قوری نارنجی

هستی بابایی

ديشب خواب ديدم قوري نارنجي هستم و مادرم مرا به آغوشش فشرده و مي بوسد. چشمانم را باز كردم ونيم خيز روي تخت نشستم و در آيينه رو به رويم خودم را ديدم. و شروع كردم بلند بلند خنديدن، قهقهه مي زدم، حتي مسعود هم كنجكاو شده بود بداند به چه مي خندم. چنان مي خنديدم كه عضلات شكمم منقبض شده بود. مسعود در حركت بي سابقه اي از كاناپه اش جدا شد تا ببيند به چه چيزي مي خندم. برايش تعريف كردم. ولي موقع تعريف كردن نمي دانم چرا بغضم گرفت. گردن مسعود را گرفتم و زارزار گريه كردم. گريه ام كه تمام شد مسعود شروع كرد به گريه كردن. دوتايي مثل دوتا مادرمُرده لبه تخت نشسته بوديم و گريه مي كرديم. (بیشتر…)