نوشته: نیلوفر خسروی

رمان کوررنگی، نوشته­‌ی شهاب لواسانی، که در نشر «حکمت کلمه» چاپ شده، هذیان‌­گویی­‌های مردی است که دارد خودش یا دست­‌کم بخشی از وجودش را از دست می­‌دهد. روایت کوررنگیِ پیرمرد در تشخیص طوسی از سورمه‌­ای بهانه‌­ای می‌­شود برای اشاره به دوتایی­‌های دیگری مثل جوان / پیر، خواب / بیداری، مه / نور و گم‌گشتگی / پیداشدگی، که در سراسر داستان تکرار می‌­شوند و هر بار یکی بر دیگری می­‌چربد. تکرار تصاویر، واژه و درهم‌‌ریختگی­‌های زبانی تصویر ترس‌ناکی از شخصیت­‌ها و شهر ارائه می‌­کند و خواننده همواره منتظر رخ‌­داد پُرالتهابی است که گویی هم­‌ روی می‌دهد و هم نمی­‌دهد.

روایتِ این خودگوییِ بلند خطی‌ ا­ست و خواننده آرام‌­آرام با شخصیت/راوی آشنا می‌­شود و درگیری‌­های روزمره­‌اش را می­‌شناسد و سپس با آن بُعد دیگرِ شخصیت یا آن شخصیت دیگر (پیرمرد) آشنا می­‌شود و از دست رفتن این بُعد رازآلود و کم‌­حرف را پیش روی خودش می‌بیند. سرانجام نوبت به سرگشتگی راوی می‌رسد که همه­‌جا را در پیِ آن‌چه از دست داده می‌­گردد. با این‌که تمام داستان و شخصیت­‌ها از صافی راوی می‌­گذرند و زبان خودگویی‌­ها و گفت‌­وگوها یکی‌­ست ولی راز، گم‌شتگی، تپش، شتاب، آشفتگی و تاریکی از ویژگی‌های سازنده‌­ی روایت به شمار می‌آیند. نوشتن از چاپ­‌خانه‌­ای قدیمی که انگار عامل برانگیزش و نقطه‌­ی آغاز و پایان داستان و حتی تصویری از دگرگونیِ درونی راوی است به گیرایی داستان می‌­افزاید اما نیروی روایت کوررنگی شاید در کاربرد دیگرگونه‌­ی زبان باشد که خواننده را وامی‌­دارد تا افزون‌بر خودِ داستان به تک‌تک جملات، واژه‌ها و چیدمان‌شان و حتی چیستیِ زبان بیندیشد.