای مقایسه‌ی او با دخترعموی مرحومش، سوفیا استفاده می‌کند برایش  تشویش‌زاست. فلورانس گاهی آرزو می‌کند ظاهر و رفتارش کمی بیش‌تر به سوفیای بی‌کم‌وکاست می‌مانست، این ضعف در عزت نفس اما برایش گران تمام می‌شود و به روح سرگردان و بدسرشت سوفیا اجازه‌ی مهار رفتار و کلامش را می‌دهد. با پیش‌روی داستان فلورانس اندک‌اندک می‌آموزد همه‌چیز همان‌طور که درآغاز به چشم می‌آمد نیست، که گاهی نیاز است پوسته‌ها کنار زده و حقیقت کردار آدم‌ها پیش چشم همه آشکار شود که سادگی و صمیمیت منجر به جلب احترام دیگران است نه موهای درخشان و لباس‌های ابریشمی.

بیش‌تر شخصیت‌های هان، مانندفلورانس جوان، نوجوانانی در شرایط خانوادگی نامعمول‌اند که پدرومادر یا عزیزی را از دست داده‌‌اند. این مسأله شاید متأثر از کودکی نابه‌هنجار نویسنده و زندگی با مادربزرگی سخت‌گیر، خشک و تندرو باشد. خط داستانیِ روان و ساده، ترجمه پسندیده و دل‌نشین و فضای مورمورکننده و نه وحشت‌انگیز، بر کشش روایت افزوده و مخاطب نوجوانِ هیجان‌زده را تا پایان خوانش وادار به کشف رمزوراز لابه‌لای صفحات می‌کند. درواقع، هان به زیبایی و مهارت در این اثر در کنار سرگرم کردن مخاطب نوجوان، او را به چیرگی بر ترس‌ها و کشمکش‌های درونی و بیرونی‌اش تشویق و به امیدواری به آینده‌ای روشن‌تر رهنمون می‌سازد.