پنجشنبه زانو ندارد

مهدی قربان نیا

 

فردای آن روزی که آقای نام ور به ملاقات شخصی ناشناس در کافه ((تلخ)) واقع در یکی از خیابان های یکی در میان غریب کرج رفته بود، زانو هایش به ناگهان درد عجیبی را به مهمانی پذیرفته بودند. پنجشنبه، بیست و یکم شهریوری ته کشیده، صبح آقای نام ور را تف کرده بود روی تخت خوابش و او را در ناباوری بین خواب و بیداری، خیس و لزج با رشته هایی از طناب شل و ول از جنس خلط و آب دهن به اتاق خواب بسته بود. چشمانش داشتند هنوز دیدن آن وقایع غریب روز گذشته را به صورت قی تعجب کرده ای از خود بیرون می کردند. (بیشتر…)

ماشین کن، نمره ۲

سیما خسروی

 

امروز رو زندگی کن فردا دیگه دیره

هندزفری را از گوشم بیرون می آورم و می گذارم صدای خواننده بپیچد توی اتاق.

تلگرام را که باز می کنم پیا م ها سرازیر می شوند توی گوشی:

-هیچ معلومه چند روزه کجایی؟ (بیشتر…)

از خانه عشق تا کلبه وحشت

کاوه سلطانی

خوب نبود. فوق‌ العاده بود. انتظار نداشتم این قدر نشئه شوم. اگر با رسول قرار نداشتم، آیپاد صورتی ‌ام را برمی ‌داشتم و چند ساعتی در بلوار حافظ قدم می ‌زدم و مثل همیشه یکی دو آهنگ را صد بار گوش می‌ دادم. سیگارم را با سیگار روشن کردم و سوار ماشینم شدم. (بیشتر…)