آن مرد

عارفه خانمحمدی هزاوه

هر روز می­ نشست گوشه­ خانه و کتاب می ­خواند. روزی ۱۲ نخ سیگار می ­کشید و ۸ لیوان سر خالی چای می ­نوشید. میز قدیمی که داشتم میز کارش شده بود. کتاب ­هایش را مرتب روی آن می­ چید. هر روز سر ساعت ۱۲ ناهار می ­خورد. تمام طول روز را کتاب می ­خواند. شب ­ها یک ربع به هشت باید شامش تمام می ­شد. ساعت یک ربع به ۸ تا ۸ به من نگاه می ­کرد . مرتب می­ گفت که دوستم دارد. فقط همین، نه چیزی کمتر و نه چیزی بیشتر. بعد از آن تا ساعت ۱۲ شب، فیلم نگاه می­ کرد. او را یک شب از سطل آشغال  همسایه پیدا کرده بودم. (بیشتر…)

نمونه اشعار مهزاد کاری

۱

باد اشکهایم را با خود برد
امشب حوالی دل خوشی هایت
بارانمیبارد
با طوفان بعدی خاطراتت به گل
مینشیند
حوالی لبخندهای معشوقه ات برف
میبارد
و هوای رابطه سرد میشود،سرده سرد
شال گردنت را محکم تر ببند
(بیشتر…)

از خانه عشق تا کلبه وحشت

کاوه سلطانی

خوب نبود. فوق‌ العاده بود. انتظار نداشتم این قدر نشئه شوم. اگر با رسول قرار نداشتم، آیپاد صورتی ‌ام را برمی ‌داشتم و چند ساعتی در بلوار حافظ قدم می ‌زدم و مثل همیشه یکی دو آهنگ را صد بار گوش می‌ دادم. سیگارم را با سیگار روشن کردم و سوار ماشینم شدم. (بیشتر…)

قوری نارنجی

هستی بابایی

ديشب خواب ديدم قوري نارنجي هستم و مادرم مرا به آغوشش فشرده و مي بوسد. چشمانم را باز كردم ونيم خيز روي تخت نشستم و در آيينه رو به رويم خودم را ديدم. و شروع كردم بلند بلند خنديدن، قهقهه مي زدم، حتي مسعود هم كنجكاو شده بود بداند به چه مي خندم. چنان مي خنديدم كه عضلات شكمم منقبض شده بود. مسعود در حركت بي سابقه اي از كاناپه اش جدا شد تا ببيند به چه چيزي مي خندم. برايش تعريف كردم. ولي موقع تعريف كردن نمي دانم چرا بغضم گرفت. گردن مسعود را گرفتم و زارزار گريه كردم. گريه ام كه تمام شد مسعود شروع كرد به گريه كردن. دوتايي مثل دوتا مادرمُرده لبه تخت نشسته بوديم و گريه مي كرديم. (بیشتر…)