مردهای زنده رود

پروین مرادی

 – ساعت یازده شب، یه ساندویچ فلافل که چاقوکشی نمی‌ خواس! موبایلم بود، گوشوارم بود، پول یه ماه آشغال فروختنم هم بود.

 – وقتی فلافلتو ازت می ‌زنن، یعنی باهاس بدونی که تو جات کجاس، اونا کجان! یعنی سبیل اوناس که دهن می‌ شه واسه همه حرفا… واسه ریگی که به پیشونیش پروندی تا آخر عمرت بترس، دلت خنک شد اما دست اونم یه روزی خیس می‌ شه…

 – حالا که این وقت شب آفتاب زده یا نورافکن، از پل بریم اون ‌ور کار و بخوابیم تا یه شیفت دیگه. (بیشتر…)