تعریف ادبیات از نگاه محمد مهاجری، منتقد ادبی، را با هم بخوانیم:

در یک جمله‌ی کوتاه ادبیات عامل خشنودی من از زندگی‌ست اما برای گسترش همین یک سطر کوتاه می‌توانم کتابی سرشار از کنایه بنویسم و این درست نقطه‌ی مقابل همان خشنودی‌ست که همواره از آن اعترافی وارونه داشته‌ام. بی‌شک ادبیات دربرگیرنده‌ست، جان‌پناه است، محملی‌ست برای زیبا زندگی کردن اما، در عین حال، یک مسیر سربالایی و پُرپیچ‌و‌خم نیز هست که هر کسی توان پیمودنش را ندارد. همین از نشان‌های صداقتِ بی‌رحمانه‌ی ادبیات است. ادبیات برای من در پیوند با تک‌تک اوقاتم تعریف می‌شود که در آن ترس و امید دو روی یک سکه‌اند. ترس از این‌که مبادا در قبال فرصت‌هایی که پاسوز ادبیات می‌کنم حاصلی جز بطالت به دست نیاورم و امید به این‌که، در حداقل توقع، ادبیات دست‌آویزی برای دوستی باشد با هر آن‌چه که پیرامونم را در بر گرفته است. از سویی دیگر، برای من ادبیات صرفاً در خواندن و نوشتن خلاصه نمی‌شود. من تلاش می‌کنم آن را به روزمرگی‌هایم هم تزریق کنم؛ هرچند، غم نان یک تهدید بالفعل است چراکه «با ادبیات زیستن» بسیار متقاوت است تا «برای ادبیات زیستن.» سخن راندن از ادبیات، آن هم ادبیات جدی، در پیوند با مفهومی به نام آزادی‌ست که می‌تواند ما را به ادامه‌ی این زندگی که نمی‌کنیم امیدوار کند.  

 

گفت‌وگوی کامل را در دوماهنامه شماره ۳۱ بخوانید.