مردهای زنده رود

پروین مرادی

 – ساعت یازده شب، یه ساندویچ فلافل که چاقوکشی نمی‌ خواس! موبایلم بود، گوشوارم بود، پول یه ماه آشغال فروختنم هم بود.

 – وقتی فلافلتو ازت می ‌زنن، یعنی باهاس بدونی که تو جات کجاس، اونا کجان! یعنی سبیل اوناس که دهن می‌ شه واسه همه حرفا… واسه ریگی که به پیشونیش پروندی تا آخر عمرت بترس، دلت خنک شد اما دست اونم یه روزی خیس می‌ شه…

 – حالا که این وقت شب آفتاب زده یا نورافکن، از پل بریم اون ‌ور کار و بخوابیم تا یه شیفت دیگه. (بیشتر…)

آن مرد

عارفه خانمحمدی هزاوه

هر روز می­ نشست گوشه­ خانه و کتاب می ­خواند. روزی ۱۲ نخ سیگار می ­کشید و ۸ لیوان سر خالی چای می ­نوشید. میز قدیمی که داشتم میز کارش شده بود. کتاب ­هایش را مرتب روی آن می­ چید. هر روز سر ساعت ۱۲ ناهار می ­خورد. تمام طول روز را کتاب می ­خواند. شب ­ها یک ربع به هشت باید شامش تمام می ­شد. ساعت یک ربع به ۸ تا ۸ به من نگاه می ­کرد . مرتب می­ گفت که دوستم دارد. فقط همین، نه چیزی کمتر و نه چیزی بیشتر. بعد از آن تا ساعت ۱۲ شب، فیلم نگاه می­ کرد. او را یک شب از سطل آشغال  همسایه پیدا کرده بودم. (بیشتر…)