پنجشنبه زانو ندارد

مهدی قربان نیا

 

فردای آن روزی که آقای نام ور به ملاقات شخصی ناشناس در کافه ((تلخ)) واقع در یکی از خیابان های یکی در میان غریب کرج رفته بود، زانو هایش به ناگهان درد عجیبی را به مهمانی پذیرفته بودند. پنجشنبه، بیست و یکم شهریوری ته کشیده، صبح آقای نام ور را تف کرده بود روی تخت خوابش و او را در ناباوری بین خواب و بیداری، خیس و لزج با رشته هایی از طناب شل و ول از جنس خلط و آب دهن به اتاق خواب بسته بود. چشمانش داشتند هنوز دیدن آن وقایع غریب روز گذشته را به صورت قی تعجب کرده ای از خود بیرون می کردند. (بیشتر…)

ماشین کن، نمره 2

سیما خسروی

 

امروز رو زندگی کن فردا دیگه دیره

هندزفری را از گوشم بیرون می آورم و می گذارم صدای خواننده بپیچد توی اتاق.

تلگرام را که باز می کنم پیا م ها سرازیر می شوند توی گوشی:

-هیچ معلومه چند روزه کجایی؟ (بیشتر…)

مردهای زنده رود

پروین مرادی

 – ساعت یازده شب، یه ساندویچ فلافل که چاقوکشی نمی‌ خواس! موبایلم بود، گوشوارم بود، پول یه ماه آشغال فروختنم هم بود.

 – وقتی فلافلتو ازت می ‌زنن، یعنی باهاس بدونی که تو جات کجاس، اونا کجان! یعنی سبیل اوناس که دهن می‌ شه واسه همه حرفا… واسه ریگی که به پیشونیش پروندی تا آخر عمرت بترس، دلت خنک شد اما دست اونم یه روزی خیس می‌ شه…

 – حالا که این وقت شب آفتاب زده یا نورافکن، از پل بریم اون ‌ور کار و بخوابیم تا یه شیفت دیگه. (بیشتر…)

آن مرد

عارفه خانمحمدی هزاوه

هر روز می­ نشست گوشه­ خانه و کتاب می ­خواند. روزی 12 نخ سیگار می ­کشید و 8 لیوان سر خالی چای می ­نوشید. میز قدیمی که داشتم میز کارش شده بود. کتاب ­هایش را مرتب روی آن می­ چید. هر روز سر ساعت 12 ناهار می ­خورد. تمام طول روز را کتاب می ­خواند. شب ­ها یک ربع به هشت باید شامش تمام می ­شد. ساعت یک ربع به 8 تا 8 به من نگاه می ­کرد . مرتب می­ گفت که دوستم دارد. فقط همین، نه چیزی کمتر و نه چیزی بیشتر. بعد از آن تا ساعت 12 شب، فیلم نگاه می­ کرد. او را یک شب از سطل آشغال  همسایه پیدا کرده بودم. (بیشتر…)

نمونه اشعار مهزاد کاری

1

باد اشکهایم را با خود برد
امشب حوالی دل خوشی هایت
بارانمیبارد
با طوفان بعدی خاطراتت به گل
مینشیند
حوالی لبخندهای معشوقه ات برف
میبارد
و هوای رابطه سرد میشود،سرده سرد
شال گردنت را محکم تر ببند
(بیشتر…)

از خانه عشق تا کلبه وحشت

کاوه سلطانی

خوب نبود. فوق‌ العاده بود. انتظار نداشتم این قدر نشئه شوم. اگر با رسول قرار نداشتم، آیپاد صورتی ‌ام را برمی ‌داشتم و چند ساعتی در بلوار حافظ قدم می ‌زدم و مثل همیشه یکی دو آهنگ را صد بار گوش می‌ دادم. سیگارم را با سیگار روشن کردم و سوار ماشینم شدم. (بیشتر…)