نوشته‌ی اعظم کمالی

شعر؛ خوابیدن دست‌دردست شعر «آی عشق، آی عشق، چهره‌ی آبی‌ات پیدا نیست»؛ بیدار شدن چشم‌درچشم شعر «شب سراب نیرزد به بامداد خمار»؛ عاشق شدن، رهاشدن، قد کشیدن، بزرگ شدن پا‌به‌پای شعر. تمامی این‌ها را شاید بیش‌تر ما بارها تجربه کرده‌ایم. ما با شعر هم‌چون یک هم‌خانه زیسته‌ایم و بی‌آن‌که چیزی دهیم، چیزها گرفته‌ایم، هر از گاهی تلخ و هر از گاهی شیرین؛ دوچندان شیرین چنان‌که از ته‌ دل خواسته‌ایم سراینده‌ی آن‌ها باشیم تا روی لب‌های افرادی نشینیم که دوست‌شان داریم و دوست‌مان دارند اما هر کسی توانایی شعرسرایی ندارد. شعر قاعده دارد. پس چه کنیم؟ چاره چیست؟ همانند تمام راه‌های رفته و نرفته، موانع را از سر راه برداریم و میان‌بر بزنیم؟ موانع در این مسیر چیزی نیستند مگر اوزان و قواعد شعر و میان‌بر نیز چیزی نیست مگر بدون خواندن اشعار دیگران دست‌به‌قلم شدن.

و آدمی چندی است که این موانع را از سر راه برداشته، شعر می‌گوید … آن هم شعر آزاد، شعری بی‌وزن و به دور از هر قاعده‌ای؛ این‌جا و آن‌جا ندارد چراکه این میل سرشار به سرودن و گفتن به یک منطقه‌ی خاص مربوط نمی‌شود و گریبان‌گیر تمام دنیاست: هر جا که آدمی هست و زندگی جریان دارد. حالا او تمام خواسته‌ها و دیدگاه‌هایش را در چندین واژه می‌گنجاند و ثبت می‌کند اما مگر می‌شود هر نوشته‌ای را شعر پنداشت؟ هرگز! شعر اصول خود را دارد، حتی اگر بی‌وزن و بی‌قاعده باشد، دست‌کم باید پشتوانه‌ای چون خیال و در چیدمان واژه‌هایش ضرب‌آهنگی داشته باشد که به موسیقی برسد، خواه درونی و خواه بیرونی. آن‌چه به آن فکر نمی‌شود همین است و این ریشه به تیشه‌ی شعر می‌زند. هیچ نوشته‌ای با پس‌و‌پیش کردن واژه‌ها، زیر هم‌نویسی، ترکیبات و اضافات و بازی کردن با احساس دیگران شعر نمی‌شود. شعر آنی دگر و نگاهی دگر می‌خواهد و ادامه‌ی این روند نه‌تنها ذائقه‌ی مخاطب که برداشت او از شعر را نیز دگرگون می‌کند و این دگرگونی ویرانی یکی از ارکان ادبیات را در پی دارد و نابودی شعر را … آن هم به دست افرادی سودجو که به‌دنبال چرخاندن نگاه دیگران به‌سوی خویش‌اند تا به شعر. حال آن‌که دنیای ما، دنیای ادبیات ما پر از چنین افرادی‌ست.